راز يک توپ

 

روزبه توکلی

 

من يک توپ فوتبال بودم و نزديک دو ماه بود که مرا از کارخانه به مغازه آورده بودند. من پشت شيشه ی مغازه نشسته بودم و منتظر خريدار بودم که مرا از اينجا به خانه اش ببرد.
يک روز که با خود مشغول بازی بودم، يک خانوم و يک آقا به مغازه آمدند و به آقای مغازه دار چيزی گفتند. يک باره آقای مغازه دار به طرف من آمد و به آن مشتری ها گفت: "اين توپ فوتبال تازه به بازار آمده."
مشتری ها گفتند: "می شه قيمتشو بگيد؟" آقای مغازه دار گفت: "بعله، قيمت اين توپ هشتاد هزار تومن است."
وقتی قيمت خودم را شنيدم وحشت کردم. قيافه ی مغروری گرفتم، ولی اين غرور دائمی نداشت چون مشتری ها به آقای فروشنده گفتند: "چه ارزون!" و بعد من را خريدند. من مدام با خودم می گفتم: "يعنی هشتاد هزار تومن قيمت کمی ست؟" در همين فکر بودم که کاغذی رنگ به رنگ سر تا پای بدنم را پوشاند.
ساعتی بعد صدای آوازی را شنيدم، کسی گفت: "تولد، تولد، تولدت مبارک، مبارم مبارک تولدت مبارک."
در اين زمان يک دفعه کاغذ رنگی پاره شد و من صورت پسر بچه ای را ديدم. او می خنديد. اما کمی که به من نگاه کرد، خنده اش خاموش شد و فرياد زد: آه باز هم توپ و من را به زمين گذاشت و با عصبانيت فراوان ضربه ای نثارم کرد. من پرت شدم و محکم به در اتاقی خوردم.
يک ماه گذشت. پسر به من توجهی نمی کرد، فقط هر وقت از کنارم می گذشت لگدی به من می زد و اصلا برايش مهم نبود که کجا می روم و حتی دنبالم نمی گشت. آن قدر اسباب بازی های جالب داشت که من برايش مهم نبودم.

 

 

 

 

زمان می گذشت و من کهنه می شدم. مرا به زنی فقير دادند. خوشبختانه سرنوشت خوبی در انتظار من بود، چون آن زن من را به بچه ی کوچکش داد. آن بچه آن قدر خوشحال شد که فرياد زد و خدا را شکر گفت و من را در آغوش گرفت.
من برای آن بچه با ارزش بودم. او خیلی مراقب من بود، به هيچ وجه مرا جلوی آفتاب نمی گذاشت. هميشه در راه رفتن به زمين بازی من را در بغل می گرفت تا کمتر آسيب ببينم. به من آهسته ضربه می زد که مبادا اتفاقی برايم بيفتد؛ حتی به ياد می آورم يک بار من به خار کوچکی برخورد کردم و بر روی بدنم يک رد کوچک افتاد، او مرا نوازش می کرد و برايم گريه می کرد. حتی شب هم مرا در آغوش می گرفت و با من حرف می زد تا خوابش می برد.
حالا بیست سال از آن زمان می گذرد و آن بچه دیگر بچه نيست. او يک مرد است و هنوز من را دارد. من از بين رفته ام، سوراخ شده ام، ولی باز هم او مرا دوست دارد. مرا به ديوار نصب کرده و زير من نوشته ای گذاشته است.
دوست داريد بدانيد در این کاغذ چه چيزی نوشته شده است؟ من به شما می گويم، در اين کاغذ نوشته شده:
بهترين سال های عمرم را با تو داشتم ای توپ زيبا.

روزبه توکلی در سن یازده سالگی (روزبه الان سیزده ساله است.)