سرانجام فصل نامه کودک و جوان "داروگ" هم به دنیای اینترنت راه‌ یافت!

دوست کوچک و لطیفم. جوان عزیز و سرشارم و دوستان جوانان و کودکان، سایت "داروگ" را پیش رو دارید.
به "داروگ" کمک کنید. ما تمام هدف مان را کمک به دوستان جوان و کودک مان قرار داده‌ ایم ، تا بتوانیم اندکی از بار سختی هایشان کم کنیم. و هلهله‌ و فریاد های شاد و کودکانه‌، شوق و شور جوانی، خلاقیت و سرشار بودنشان را، آ ه‌ و فغان شریف و معصومانه شان را در برابر کودک آزاری و فرهنگ بزرگسالاری به گوش همه برسانیم.

"داروگ" آنجا که‌ از واژه‌ کودک صحبت به میان می آورد، همه‌ افراد زیر هجده سال را طبق تعریف کنوانسیون حقوق کودک در نظر دارد.
اما چرا "داروگ"؟ "داروگ" به‌ زبان محلی مازندرانی یعنی قورباغه. دار به‌ معنی درخت و وگ همان وزغ خودمان است. "داروگ" قورباغه‌ ای درختی است که‌ پیش از باران پیام آور باریدن آن است. و این به معنی مژده‌ سرسبزی و رستن است.
اما چرا "داروگ" را انتخاب کردم؟ بعضی از شما نیما یوشیج بنیان گدار شعر نو فارسی را می شناسید.برای آن ها که‌ نیما را نمی شناسند، ما سعی می کنیم که‌ نه‌ تنها شناخت او، بلکه سایر شاعران و تلاش گران فرهنگ پیشرو و ادبیات مترقی را فراهم کنیم. نیما یوشیج درباره‌ "داروگ" شعری دارد که‌ سال ها ورد زبان من بوده‌ است.

خشک آمد کشتگاه‌ من در کنار کشت همسایه
گرچه‌ می گویند می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌ های نی به دیوار اتاقم
دارد از خشکیش می ترکد چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟

شعر زیباست  و پیام امید و شادی را هم که دارد؛ قورباغه هم که سمبل آوازه‌ خوانی در ادبیات کودکان است؛ من هم که  از مدت ها پیش در فکر انتشار نشریه ای که آرزویم این بود آلترناتیو یا بدیل آنچه‌ که امروز به‌ نام نشریه‌ کودک در ایران چاپ می گردد، بشود، بودم. درست به خاطر دارم نیمه شبی در حالی که شعر "داروگ" ورد زبانم بود، از خواب پریدم و گفتم اسم این نشریه "داروگ" خواهد بود. باور می کنید؟ دو روز بعد هم اطلاع پیدا کردم که آن سال (سال ١٩٩٧) را یونسکو به خاطر صدمین سال تولد نیما، سال او نام گداشته است.این هم زمانی، تفالی شد که این  نام را انتخاب کنم.
چرا این ها را می نویسم؟ چون طی این سال ها بارها و بارها مورد این سوال قرار گرفته ام که چرا این نام را انتخاب کرده‌ ام؟ "داروگ" یعنی چه؟  یک بار دوستی مازندرانی به صراحت به من گفت: مگر تو مازندرانی هستی که این نام را انتخاب کرده ای؟ جواب دادم: ادبیات و هنر، جهان وطن است. محدوده جغرافیایی ندارد. نیما و داروگش هم مال همه‌ ماهاست.

