اولدوز و كلاغ ها (قسمت اول)

صمد بهرنگی

براي كاظم دوست بچه ها و روح انگيز،
كه بچه هاي خوبي براي ما تربيت كنند
با اين اميد كه در بزرگي زندگيشان بهتر از ما باشد.
ب.

چند كلمه از اولدوز:
* بچه ها، سلام! اسم من اولدوز است. فارسيش مي شود: ستاره. امسال ده سالم را تمام كردم. قصه اي كه مي خوانيد قسمتي از سرگذشت من است. آقاي بهرنگ يك وقتي معلم ده ما بود. در خانه ي ما منزل داشت. روزي من سرگذشتم را برايش گفتم. آقاي بهرنگ خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهي، سرگذشت تو و كلاغها را قصه مي كنم و تو كتاب مي نويسم. من قبول كردم به چند شرط: اولش اين كه قصه ي مرا فقط براي بچه ها بنويسد، چون آدمهاي بزرگ حواسشان آنقدر پرت است كه قصه ي مرا نمي فهمند و لذت نمي برند. دومش اين كه قصه ي مرا براي بچه هايي بنويسد كه يا فقير باشند و يا خيلي هم نازپرورده نباشند. پس، اين بچه ها حق ندارند قصه هاي مرا بخوانند:
یک: بچه هايي كه همراه نوكر به مدرسه مي آيند. دو: بچه هايي كه با ماشين سواري گرانقيمت به مدرسه مي آيند. آقاي بهرنگ مي گفت كه در شهرهاي بزرگ بچه هاي ثروتمند اين جوري مي كنند و خيلي هم به خودشان مي نازند.
اين را هم بگويم كه من تا هفت سالگي پيش زن بابام بودم. اين قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ي خودم توي ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پيش دده اش به ده و زن ديگري گرفته بود. بابا در اداره اي كار مي كرد. آن وقتها ما در شهر زندگي مي كرديم. آنجا شهر كوچكي بود. مثلا فقط يك تا خيابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم.
** به هر حال، آقاي بهرنگ قول داده كه بعد از اين، قصه ي عروسك گنده ي مرا بنويسد. اميدوارم كه از سرگذشت من خيلي چيزها ياد بگيريد.
دوست شما، اولدوز

* پيدا شدن ننه كلاغه
اولدوز نشسته بود تو اتاق. تك و تنها بود. بيرون را نگاه مي كرد. زن باباش رفته بود به حمام. در را قفل كرده بود. به اولدوز گفته بود كه از جاش جنب نخورد. اگرنه، مي آيد پدرش را درمي آورد. اولدوز نشسته بود تو اتاق. نگاه مي كرد. فكر مي كرد. مثل آدمهاي بزرگ تو فكر بود. جنب نمي خورد. از زن باباش خيلي مي ترسيد. تو فكر عروسك گنده اش هم بود. عروسكش را تازگيها گم كرده بود. دلش آنقدر گرفته بود كه نگو. چند دفعه انگشتهايش را شمرد. بعد يواشكي آمد كنار پنجره. حوصله اش سر رفته بود. يكهو ديد كلاغ سياهي نشسته لب حوض، آب مي خورد. تنهاييش فراموش شد. دلش باز شد. كلاغه سرش را بلند كرد. چشمش افتاد به اولدوز. خواست بپرد. وقتي ديد اولدوز كاريش ندارد، نرفت. نوكش را كمي باز كرد. اولدوز فكر كرد كه كلاغه دارد مي خندد. شاد شد. گفتش: آقا كلاغه، آب حوض كثيف است، اگر بخوري مريض مي شوي.
كلاغه خنده ي ديگري كرد. بعد جست زد و پيش آمد، گفت: نه جانم، براي ما كلاغها فرق نمي كند. از اين بدترش را هم مي خوريم و چيزي نمي شود. يكي هم اينكه به من نگو آقا كلاغه. من زنم. چهار تا هم بچه دارم. به ام بگو ننه كلاغه.
اولدوز نفهميد كه كلاغه كجاش زن است. آنقدر هم مهربان بود كه اولدوز مي خواست بگيردش و ماچش كند. درست است كه كلاغه زيبا نبود، زشت هم بود، اما قلب مهرباني داشت. اگر كمي هم جلو مي آمد، اولدوز مي گرفتش و ماچش مي كرد.
ننه كلاغه باز هم جلو آمد و گفت: تو اسمت چيه؟
اولدوز اسمش را گفت. بعد ننه كلاغه پرسيد: آن تو چكار مي كني؟
اولدوز گفت: هيچ چيز. زن بابام گذاشته اينجا و رفته حمام. گفته جنب نخورم.
ننه كلاغه گفت: تو كه همه اش مثل آدمهاي بزرگ فكر مي كني. چرا بازي نمي كني؟
اولدوز ياد عروسك گنده اش افتاد. آه كشيد. بعد دريچه را باز كرد كه صداش بيرون برود و گفت: آخر، ننه كلاغه، چيزي ندارم بازي كنم. يك عروسك گنده داشتم كه گم و گور شد. عروسك سخنگو بود.
ننه كلاغه اشك چشمهاش را با نوك بالش پاك كرد، جست زد و نشست دم دريچه ي پنجره. اولدوز اول ترسيد و كنار كشيد. بعدش آنقدر شاد شد كه نگو. و پيش آمد. ننه كلاغه گفت: رفيق و همبازي هم نداري؟
اولدوز گفت: ياشار هست. اما او را هم ديگر خيلي كم مي بينم. خيلي كم. به مدرسه مي رود.
ننه كلاغه گفت: بيا با هم بازي كنيم.
اولدوز ننه كلاغه را گرفت و بغل كرد. سرش را بوسيد. روش را بوسيد. پرهاش زبر بود. ننه كلاغه پاهاش را جمع كرده بود كه لباس اولدوز كثيف نشود. اولدوز منقارش را هم بوسيد. منقارش بوي صابون مي داد. گفت: ننه كلاغه، تو صابون خيلي دوست داري؟
ننه كلاغه گفت: مي ميرم براي صابون!
اولدوز گفت: زن بابام بدش مي آيد. اگر نه، يكي به ات مي آوردم مي خوردي.
ننه كلاغه گفت: پنهاني بيار. زن بابات بو نمي برد.
اولدوز گفت: تو نمي روي به اش بگويي؟
ننه كلاغه گفت: من؟ من چغلي كسي را نمي كنم.
اولدوز گفت: آخر زن بابام مي گويد: تو هر كاري بكني،‌ كلاغه مي آيد خبرم مي كند.
ننه كلاغه از ته دل خنديد و گفت: دروغ مي گويد جانم. قسم به اين سر سياهم، من چغلي كسي را نمي كنم. آب خوردن را بهانه مي كنم،‌ مي آيم لب حوض، بعدش صابون و ماهي مي دزدم و درمي روم.
اولدوز گفت: ننه كلاغه، دزدي چرا؟ گناه دارد.
ننه كلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چيست؟ اين، گناه است كه دزدي نكنم، خودم و بچه هام از گرسنگي بميرند. اين، گناه است جانم. اين، گناه است كه نتوانم شكمم را سير كنم. اين، گناه است كه صابون بريزد زير پا و من گرسنه بمانم. من ديگر آنقدر عمر كرده ام كه اين چيزها را بدانم. اين را هم تو بدان كه با اين نصيحتهاي خشك و خالي نمي شود جلو دزدي را گرفت. تا وقتي كه هر كس براي خودش كار مي كند دزدي هم خواهد بود.
اولدوز خواست برود يك قالب صابون كش برود و بياورد براي ننه كلاغه. زن بابا خوردني ها را تو گنجه مي گذاشت و گنجه را قفل مي كرد. اما صابون را قايم نمي كرد. ننه كلاغه را گذاشت لب دريچه و خودش رفت پستو. يك قالب صابون مراغه برداشت و آورد.
بچه ها،‌ چشمتان روز بد نبيند! اولدوز ديد كه ننه كلاغه در رفته و زن باباش هم دارد مي آيد طرف پنجره. بقچه ي حمام زير بغلش بود. صورتش هم مثل لبو سرخ بود. اولدوز بدجوري گير افتاده بود. زن بابا سرش را از دريچه تو آورد و داد زد: اولدوز، باز چه شده خانه را زيرورو مي كني؟ مگر نگفته بودم جنب نخوري، ‌ها؟
اولدوز چيزي نگفت. زن بابا رفت قفل در را باز كند و تو بيايد. اولدوز زودي صابون را زد زير پيرهنش، گوشه اي كز كرد. زن بابا تو آمد و گفت: نگفتي دنبال چه مي گشتي؟
اولدوز بيهوا گفت: مامان... مرا نزن! داشتم دنبال عروسك گنده ام مي گشتم.
زن بابا از عروسك اولدوز بدش مي آمد. گوش اولدوز را گرفت و پيچاند. گفت: صد دفعه گفته ام فكر عروسك نحس را از سرت در كن! مي فهمي؟
بعد از آن، زن بابا رفت پستو براي خودش چايي دم كند. اولدوزجيش را بهانه كرد، رفت به حياط. اينور آنور نگاه كرد، ديد ننه كلاغه نشسته لب بام، چشمهاش نگران است. صابون را برد و گذاشت زير گل و بته ها. چشمكي به ننه كلاغه زد كه بيا صابونت را بردار. ننه كلاغه خيلي آرام پايين آمد و رفت توي گل و بته ها قايم شد. اولدوز ازش پرسيد: ننه كلاغه، يكي از بچه هات را مي آري با من بازي كند؟
ننه كلاغه پچ و پچ گفت: بعد از ناهار منتظرم باش. اگر شوهرم هم راضي بشود، مي آرم.
آنوقت صابونش را برداشت، پر كشيد و رفت.
اولدوز چشمش را به آسمان دوخته بود. وقتي كلاغ دور شد،‌ از شاديش شروع كرد به جست و خيز. انگار كه عروسك سخنگويش را پيدا كرده بود. يكهو زن بابا سرش داد زد: دختر، براي چه داري رقاصي مي كني؟ بيا تو. گرما مي زندت. من حال و حوصله ندارم پرستاري ات بكنم.
وقت ناهار خوردن بود. اولدوز رفت نشست تو اتاق. چند دقيقه بعد باباش از اداره آمد. اخم و تخم كرده بود. جواب سلام اولدوز را هم نداد. دستهايش را نشسته، نشست سر سفره و شروع كرد به خوردن. مثل اينكه باز رييس اداره اش حرفي به اش گفته بود.
كم مانده بود كه بوي سيب زميني سرخ شده ، اولدوز را بيهوش كند. به خوردن باباش نگاه مي كرد و آب دهنش را قورت مي داد. نمي توانست چيزي بردارد بخورد. زن بابا هميشه مي گفت: بچه حق ندارد خودش براي خودش غذا بردارد. بايد بزرگترها در ظرف بچه غذا بگذارند، بخورد.


