کودکم من 

 

شهلا بهاردوست

 

نگاهم کنید، کودکم

ده ساله ام     

کنارتان می دوم با چرخی که می کشم، نمی بینید

دستهای کوچکم تشنهء آب است

و هیچ آبی درد انگشتانم رانمی شوید

نگاهم کنید، کودکم

تنها

مادرم با من که خوابیده ام بر پشتش،  قالی می بافد

پدرم در سفر است

برایمان نوشته:

روزی را روزی بیل می رساند         روزی قناری

شهرخشک است و شلوغ      

 زیر پل نمناک است

 نگاهم کنید، کودکم

بی رنگِ هشت ساله ام، شهروند شما

و ننگ چشمهای بسته را می بینم

آرزویم نوشتن نامم زیر عکس خورشید است

با مدادهای رنگی

نگاهم کنید، کودکم

دختری که هر روز دلم می گیرد

گریه نمی کنم

سرفه می کنم،  شربت سینه با نان و آب می خورم

و چیزی از این تقدیر نمی گویم

نگاهم کنید، کودکم

بی وطن در جنگم

می دوم روی مین های شما

می دوم روی زمینی که شرمسار از پاهای کوچکم مدام می لرزد

شب سرد است، تاریک است، خانه نیست

آواره ام!

زیر آفتاب داغ سوی سراب می دوم

و شبهای برفی راه را گم می کنم

کودکیم ما

خسته

خسته ازدویدن       تنهایی       جنگ       تجاوز

تشنه

تشنهء کمی آغوش      کمی میز      کمی رنگ       کمی کودکی

نگاهمان کنید

دانه های خورشیدیم در خاک

می بینید؟

کودکیم ما، کودکیم ما

 

هامبورگ، بیستم سپتامبر 2006