و "داروگ" چه از آب در آمد؟ هر چند طرحش در ذهن من بنا به ضرورتی که حس می کردم ریخته شد. اما "داروگ" با آشنایی اش با اقبال مسیح، کودک فرش باف دوازده ساله‌ پاکستانی که پیام آور زندگی بهتر برای خود و هم زنجیرانش بود (یعنی بچه هایی که برخی از آنان از سه سالگی به دار قالی زنجیر می شوند  تا با دستان کوچک شان فرش های زیبا ببافند)  و به دست مافیای کارگاه های فرش بافی کشته شد، شخصیت جدیدی پیدا کرد. انسان مستقلی شد. بیان خاص خود را یافت و در واقع مرا به دنبال خود کشاند. و اما هم چنان دوست من مانده است. من و "داروگ" در این شش سال راه‌ زیادی طی کرده‌ ایم. گاهی ایستاده‌ ایم و گاهی جهش کرده‌ ایم. درست مثل قور باغه های دیگر، گاهی خوانده‌ ایم، آواز سر داده‌ ایم، و گاهی هم نزدیک بوده خوراک لک لک شویم. بین خودمان بماند، به هم غر هم زده‌ ایم، اما دوست هم باقی ماند ه‌ ایم. کسان زیادی به ما کمک کرده‌ اند. سفرهای زیادی رفته‌ایم، با بچه‌ های زیادی مثل "اقبال" آشنا شده‌ ایم، با دوستان کودکان و کسانی که‌ برای کودکان کار می کنند، برای آن ها قصه می نویسند، شعر می سرایند، و تآتر درست می کنند، حرف زد ه‌ ایم و در "داروگ" شرح آن ها را آورده‌ ایم.

شش سال گذشت. "داروگ" بزرگ شد و دو پایش را در یک کفش کرد و گفت: باید "داروگ" جوانان را راه‌ بیندازی. و از شماره هشتم، بخش جوانان از کودکان جدا شد.
باورم کنید این "داروگ" حاضر نیست مثل من و شما قدم بردارد. یا می نشیند، یا می ایستد و تکان نمی خورد، یا به محض  این که برگ نیلوفری را دید به روی آن می پرد و می نشیند. و یا دنبال حشره‌ ای توی آب می پرد و مشغول شنای قورباغه ای می شود و آن وقت می آید و می خواهد من هم به دنبالش جهش کنم. چاره‌ ای نیست دوست من است و من در مقابل او مسئولم. حالا هم اینترنتی شده‌ و از من خواسته‌ که‌ برای شما این ها را بنویسم و بگویم که‌ به او کمک کنید. شعر، داستان، مقاله و نظرات تان را برایش بفرستید. گوش شنوایی دارد. کوچک است، اما دل بزرگ و مهربانی دارد. به دل نمی گیرد. به او غر بزنید. هر چه که‌ می خواهید به او غر بزنید، اما در جهت کمک کردنش نه از بین بردنش، نه به خاطر او و من، به خاطر بچه هایی که دوستش دارند و او به‌ آن ها کمک کرده‌ است.

"داروگ" از اول خودش را این طور تعریف کرده‌ بود:
"داروگ نشریه ای نه فقط درباره‌ کودکان که برای کودکان است. با اوهام و خرافه که مانع آگاهی و مایه جهلند، میانه ای ندارد. هر چه را که به دنیای لطیف کودک ضربه نزند و به‌ او آسیب نرساند را منعکس می کند. داروگ سخن گوی جنبش لغو کار کودک و دوستان کارگر کوچکش است. نظرات آنان را بیان می کند. داروگ ایدئولوژیک و عقیدتی نیست. مهندسی افکار نمی کند، بلکه سعی دارد امکان انتخاب را با ارائه بعدهای مختلف و بحث و تبادل نظر بر سر آن ها برای کودکان و والدین به وجود آورد."
"داروگ" در عین حال نشریه ای شاد است. خنده‌ خنده‌ خنده‌ جزیی از وجودش است. به کمک شما شادتر هم خواهد شد. تلاش ‌می کند برای سایتش چت نوشتاری هم درست کند که از آن طریق دوستانش بتوانند مشکلات و پرسش های شان را با روانشناسان، متخصصین، و آموزگاران بطور ناشناس و فقط از طریق نوشته‌  در میان بگذارند و پاسخ بگیرند. "داروگ" در نظر دارد کلاس های آموزش زبان و ادبیات را هم از طریق چت، با صدا و بی صدا، راه‌ بیندازد. به ما کمک کنید که برای دوستان جوانمان کمکی باشیم.

"کرم شب تاب گفت: رفیق خرگوش نور هر قدر هم که ناچیز با شد نور است. (اولدوز و کلاغ ها، نوشته صمد بهرنگی)
جا دارد همین جا یک بار دیگر از همه‌ کسانی که‌ به‌ "داروگ" در طی این سال ها کمک کرده‌ اند، از طراحی و توزیع آن گرفته‌ تا نوشتن برای آن، شرکت در سمینارهای آن گرفته تا مصاحبه با آن، تشکر کنم.

دوست شما، سوسن بهار
 ژوئن ٢٠٠٤