* آقا كلاغه را بشناسيم
ماه شهريور بود. ناهار مي خوردند. بابا و زن بابا خوابشان مي آمد، مي خوابيدند. اولدوز هم مجبور بود بخوابد. اگرنه،‌ بابا سرش داد مي زد، مي گفت: بچه بايد ناهارش را بخورد و بخوابد. اولدوز هيچوقت نمي فهميد كه چرا بايد حتماً بخوابد. پيش خود مي گفت: امروز ديگر نمي توانم بخوابم. اگر بخوابم، ننه كلاغه مي آيد، مرا نمي بيند، بچه اش را دوباره مي برد.
پايين اتاق دراز كشيد، خود را به خواب زد. وقتي بابا و زن بابا خوابشان برد، پاورچين پاورچين گذاشت رفت به حياط، نشست زير سايه ي درخت توت. سه دفعه انگشتهايش را شمرده بود كه كلاغه سر رسيد. اول نشست لب بام، نگاه كرد به اولدوز. اولدوز اشاره كرد كه مي تواند پايين بيايد. ننه كلاغه آمد نشست پهلوش. يك كلاغ كوچولوي ماماني هم با خودش آورده بود. گفت: مي ترسيدم خوابيده باشي.
اولدوز گفت: هر روز مي خوابيدم. امروز بابا و زن بابا را به خواب دادم و خودم نخوابيدم.
ننه كلاغه گفت: آفرين، خوب كاري كردي. براي خوابيدن خيلي وقت هست. اگر روزها بخوابي، پس شبها چكار خواهي كرد؟
اولدوز گفت: اين را به زن بابا بگو... كلاغ كوچولو را براي من آوردي؟ چه ماماني!
ننه كلاغه بچه اش را داد به دست اولدوز. خيلي دوست داشتني بود. ناگهان اولدوز آه كشيد. ننه كلاغه گفت: آه چرا كشيدي؟
اولدوز گفت: ياد عروسكم افتادم. كاشكي پهلوم بود، سه تايي بازي مي كرديم.
ننه كلاغه گفت: غصه اش را نخور. دختر بزرگ يكي از نوه هام چند روزه تخم مي گذارد و بچه مي آورد. يكي از آنها را برايت مي آورم، مي شويد سه تا.
اولدوز گفت: مگر تو خودت بچه ي ديگري نداري؟
ننه كلاغه گفت: چرا، دارم. سه تاي ديگر هم دارم.
اولدوز گفت: پس خودت بيار.
ننه كلاغه گفت: آنوقت خودم تنها مي مانم. دده كلاغه هم هست. اجازه نمي دهد. اين را هم كه برايت آوردم، هنوز زبان باز نكرده. راه مي رود، پرواز بلد نيست. تا يك هفته زبان باز مي كند. تا دو هفته ي ديگر هم مي تواند بپرد. مواظب باش كه تا آخر دو هفته بتواند بپرد. اگر نه، ديگر هيچوقت نمي تواند پر بكشد. يادت باشد.
اولدوز گفت: اگر نتواند پر بكشد، چه؟
ننه كلاغه گفت: معلوم است ديگر، مي ميرد. غذا مي داني چه به اش بدهي؟
اولدوز گفت: نه، نمي دانم.
ننه كلاغه گفت: روزانه يك تكه صابون. كمي گوشت و اينها. اگر هم شد، گاهي يك ماهي كوچولو. تو حوض ماهي خيلي داريد. كرم هم مي خورد. پنير هم مي خورد.
اولدوز گفت: خيلي خوب.
ننه كلاغه گفت: زن بابات اجازه مي دهد نگهش داري؟
اولدوز گفت: نه. زن بابام چشم ديدن اين جور چيزها را ندارد. بايد قايمش كنم.
كلاغ كوچولو تو دامن اولدوز ورجه ورجه مي كرد. منقارش را باز مي كرد، يواشكي دستهاي او را مي گرفت و ول مي كرد. چشمهاي ريزش برق مي زد. پاهاش نازك بود. درست مثل انگشت كوچك خود اولدوز. پرهاش چه نرم بود مثل پرهاي ننه اش زبر نبود. از ننه اش قشنگتر هم بود.
ننه كلاغه گفت: خوب، مي خواهي كجا قايمش كني؟
اولدوز فكر اين را نكرده بود. رفت توي فكر. كجا را داشت؟ هيچ جا را. گفت: تو گل و بوته ها قايمش مي كنم.
ننه كلاغه گفت: نمي شود. زن بابات مي بيندش. از آن گذشته، وقتي به گلها آب مي دهد، بچه ام خيس مي شود و سرما مي خورد.
اولدوز گفت: پس كجا قايمش كنم؟
ننه كلاغه نگاهي اينور آنور انداخت و گفت: زير پلكان بهتر است.
پلكان پشت بام مي خورد. در شهرهاي كوچك و ده از اين پلكانها زياد است. زير پلكان لانه ي مرغ بود. توي لانه فقط پهن بود. كلاغ كوچولو را گذاشتند آنجا درش را كيپ كردند كه گربه نيايد بگيردش، زن بابا بو نبرد. يك سوراخ ريز پايين دريچه بود و كلاغ كوچولو مي توانست نفس بكشد.
اولدوز به ننه كلاغه گفت: ننه كلاغه، اسمش چيست؟
ننه كلاغه گفت: به اش بگو آقا كلاغه.
اولدوز گفت: مگر پسر است؟
ننه كلاغه گفت: آره.
اولدوز گفت: از كجاش معلوم كه پسر است؟ كلاغها همه شان يك جورند.
ننه كلاغه گفت: شما اينطور فكر مي كنيد. كمي دقت كني مي فهمي كه پسر، دختر فرق مي كنند. سر و روشان نشان مي دهد.
كمي هم از اينجا و آنجا حرف زدند و از هم جدا شدند. اولدوز رفت به اتاق. دراز كشيد، چشمهاش را بست. وقتي زن بابا بيدار شد، ديد كه اولدوز هنوز خوابيده است. اما اولدوز راستي راستي نخوابيده بود. خوابش نمي آمد. تو فكر آقا كلاغه اش بود. زير چشمي زن بابا را نگاه مي كرد و تو دل مي خنديد.


