فردریک، موش شاعر

 

لئو لیونی

ترجمه: م. حجری

 

به یاد ژاله، گرد آورنده بی دریغ رنگها، نورها و بیدریغیها که نسیموار بر ما وزید و رفت و از ما جز دلی ریش چیزی به جا نماند.

 

دور تا دور علفزاری که چراگاه گاوها و اسب ها بود، یک دیوار سنگی قدیمی وجود داشت. در درون این دیوار، در نزدیکی انبار غله و ذرت، یک خانواده موش صحرایی زندگی میکرد، یک خانواده موش صحرایی وراج.

دهقانان از آن حوالی کوچ کرده بودند و انبار از ذرت و غله خالی مانده بود.

زمستان در راه بود و موشهای صحرایی کوچولو شروع کرده بودند به جمعآوری آذوقه برای زمستان. شب و روزدر تلاش جمعآوری ذرت و گندم و گردو و غیره بودند.

فقط فردریک بود که دست به سیاه و سفید نمیزد و وقتی میپرسیدند: فردریک، تو چرا کار نمیکنی؟

جواب میداد: من هم دارم کار میکنم. من دارم برای روزهای سرد و تار زمستان نور آفتاب جمع میکنم.

گاهی میدیدند که فردریک در روی تخته سنگی نشسته و بر سبزهها خیره شده است.

میپرسیدند: فردریک، حالا داری چکار میکنی؟

جواب میداد: دارم رنگ جمع میکنم. چون زمستان تیره و خاکستری است.

یکی از روزها فردریک را نیمه خواب، نیمه بیدار، در گوشهای نشسته دیدند.

سرزنش کنان پرسیدند: فردریک، داری چرت میزنی؟

جواب داد: نه. دارم واژه جمع میکنم. چون در شبها و روزهای کسل کننده زمستان به واژه احتیاج خواهیم داشت.

بالاخره زمستان فرارسید و اولین برف بر زمین نشست.

پنج موش صحرایی کوچولو به لانهشان در درون دیوار سنگی پناه بردند.

روزهای اول همه چیز داشتند، سیر دل میخوردند و قصه روباههای آوازخوان و گربههای رقاص را نقل میکردند و خوش میگذراندند.

اما رفته رفته فندق و گندم و گردو ته کشید و ذرت را دیگر به خواب هم حتی نمیدیدند.

هوا هم رو به سردی نهاده بود.

یکی از روزها لانه شان خیلی سرد شده بود.

موشهای کوچولو از سرما میلرزیدند و هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت.

یادشان آمد که روزی فردریک نور آفتاب، واژه و رنگ جمع میکرده است.

پرسیدند:  فردریک، ذخیره تو پس کی به دردمان خواهد خورد؟

فردریک گفت: چشمهایتان را ببندید!

و از تخته سنگی بالا رفت: حالا من برایتان نور آفتاب پخش خواهم کرد. میبینید چقدر گرمتان شد؟ همه جا زیر تابش خورشید، گرم و زیبا و زرین شده است!

فردریک طوری از گرمای آفتاب حرف میزد که موشهای کوچولو واقعا گرمشان شد. معلوم نبود فردریک جادو میکرد و یا از صدایش گرما میتراوید!

گفتند: فردریک، رنگها؟

چشمهایتان را دوباره ببندید!، فردریک گفت و شروع کرد به تعریف از رنگ آبی گل گندم در گندمزار و رنگ قرمز گل خشخاش در مزارع زرین و رنگ سبز برگها.

طوری که موشها توانستند رنگها را روشن و واضح تصور کنند، طوری که انگار دیواره کلههایشان رنگ آمیزی شده باشد.

فردریک، حالا واژهها!، همه با هم گفتند.

فردریک سینه صاف کرد و پس از لحظهای شاعرانه خواند: چه کسی برف میفرستد به زمین؟ چه کسی دوباره آبش میکند؟ چه کسی گرومب گرومب صدا میدهد؟ چه کسی دو باره رامش میکند؟ چه کسی یونجه و شبدر میکارد؟ چرا شبدر در ماه خرداد میروید؟ چرا بعد از روز روشن، شب میآید؟ چه کسی چراغ ماه را شبها روشن میکند؟

چهار تا موش کوچولو عینا مثل من و تو آن بالا خانه دارند.

اولیاش موش بهاره، بارون را میخندونه!

دومیاش موش تابستونه، که گرما میآره!

سومیاش موش پاییزه، که گل گندم میکاره!

چهارمیاش موش زمستونه، که سرما میآره!

این چهار موش کوچولو، چهار فصل سالاند، گرچه گونه گون، ولی زیبایند!

وقتی فردریک شعرش به پایان رسید، همه کف زدند و گفتند:فردریک، تو واقعا شاعری!

فردریک که از شرم صورتش سرخ شده بود، با فروتنی تعظیم کرد و گفت: میدانم! دوستان عزیزم، میدانم!

 

منبع: مجله هفته، www.hafteh.de