گُل محمد جان

 

عليرضا عسگری

 

به شیما و محمد صادق، خواهر و برادر خردسال افغانی و خاطرهی پدرشان،

 

مجوز اقامت ندارد

گُل محمد جان

بیمهی عمرش

کودکی است

که کفشهای مرا واکس میزند

و کودکی که خشت میزند

در کوره پزخانه.

حقوق مستمرش

تا لحظههای آخر

بیل و کلنگ است و

آجر و سیمان.

 

بالای داربست

بالای آبروی تهران مدرن

آبروی بشریت،

میریزد از سر و صورتش

عرق، عرق

چکه، چکه.

کابُل و مزار

توی مغزش جیغ میکشند

و دنیا دور سرش میچرخد

بالای داربست.

 

مجوز اقامت را رها کنید

برای گُل محمد جان،

بیل و کلنگی غیر قانونی

و مجوز کفن و دفن

پیدا کنید !

 

تهران

اسفند ۸٤