* عنكبوت هاي خوشمزه
چند روزي گذشت. اولدوز خيلي شنگول و سرحال شده بود. بابا و زن بابا تعجب مي كردند. شبي زن بابا به بابا گفت: نمي دانم اين بچه چه اش است. همه اش مي خندد. همه اش مي رقصد. اصلا عين خيالش نيست. بايد ته و توي كارش را دربيارم.
اولدوز اين حرفها را شنيد، پيش خود گفت: بايد بيشتر احتياط كنم.
هر روز دو سه بار به آقا كلاغه سر مي زد. گاهي خانه خلوت مي شد، آقا كلاغه را از لانه درمي آورد، بازي مي كردند. اولدوز زبان يادش مي داد. ننه كلاغه هم گاهي مي آمد، چيزي براي بچه اش مي آورد: يك تكه گوشت، صابون و اين چيزها. يك دفعه دو تا عنكبوت آورده بود. عنكبوتها در منقار ننه كلاغه گير كرده بودند، دست و پا مي زدند، نمي توانستند در بروند. چه پاهاي درازي هم داشتند. اولدوز ازشان ترسيد. ننه كلاغه گفت: نترس جانم، نگاه كن ببين بچه ام چه جوري مي خوردشان.
راستي هم آقا كلاغه با اشتها قورتشان داد. بعد منقارش را چند دفعه از چپ و راست به زمين كشيد و گفت: ننه جان، باز هم از اينها بيار. خيلي خوشمزه بودند.
ننه اش گفت: خيلي خوب.
اولدوز گفت: تو آشپزخانه، ما از اينها خيلي داريم. برايت مي آورم.
آقا كلاغه آب دهنش را قورت داد و تشكر كرد.
از آن روز به بعد اولدوز اينور آنورمي گشت، عنكبوت شكار مي كرد، مي گذاشت تو جيب پيراهنش، دكمه اش را هم مي انداخت كه در نروند، بعد سر فرصت مي برد مي داد به آقا كلاغه. البته اينها براي او غذا حساب نمي شد. اينهاجاي خروسك قندي و نقل و شيريني و اين جور چيزها بود. ننه كلاغه گفته بود كه اگر موجود زنده غذا نخورد حتماً مي ميرد. هيچ چيز نمي تواند او را زنده نگه دارد. هيچ چيز، مگر غذا.
يك روز سر ناهار، زن بابا ديد كه چند عنكبوت دست و پا شكسته دارند توي سفره راه مي روند. اولدوز فهميد كه از جيب خودش در رفته اند. دلش تاپ تاپ شروع كرد به زدن. اول خواست جمعشان كند و بگذارد توي جيبش. بعد فكر كرد بهتراست به روي خودش نياورد. زن بابا پاهاشان را گرفت و بيرون انداخت. و بلا به خير گذشت.
بعداز ناهار اولدوز به سراغ آقا كلاغه رفت كه باقيمانده عنكبوتها را به اش بدهد. يكي دو تاي عنكبوتهاي قبلي را هم از گوشه و كنار حياط باز پيدا كرده بود. يكيشان را با دو انگشت گرفت كه توي دهن آقا كلاغه بگذارد. اين را از ننه كلاغه ياد گرفته بود كه چطوري با نوك خودش غذا توي دهن بچه اش مي گذارد.
آقا كلاغه مي خواست عنكبوت را بگيرد كه يكهو چندشش شد و سرش را عقب كشيد و گفت: نمي خورم اولدوز جان.
اولدوز گفت: آخر چرا، كلاغ كوچولوي من؟
آقا كلاغه گفت: ناخنهات را نگاه كن ببين چه ريختي اند؟
اولدوز گفت: مگر چه ريختي اند؟
آقا كلاغه گفت: دراز، كثيف، سياه! خيلي ببخشيد اولدوز خانم، فضولي مي كنم. اما من نمي توانم غذايي را بخورم كه ... مي فهميد اولدوز خانم؟
اولدوز گفت: فهميدم. خيلي ازت تشكر مي كنم كه عيب مرا تو صورتم گفتي. خود من ديگر بعد از اين نخواهم توانست با اين ناخنهاي كثيف غذا بخورم. باور كن.


* داد و بيداد بر سر ماهي و حكم اعدام ننه كلاغه
تو حوض چند تا ماهي سرخ و ريز بودند. روز ششم يا هفتم بود كه اولدوز يكي را با كاسه گرفت و داد آقا كلاغه قورتش داد. اولين ماهي بود كه مي خورد. از ننه اش شنيده بود كه شكار ماهي و قورت دادنش خيلي مزه دارد، اما نديده بود كه چطور. ننه ي او مثل زن باباي اولدوز نبود، خيلي چيز مي دانست. مي فهميد كه چه چيز براي بچه اش خوب است، چه چيز بد است. اگر آقا كلاغه چيز بدي ازش مي خواست سرش داد نمي زد. مي گفت كه: بچه جان، اين را برايت نمي آرم، براي اينكه فلان ضرر را دارد، براي اين كه اگر فلان چيز را بخوري نمي تواني خوب قارقار بكني، براي اينكه صدايت مي گيرد،‌ براي اينكه ...
علت همه چيز را مي گفت. اما زن بابا اينجوري نبود. هميشه با اوقات تلخي مي گفت: اولدوز، فلان كار را نكن، بهمان چيز را نخور، فلانجا نرو، اينجوري نكن، آنجوري نكن، راست بنشين، بلند حرف نزن، چرا پچ و پچ مي كني، و از اين حرفها. زن بابا هيچوقت نمي گفت كه مثلا چرا بايد بلند حرف نزني، چرا بايد ظهرها بخوابي. اولدوز اول ها فكر مي كرد كه همه ي ننه ها مثل زن بابا مي شوند. بعد كه با ننه كلاغه آشنا و دوست شد، فكرش هم عوض شد.
زن بابا فرداش فهميد كه يكي از ماهيها نيست. داد و فريادش رفت به آسمان. سر ناهار به شوهرش گفت: كار، كار كلاغه است. همان كلاغه كه هي مي آيد لب حوض صابون دزدي. خيلي هم پرروست. اگر گيرش بيارم، دارش مي زنم؛ اعدامش مي كنم.
فحش هاي بدبد هم به ننه كلاغه داد. اولدوز صداش درنيامد. اگر چيزي مي گفت، زن بابا بو مي برد كه او با كلاغه سر و سرّي دارد. بخصوص كه روز پيش نزديك بود لب حوض مچش را بگيرد.
بابا گفت: اصلا كلاغها حيوانهاي كثيفي هستند، دله دزدند. يك كلاغ حسابي در همه ي عمرم نديدم. خوب مواظبش باش. اگرنه، يك دانه ماهي توي حوض نمي گذارد بماند.
زن بابا گفت: آره، بايد مواظبش باشم. حالا كه زير دندانش مزه كرده، دلش مي خواهد همه شان را بگيرد.
اولدوز تو دل به ناداني زن باباش خنديد. براي اينكه كلاغها دندان ندارند. ننه كلاغه خودش مي گفت.

* ننه كلاغه خيلي چيزها مي داند و از مرگ نمي ترسد
ظهري ننه كلاغه آمد. همه خواب بودند. دو تايي نشستند زير سايه ي درخت توت. اولدوز همه چيز را گفت.
ننه كلاغه گفت: فكرش را هم نكن. اگر زن بابا بخواهد مرا بگيرد، چشمهاش را در مي آرم.
بعد آقا كلاغه را از لانه درآوردند. آقا كلاغه ديگر زبان باز كرده بود. مثل اولدوز و ننه كلاغه كه البته نه، اما نسبت به خودش بد حرف نمي زد. كمي لاي گل و بته ها جست و خيز كرد، اينور آنور رفت، پر زد و بعد آمد نشست پهلوي مادرش. ننه كلاغه به اش ياد داد كه چه جوري شپشهاش را با منقار بگيرد و بكشد.
ننه كلاغه زخمي زير بال چپش داشت. آن را به اولدوز و پسرش نشان داد، گفت: اين را پنجاه شصت سال پيش برداشتم. رفته بودم صابون دزدي، مرد صابون پز با دگنك زد و زخمي ام كرد. پنج سال تمام طول كشيد تا زخمم خوب شد. از ميوه هاي صحرايي پيدا كردم و خوردم، آخرش خوب شدم.
اولدوز از سواد و دانش ننه كلاغه حيرت مي كرد. آرزو مي كرد كه كاش مادري مثل او داشت. ننه ي خودش يادش نمي آمد. فقط يك دفعه از زن بابا شنيده بود كه ننه اي هم دارد: يك روز بابا و زن بابا دعوا مي كردند. زن بابا گفت: دخترت را هم ببر ده، ول كن پيش ننه اش،‌ من ديگر نمي توانم كلفتي او را هم بكنم، همين امروز و فردا خودم صاحب بچه مي شوم.
راستي راستي باز هم شكم زن بابا جلو آمده بود و وقت زاييدنش رسيده بود.
يكي دو دفعه هم عموي اولدوزچيزهايي از مادرش گفته بود. عمو گاه گاهي از ده به شهر مي آمد و سري به آنها مي زد. اولدوز فقط مي دانست كه ننه اش در ده زندگي مي كند و او را دوست دارد. چيز ديگري از او نمي دانست.
آن روز ننه كلاغه اولدوز را بوسيد، بچه اش را بوسيد و پر كشيد نشست لب بام كه برود به شهر كلاغها. اولدوز گفت: سلام مرا به آن يكي بچه هات و دده كلاغه برسان.
بعد يادش افتاد كه تحفه اي چيزي هم به بچه ها بفرستد. پستانكي تو جيب پيرهنش داشت. زن بابا برايش خريده بود. آن را درآورد،‌ از پله ها رفت پشت بام، پستانك را داد به ننه كلاغه كه بدهد به بچه هاش. آنوقت ننه كلاغه پريد و رفت نشست سر يك درخت تبريزي. روش را كرد به طرف اولدوز، قارقاري كرد و پريد و رفت از چشم دور شد.

* ديدار كوتاهي با ياشار
اولدوز پشت بام ايستاده بود، همينجوري دورها را نگاه مي كرد. ناگهان يادش آمد كه بيخبر از زن بابا آمده پشت بام. كمي ترسيد. نگاهي به حياط و خانه هاي دور و بر كرد. راستي پشت بام چقدر قشنگ بود. به حياط همسايه ي دست چپي نگاه كرد. اينجا خانه ي ياشار بود. يكهو ياشار پاورچين پاورچين بيرون آمد، رفت نشست دم لانه ي سگ كه هميشه خالي بود. ياشار دو سه سال از اولدوز بزرگتر بود. يك پسر زرنگ و مهربان. اولدوز هرچه كرد كه ياشار ببيندش، نشد. صداش را هم نمي توانست بلندتر كند. داشت مأيوس مي شد كه ياشار سرش را بلند كرد، او را ديد. اول ماتش برد، بعد با خوشحالي آمد پاي ديوار و گفت: تو آنجا چكار مي كني، اولدوز؟
اولدوز گفت: دلم تنگ شده بود،‌ گفتم برم پشت بام اينور آنور نگاه كنم.
ياشار گفت: زن بابات كجاست؟
اولدوز همه چيز را فراموش كرده بود. تا اين را شنيد يادش افتاد كه آقا كلاغه را گذاشته وسط حياط ، ممكن است زن بابا بيدار شود، آنوقت... واي، چه بد! هولكي از ياشار جدا شد و پايين رفت. آقا كلاغه را آورد تپاند تو لانه. داشت درش را مي بست كه صداي زن بابا بلند شد: اولدوز، كدام گوري رفتي قايم شدي؟ چرا جواب نمي دهي؟
دل اولدوز تو ريخت. اول نتوانست چيزي بگويد. بعد كمي دست و پاش را جمع كرد و گفت: اينجا هستم مامان، دارم جيش مي كنم.
زن بابا ديگر چيزي نگفت. بلا به خير و خوشي گذشت.

* اعدام ننه كلاغه
فردا صبح زود اولدوز از خواب پريد. ننه كلاغه داشت قارقار مي كرد و كمك مي خواست. مثل اين كه دارند كسي را مي كشند و جيغ مي كشد. اولدوز با عجله دويد به حياط. زن بابا را ديد ايستاده زير درخت توت، ننه كلاغه را آويزان كرده از درخت، حيوانكي قارقار مي كند، زن بابا با چوب مي زندش و فحش مي دهد. صورت زن بابا زخم شده بود و خون چكه مي كرد. كلاغه پرپر مي زد و قارقار مي كرد. از پاهاش آويزان بود.
اولدوز خودش هم ندانست كه چه وقت دويد طرف زن بابا، پاهاش را بغل كرد و گازش گرفت. زن بابا فرياد زد: آ...خ! و اولدوز را از خود دور كرد. سيلي محكمي خواباند بيخ گوشش. اولدوز افتاد، سرش خورد به سنگها، از هوش رفت و ديگر چيزي نفهميد.

* خواب پريشان اولدوز
اولدوز وقت ظهر چشمش را باز كرد. چند نفر از همسايه ها هم بودند. زن بابا نشسته بود بالاي سرش. با قاشق دوا توي حلق اولدوز مي ريخت. يك چشم و پيشانيش را با دستمال سفيدي بسته بود. چشمهاي اولدوز تاريك روشن مي ديد. بعد يك يك آدمها را شناخت. ياشار را هم ديد كه نشسته بود پهلوي ننه اش و زل زده بود به او.
زن بابا ديد كه اولدوز چشمهاش را باز كرد،‌ هولكي گفت: شكر! چشمهاش را باز كرد. ديگر نمي ميرد. اولدوز!.. حرف بزن!..
اولدوز نمي توانست حرف بزند. سرش را برگرداند طرف زن بابا. ناگهان صداي قارقار ننه كلاغه از هر طرف برخاست. اولدوز مثل ديوانه ها موهاي زن بابا را چنگ انداخت و جيغ كشيد. اما سرش چنان درد گرفت كه بي اختيار دستهايش پايين آمد و صداش بريد. آنوقت هق هق گريه اش بلند شد و گفت: ننه كلاغه... كو؟.. كو؟.. ننه كلاغه... كو؟.. كلاغ كوچولو چه شد؟.. ننه!.. ننه!..
ياشار پيش از همه به طرفش دويد. هر كسي حرفي مي گفت و مي خواست او را آرام كند. اما اولدوز هاي هاي گريه مي كرد. زن بابا مهرباني مي كرد. نرم نرم حرف مي زد. مي گفت: گريه نكن اولدوز جان، دوات را بخوري زود خوب مي شوي.
آخرش اولدوز از گريه كردن خسته شد و به خواب رفت. خواب ديد كه ننه كلاغه از درخت توت آويزان است، دارد خفه مي شود، مي گويد: اولدوز، من رفتم، حرفهايم را فراموش نكن، نترس! اولدوز دويد طرف درخت. يكهو زن بابا از پشت درخت بيرون آمد، خواست با لگد بزندش. اولدوز جيغ كشيد و ترسان از خواب پريد و هق هق گريه اش بلند شد. اين دفعه فقط بابا و زن بابا در اتاق بودند. باز به خواب رفت. كمي بعد همان خواب را ديد، جيغ كشيد و از خواب پريد. تا شب همينجوري هي مي پريد و مي خوابيد. يك دفعه هم چشم باز كرد، ديد كه شب است، دكتر دارد معاينه اش مي كند. بعد شنيد كه دكتر به باباش مي گويد: زخمش مهم نيست. زود خوب مي شود. اما بچه خيلي ترسيده. پرپر مي زند. از چيزي خيلي سخت ترسيده. الان سوزني به اش مي زنم، آرام مي گيرد و مي خوابد.
اولدوز گفت: من گرسنه ام.
زن بابا برايش شيرآورد. اولدوز شير را خورد. دكتر سوزني به اش زد، كيفش را برداشت و رفت.
اولدوز نگاه مي كرد به سقف و چيزي نمي گفت. مي خواست حرفهاي بابا و زن بابا را بشنود. اما چيز زيادي نشنيد. زود خوابش برد.

* درد دل آقا كلاغه و چگونه ننه كلاغه گرفتار شد
فردا صبح، اولدوز ياد آقا كلاغه افتاد. دستش لرزيد، چايي ريخت روي لحاف. زن بابا چشم غره اي رفت اما چيزي نگفت. بابا سر پا بود. شلوارش را مي پوشيد كه به اداره برود. اولدوز مي خواست پا شود برود پيش آقا كلاغه. اما كار عاقلانه اي نبود. هيچ نمي دانست چه بر سر آقا كلاغه آمده ، نمي دانست ننه كلاغه چه جوري گير زن بابا افتاده، آن هم صبح زود. زن بابا دستمال روي چشمش را باز كرده بود. جاي منقار ننه كلاغه روي ابرو و پيشانيش معلوم بود.
بابا كه رفت، زن بابا گفت: من مي رم پيش ننه ي ياشار، زود برمي گردم. خيلي وقت است به حمام نرفته ام. اين دفعه كه نمي توانم ترا با خودم ببرم. مي خواهم ببينم ننه ي ياشار مي تواند با من به حمام برود.
زن بابا راستي راستي مهربان شده بود. هيچوقت با اولدوز اينطور حرف نمي زد. اما اولدوز نمي خواست با او حرف بزند. ازش بدش مي آمد. يك دفعه چيزي به خاطرش رسيد و گفت: مامان، حالا كه تو داري مي روي به حمام، ياشار را هم بگو بيايد اينجا. من تنهايي حوصله ام سر مي رود.
زن بابا كمي اخم كرد و گفت: ياشار مي رود به مدرسه اش.
اولدوز چيزي نگفت. زن بابا رفت. اولدوز پا شد و رفت سراغ آقا كلاغه. حيوانكي آقا كلاغه توي پهن كز كرده بود و گريه مي كرد. تا اولدوز را ديد، گفت: اوه، بالاخره آمدي!..
اولدوز گفت: مرا ببخش تنهات گذاشتم.
آقا كلاغه گفت: حالا چيزي بيار بخورم، بعد صحبت مي كنيم. خيلي گرسنه ام، خيلي تشنه ام.
اولدوز رفت و آب و غذا آورد. آقا كلاغه چند لقمه خورد و گفت: من فكر كردم تو هم رفتي دنبال ننه ام.
اولدوز گفت: ننه ات كجا رفت؟
آقا كلاغه گفت: هيچ جا. زن بابا آنقدر زدش كه مرد، بعد انداختش تو زباله داني يا كجا.
اولدوز گريه اش را خورد و گفت: چه آخر و عاقبتي! حالا سگها بدنش را تكه تكه كرده اند و خورده اند.
آقا كلاغه گفت: ممكن نيست، آخر ما كلاغها گوشتمان تلخ است. سگها حتي جرئت نمي كنند نيششان را به گوشت ما بزنند. مرده ي ما آنقدر روي زمين مي ماند كه بپوسد و پخش شود. الانه ننه ام تو زباله داني يا يك جاي ديگري افتاده و دارد مي پوسد.
اولدوز نتوانست جلو خودش را بگيرد. زد زير گريه. آقا كلاغه هم گريست. آخر اولدوز گفت: حالا زن بابا مي آيد، ما را مي بيند، من مي روم. بعد كه زن بابا رفت به حمام، باز پيشت مي آيم.
آنوقت در لانه را بست و رفت زير لحافش دراز كشيد. زن بابا آمد. بقچه اش را برداشت، رفت. اولدوز با خيال راحت آمد پيش كلاغه اش. آفتاب قشنگ پهن شده بود. آقا كلاغه را بيرون آورد. در را باز گذاشت كه آفتاب توي لانه بتابد.
آقا كلاغه بالهايش را تكان داد، منقارش را از چپ و راست به زمين كشيد و گفت: راستي اولدوز جان، آزادي چيز خوبي است.
اولدوز آه كشيد و گفت: تو فهميدي ننه كلاغه صبح زود آمده بود چكار؟
آقا كلاغه گفت: فهميدم.
اولدوز گفت: مي تواني به من هم بگويي؟
آقا كلاغه گفت: راستش، آمده بود مرا ببرد پرواز يادم بدهد. تيغ آفتاب آمد پيش من، گفت: امروز روز پرواز است. برادرها و خواهرت را مي برم پرواز ياد بدهم. تو هم بايد بيايي. بعد برمي گردانمت. من به ننه ام گفتم: اولدوز چه؟ خبرش نمي كني؟
ننه ام گفت: خبرش مي كنم. ننه ام در لانه را بست، آمد ترا خبر كند، كمي گذشت تو بيرون نيامدي. من توي لانه بودم. يكهو صداي بگير ببند شنيدم. ننه ام جيغ كشيد: قار!.. قا.. ر!.. دلم ريخت. ننه ام مي گفت: مگر ما توي اين شهر حق زندگي نداريم؟ چرا نبايد با هر كه خواستيم آشكارا دوستي نكنيم؟ از سوراخ زير دريچه نگاه كردم و ديدم زن بابا ننه ام را زير غربال گير انداخته. معلوم بود كه چيزي از حرفهاي ننه ام را نمي فهميد.
اولدوز بي تاب شده بود. به عجله پرسيد: بعد چه شد؟
آقا كلاغه گفت: بعد ننه ام را با طناب بست، از درخت توت آويزان كرد. ننه ام يكهو جست زد و با منقارش زد صورت زن بابا را زخم كرد. آنوقت زن بابا از كوره در رفت و شروع كرد با دگنك ننه ام را بزند. اولدوز گفت: ننه كلاغه حرف ديگري نگفت؟
آقا كلاغه گفت: چرا. گفت كه اي زن باباي نفهم، تو خيال مي كني كه كلاغها از دزدي خوششان مي آيد؟ اگر من خورد و خوراك داشته باشم كه بتوانم شكم خودم و بچه هايم را سير كنم، مگر مرض دارم كه باز هم دزدي كنم؟.. شكم خودتان را سير مي كنيد، خيال مي كنيد همه مثل شما هستند!..
آقا كلاغه ساكت شد. اولدوز گريه اش را خورد و پرسيد: بعد چه؟
آقا كلاغه گفت: بعد تو بيرون آمدي. با يك تا پيراهن... باقيش را هم كه خودت مي داني.
لحظه اي هر دو خاموش شدند. اولدوز گفت: پس ننه كلاغه رفت و تمام شد! حالا چكار كنيم؟
آقا كلاغه گفت: من بايد پرواز ياد بگيرم.
اولدوز گفت: درست است. من همه اش به فكر خودم هستم.
آقا كلاغه گفت: كاش دده ام، برادرهام، خواهرم، ننه بزرگم مي دانستند كجا هستيم.
اولدوز گفت: آره ، كمكمان مي كردند.
آقا كلاغه گفت: يادت هست ننه ام مي گفت تا چند روز ديگر پرواز ياد نگيرم مي ميرم؟
اولدوز گفت: يادم هست.
آقا كلاغه گفت: تو حساب دقيقش را مي داني؟
اولدوز با انگشتهاش حساب كرد و گفت: بيشتر از شش روز وقت نداريم.
آقا كلاغه گفت: به نظر تو چكار بايد بكنيم؟
اولدوز گفت: مي خواهي ترا بدهم به ياشار، ببرد تو صحرا پرواز يادت بدهد؟
آقا كلاغه گفت: ياشار كيست؟
اولدوز گفت: همين همسايه ي دست چپيمان.
آقا كلاغه گفت: اگر پسر خوبي باشد من حرفي ندارم.
اولدوز گفت: خوب كه هست، سرّ نگهدار هم هست. اما چه جوري خبرش كنيم؟
آقا كلاغه گفت: الانه برو پشت بام،‌ بگو بيايد مرا ببرد.
اولدوز گفت: حالا نمي شود، رفته مدرسه.
آقا كلاغه گفت: مدرسه؟ هنوز چند روز ديگر از تعطيلهاي تابستاني داريم.
اولدوز گفت: تو راست مي گويي. زن بابا گولم زده. الانه مدرسه ها تعطيل است. من مي روم پشت بام، تو همينجا منتظرم باش.
در پله دوم بود كه صداي پايي از كوچه آمد. اولدوز زود كلاغه را گذاشت توي لانه، درش را بست، رفت به اتاق، زير لحاف دراز كشيد و چشم به حياط دوخت.


* خانه قرق مي شود
صداي عوعوي سگي شنيده شد. در صدا كرد. بابا تو آمد. بعد هم عمو، برادر كوچك بابا. سگ سياهي هم پشت سر آنها تو تپيد. سر طناب سگ در دست عمو بود.
بابا گفت: حالا ديگر هيچ كلاغي نمي تواند پاش را اينجا بگذارد.
عمو گفت: زمستان كه رسيد بايد بيايم ببرمش.
بابا گفت: عيب ندارد. زمستان كه بشود ما هم سگ لازم نداريم.
عمو گفت: اولدوز كجاست؟ همراه زن داداش رفته؟
بابا گفت: نه، مريض شده خوابيده.
طناب سگ را به درخت توت بستند و آمدند به اتاق. اولدوز عموش را دوست داشت. بيشتر براي اين كه از ده ننه ي خودش مي آمد.
عمو حال اولدوز را پرسيد، اما از ننه اش چيزي نگفت. بابا بدش مي آمد كه پهلوي او از زن اولش حرف بزنند.
عمو به بابا گفت: به اداره ات بر نمي گردي؟
بابا گفت: نه، اجازه گرفتم. وقت هم گذشته.
پس از آن باز صحبت به سگ و كلاغها كشيد. بابا هي بد كلاغها را مي گفت. مثلا مي گفت كه: كلاغها دزدهاي كثيف و ترسويي هستند. مي آيند دزدي مي كنند، اما تا كسي را مي بينند كه خم شد سنگي و چيزي بردارد، زودي در مي روند.
يك ساعت از ظهر گذشته، زن بابا آمد. سگ اول غريد، بعد كه عمو از پنجره سرش داد زد، صداش را بريد.
زن بابا از عمو رو مي گرفت. عمو هم پهلوي اوسرش را پايين مي انداخت و هيچ به صورت زن داداش نگاه نمي كرد. اولدوز خاموش نشسته بود. به عمو زل زده بود. ناگهان گفت: عمو، نمي تواني سگت را هم با خودت ببري؟
بابا يكه خورد. عمو برگشت طرف اولدوز و پرسيد: براي چه ببرمش؟
زبان اولدوز به تته پته افتاد. نمي دانست چه بگويد. آخرش گفت: من... من مي ترسم.
بابا گفت: ول كن بچه. ادا در نيار!
عمو گفت: نترس جانم، سگ خوبي است. مي گويم ترا گاز نمي گيرد.
بابا گفت: ولش كن! زبان آدم سرش نمي شود. خودش بدتر از سگ همه را گاز مي گيرد. بيخود و بيجهت هم طرف كلاغهاي دله دزد را مي گيرد. هيچ معلوم نيست از اين حيوانهاي كثيف چه خوبي ديده.
اولدوز ديگر چيزي نگفت. لحاف را سرش كشيد و خوابيد. وقتي بيدار شد، ديد كه عمو گذاشته رفته، سگ توي حياط عوعو مي كند و كلاغها را مي تاراند.
از آن روز به بعد خانه قرق شد. هيچ كلاغي نمي توانست پايين بيايد. حتي اولدوز با ترس و لرز به حياط مي رفت. يك دفعه هم تكه اي گوشت گوسفند به آقا كلاغه مي برد كه سگ سياه از دستش قاپيد و خورد، اولدوز جيغ كشيد و تو دويد.

* روزهاي پريشاني و نگراني ، گرسنگي و ترس
اولدوز از رختخواب درآمد. زخم پيشاني زن بابا زود خوب شد، اما زخم سر اولدوز خيلي طول كشيد تا خوب شد. رفتار زن بابا دوباره عوض شده بود. بدتر از پيش سر اولدوز داد مي زد. جاي دندان هاي اولدوز تو گوشت رانش معلوم بود.
وضع آقا كلاغه خيلي بد شده بود. هميشه گرسنگي مي كشيد. اولدوز هر چه مي كوشيد نمي توانست آب و غذاي او را سر وقت بدهد. سگ سياه چهار چشمي همه جا را مي پاييد. به هر صداي ناآشنايي پارس مي كرد. تنها اميد اولدوز و آقا كلاغه، ياشار بود. اگر ياشار كمكشان مي كرد، كارها درست مي شد. اما نمي دانستند چه جوري او را خبر كنند. اولدوز از ترس سگ، پشت بام هم نمي رفت. يعني نمي توانست برود. سگ سياه مجال نمي داد. سر و صدا راه مي انداخت. ممكن بود گاز هم بگيرد. هميشه حياط را گشت مي زد و بو مي كشيد.
ننه ي ياشار گاهگاهي به خانه ي آنها مي آمد. اما نمي شد چيزي به اش گفت. از كجا معلوم كه او هم دست راست زن باباش نباشد؟ به آدمهاي اين دور و زمانه نمي توان زود اطمينان كرد. تازه ، زن بابا هيچوقت او را با كسي تنها نمي گذاشت.
روزها پشت سر هم گذشتند، پنج روز با پريشاني و نگراني گذشت، يك روز فرصت ماند. اولدوز مي دانست كه بايد همين امروز آقا كلاغه را پرواز بدهد. اگرنه، خواهد مرد. اما چه جوري بايد پرواز بدهد؟ نمي دانست.
آخرش فرصتي پيش آمد و توانست ياشار را ببيند. همان روز زن بابا مي خواست به عروسي برود. اولدوز گفت: مامان، من از سگ مي ترسم. تنهايي نمي توانم تو خانه بمانم.
زن بابا اخم كرد و دست او را گرفت و برد سپرد دست ننه ي ياشار. اولدوز از ته دل شاد بود. ياشار را در خانه نديد. از ننه اش پرسيد: پس ياشار كجاست؟
ننه گفت: رفته مدرسه، جانم. آخر از ديروز مدرسه ها باز شده.
اولدوز نشست و منتظر ياشار شد.


* نقشه براي آزاد كردن آقا كلاغه
ظهر شد، ياشار دوان دوان آمد. تا اولدوز را ديد، سرخ شد و سلام كرد. اولدوز جواب سلامش را داد. ياشار خواهر شيرخواري هم داشت. ننه اش او را شير مي داد كه بخواباند. اولدوز و ياشار رفتند به حياط.
اولدوز آرام و غمگين گفت: ياشار مي داني چه شده؟
ياشار گفت: نه.
اولدوز گفت: آقا كلاغه دارد مي ميرد.
ياشار گفت: كدام آقا كلاغه؟
اولدوز گفت: آقا كلاغه ي من ديگر!
ياشار گفت: مگر تو كلاغ هم داشتي؟
اولدوز گفت: آره ، داشتم. حالا چكار كنيم؟
ياشار با هيجان پرسيد: از كجا گيرت آمده؟
اولدوز گفت: بعد مي گويم ، حال مي گويي چكار كنيم؟
ياشار گفت: از گرسنگي مي ميرد؟
اولدوز گفت: نه.
ياشار گفت: زخمي شده؟
اولدوز گفت: نه.
ياشار گفت: آخر پس چرا مي ميرد؟
اولدوز گفت: نمي تواند بپرد. كلاغ اگر نتواند بپرد، حتماً مي ميرد.
ياشار گفت: بده من يادش بدهم.
اولدوز گفت: زير پلكان قايمش كرده ام.
ياشار گفت: زن بابات خبر دارد؟
اولدوز گفت: اگر بو ببرد، مي كشدش.
ياشار گفت: بايد كلكي جور كنيم.
اولدوز گفت: اول بايد كلك سگه را بكنيم. مگر صداش را نمي شنوي؟
ياشار گفت: چرا، مي شنوم. سگه نمي گذارد آقا كلاغه را در ببريم. يكي دو روز مهلت بده،‌ من فكر بكنم ، نقشه بكشم ، كارش را بكنم.
اولدوز گفت: فرصت نداريم. بايد همين امروز آقا كلاغه را در ببريم. اگرنه، مي ميرد. ننه كلاغه به خودم گفته بود.
ياشار به هيجان آمده بود. حس مي كرد كه كارهاي پر جنب و جوشي در پيش است. با عجله پرسيد: ننه كلاغه ديگر كيست؟
اولدوز گفت: ننه ي آقا كلاغه است. اينها را بعد مي گويم. حالا بايد كاري بكنيم كه آقا كلاغه نميرد.
ياشار گفت: بعد از ظهر من به مدرسه نمي روم، دزدكي مي رويم و آقا كلاغه را مي آريم.
ناهار، نان و پنير و سبزي خوردند. بعد از ناهار، دده ي ياشار رفت سر كارش. ننه اش با بچه ي شيرخوارشان خوابيد.
ياشار گفت: من و اولدوز نمي خوابيم. من بايد به درس و مشقم برسم.
ياشار گاهگاهي از اين دروغها سر هم مي كرد كه ننه اش او را تنها بگذارد.

* قتل براي آزادي آقا كلاغه از زندان
كمي بعد، هر دو بيرون آمدند. از پلكان رفتند پشت بام. نگاهي به اينور آنور كردند، ديدند سگ سياه را ول داده اند، آمده لم داده به در خانه ي آقا كلاغه و خوابيده.
ياشار گفت: من مي روم پايين، كلاغه را مي آرم.
اولدوز گفت: مگر نمي بيني سگه خوابيده دم در؟
ياشار گفت: راست مي گويي. بيچاره آقا كلاغه، ببيني چه حالي دارد!
اولدوز گفت: فكر نمي كنم زياد بترسد. كلاغ پر دلي است.
ياشار گفت: حالا چكار بكنيم؟
اولدوز گفت: فكر بكنيم، دنبال چاره بگرديم.
ياشار گفت: الان فكري مي كنم. الان نقشه اي مي كشم...
خم سركه ي زن بابا در يك گوشه ي بام جا گرفته بود. زن بابا دور خم سنگ چيده بود كه نيفتد. چشم ياشار به سنگها افتاد. يكهو گفت: بيا سگه را بكشيم.
اولدوز يكه خورد، گفت: بكشيم؟
ياشار گفت: آره. اگر بكشيم براي هميشه از دستش خلاص مي شوي.
اولدوز گفت: من مي ترسم.
ياشار گفت: من مي كشمش.
اولدوز گفت: گناه نيست؟
ياشار گفت: گناه؟ نمي دانم. من نمي دانم گناه چيست. اما مثل اين كه راه ديگري نيست. ما كه به كسي بدي نمي كنيم گناه باشد.
اولدوز گفت: سگ مال عمويم است.
ياشار گفت: باشد. عموت چرا سگش را آورده بسته اينجا كه ترا بترساند و آقا كلاغه را زنداني كند، ها؟
اولدوز جوابي نداشت بدهد. ياشار پاورچين پاورچين رفت سنگ بزرگي برداشت و آورد، به اولدوز گفت: تو خانه كسي هست؟
اولدوز گفت: مامان رفته عروسي. بابا را نمي دانم. من دلم به حال سگ مي سوزد.
ياشار گفت: خيال مي كني من از سگ كشي خوشم مي آيد؟ راه ديگر ي نداريم.
بعد يك پله پايين رفت، رسيد بالاي سر سگ. آنوقت سنگ را بالا برد و يكهو آورد پايين، ول داد. سنگ افتاد روي سر سگ. سگ زوزه ي خفه اي كشيد و شروع كرد به دست و پا زدن. ناگهان صداي باباي اولدوز بگوش رسيد. اينها خود را عقب كشيدند. بابا بيرون آمد و ديد كه سگ دارد جان مي دهد.
ياشار بيخ گوش اولدوز گفت: بيا در برويم. حالا بابات سنگ را مي بيند و مي آيد پشت بام.
اولدوز گفت‌: كلاغه را ول كنيم؟
ياشار گفت: بعد من مي آيم به سراغش.
هر دو يواشكي پايين آمدند و رفتند در اتاق نشستند. كتابهاي ياشار را ريختند جلوشان،‌ طوري كه هر كس مي ديد خيال مي كرد كه درس حاضر مي كنند. اما دلشان تاپ تاپ مي زد. رنگشان هم كمي پريده بود. صداي پاي بابا پشت بام شنيده شد. بعد صدايي نيامد. ياشار به تنهايي رفت پشت بام. باباي اولدوز لباس پوشيده بود و ايستاده بود كنار لاشه ي سگ. بعدش گذاشت رفت به كوچه.
ياشار يادش آمد كه روزي سنگ پرانده بود، شيشه ي خانه ي اولدوز را شكسته بود، باباي اولدوز مثل حالا رفته بود به كوچه ،‌ آجان آورده بود و قشقرق راه انداخته بود. با اين فكرها تندي پايين رفت. اول، آقا كلاغه را درآورد گفت: من ياشار هستم. سگه را كشتيم كه تو آزاد بشوي.
آقا كلاغه له له مي زد. گفت: تشكر مي كنم. اما ديگر وقت گذشته.
ياشار گفت: چرا؟
آقا كلاغه گفت: قرار ننه ام تا ظهر امروز بود. از آن گذشته، من آنقدر گرسنگي كشيده ام كه نا ندارم پرواز كنم.
ياشار غمگين شد. كم مانده بود گريه كند. گفت: حالا نمي آيي من پرواز يادت بدهم؟
آقا كلاغه گفت: گفتم وقت گذشته. به اولدوز بگو چند تا از پرهاي مرا بكند نگه بدارد، بالاخره هر طوري شده كلاغها به سراغ من و شما مي آيند.
آقا كلاغه اين را گفت، منقارش را بست و تنش سرد شد. ياشار گريه كرد. ناگهان فكري به نظرش رسيد. چشمهايش از شيطنت درخشيد. لبخندي زد و جنازه ي آقا كلاغه را خواباند روي پلكان، سنگ را برداشت برد گذاشت وسط آشپزخانه، لاشه ي سگ را انداخت پاي درخت توت، يك سطل آب آورد، خون دريچه و پاي پلكان را شست، سطل را وارونه گذاشت وسط اتاق. آنوقت آقا كلاغه را برداشت و در رفت. پشت بام يادش آمد كه بايد جاپايي از خودشان نگذارد. اين جوري هم كرد.
اولدوز خيلي غمگين شد. گريه هم كرد. اما ديگر كاري بود كه شده بود و چاره اي نداشت. ياشار او را دلداري داد و گفت: اگر مي خواهي كار بدتر نشود، بايد صدات را درنياري، كسي بو نبرد. بلايي به سرشان بيايد كه خودشان حظ كنند. امروز چيزهايي از آموزگار ياد گرفته ام و مي خواهم بابا و زن بابا را آنقدر بترسانم كه حتي از سايه ي خودشان هم رم كنند.
بعد هر چه آقا كلاغه گفته بود و هر چه را خودش كرده بود، به اولدوز گفت. حال اولدوز كمي جا آمد. چند تا از پرهاي آقا كلاغه را كند و گذاشت تو جيبش. ياشار جنازه را برد در جايي پنهان كرد كه بعد دفن كنند.
ننه ي ياشار بچه اش را بغل كرده بود و خوابيده بود.

منبع: www.samad-behrangi.blogspot.com