درددلهاى بريت مارى

 

آسترید لیندگرن

ترجمه: سوسن بهار

 

اين طور شروع شد، كه مامان ماشين تحرير قديمى‌اش‏ را داد به من. يك ماشين تحرير كهنه، سنگين، زنگ زده و گنده. ماشين تحريرى، كه مى‌توانست از انگشتان يك ماشين نويس‏ حتى حرفه‌اى خون روان كند. ماشين اين قدر وضعش‏ خراب است، كه نوشتن با آن عذاب آور است. برادرم "سوانته" نظرش‏ را در مورد آن اين طور بيان كرد: "بريت مارى، هيچ وقت فكر كرده‌اى كه چه آرامش‏ بخش‏ است وقتى كه كسى ناگهان يك چراغ پريموس‏ قديمى آشپزخانه را خاموش‏ مى‌كند؟"

پرسيدم: منظورت چيه؟

- تقريبا ده برابر وقتى كه تو چكش‏ زدن بر روى اين ماشين را تمام میكنى، به من احساس‏ آرامش‏ دست مى‌دهد.

حسوديش‏ شده بود. دلش‏ مى‌خواست خودش‏ ماشين را داشته باشد. نه براى اين كه با آن بنويسد، بلكه براى اين كه تمام پيچ و مهره هايش‏ را باز كند، يك عالمه پيچ اضافه بياورد و دوباره وصلش‏ كند. اما مامان فكر كرده بود، تايپ كردن براى من مى‌تواند مفيد باشد و به اين دليل ماشين تحرير به من رسيد. و من از اين بابت خيلى خوشحالم.

اما "داشتن" چيز عجيبى است. "چيزها" مسئوليت مى‌طلبند. اگر آدم يك گاو داشته باشد، بايد بدوشدش‏، اگر يك پيانو داشته باشد، بايد با آن آهنگ بزند و وقتى كه تايپ دارد، بايد با آن بنويسد. طبيعى است كه روزهاى اول، من وحشيانه نوشتم. اما نه چيز درست و حسابى، فقط چيزهاى الكى. دست آخر خودم فهميدم اين فقط كاغذ مصرف كردن الكى است، وقتى كه روى يك صفحهی كامل هيچ چيز ديگر جز بريت مارى هاگستروم، ويلا اكه ليند سموستاد (شهر كوچك)، بريت مارى هاگستروم متولد پانزدهم ژوئیهی 1928 يا اسم خواهر و برادرهايم: مايكن هاگستروم، سوانته هاگستروم، يركر هاگستروم مونيكا هاگستروم و دوباره اسم خودت: بريت مارى هاگستروم ننويسى. پائين صفحه، سوانته نوشته بود: غر زدن ابدى دربارهی بريت مارى هاگستروم، يك بار هم كه شده بنويس‏ "آماندا فين كويست" اقلا. البته حق داشت، اما من نمى‌خواستم كوتاه بيايم و نوشتم: توجه! من هر چه را كه دلم بخواهد، با ماشين تحرير "خودم" مى‌نويسم. و باز هم توجه! اصلا تو توى اتاق من چه كار مى‌كردى؟   

وقتى كه دفعه بعد سراغ تايپم رفتم، ديدم جواب زير را سوانته نوشته است:

در اين باره بايد كالما كوتاه بياى (برادر نازنين من هجى كردنش‏ خيلى قشنگ است). من تمام تلاشم را كردم، كه "كالما" كوتاه بيايم. اما بعدا شروع به نوشتن يك شعر قشنگ كردم. البته من فقط فرصت كردم بند اول شعر را بنويسم، که اين طورى بود:

"در زير ستاره ها قدم مى‌فرسايم و فكر مى‌كنم، فكرهاى بی شمار."

و بعد بايد به طرف مدرسه مى‌دويدم و وقتى كه زنگ تفريح موقع صبحانه به خانه برگشتم، سوانته شعر را به پايان رسانده بود و اكنون بر صفحهی كاغذ چنين نوشته شده بود:

"در زير ستاره ها قدم مى‌فرسايم

 و فكر مى‌كنم، فكرهاى بی شمار

و آن قدر پاهايم خسته مى‌شود

كه مى‌لنگم و مى‌لنگم."

و بعد اين هشدار بى ادبانه را هم نوشته بود: "این قدر زيادى فكر نكن، گيج میشى آخرش‏."

البته خودم به اين نتيجه رسيده بودم، كه از ماشين تحرير بايد به شكل بهترى استفاده كنم و براى كار با ارزشترى از آن استفاده نمايم، اما چطور؟ مشق مدرسه را كه نمى‌شود با ماشين تايپ نوشت، دفتر خاطرات را هم همين طور. از آن گذشته، من از خاطرات نويسى خوشم نمى‌آيد، كه با يك صفحه كاغذ درددل كنى، كه حتى نمى‌تواند بگويد "هوم"! راستى اين چه معنى دارد؟ من دلم مى‌خواهد، حس‏ كنم كه با چيزى زنده حرف مى‌زنم. و مدتها بود كه در خلوتم آرزوى يك رفيق مكاتبه‌اى مى‌كردم، كه بتوانم دريچهی قلبم را برايش‏ بگشايم. براى يك انسان كوچك ناشناس،‏ كه به همه چيز گوش‏ مى‌كند و جواب هم مى‌دهد. بسيارى از دانش‏ آموزانى كه من مى‌شناسم، دوست مكاتبه‌اى دارند. بعضىها حتى براى دوستان مكاتبه‌اى شان در كشورهاى ديگر هم نامه مى‌نويسند. از اين كه به اين موضوع فكر كنم، خوشم مى‌آيد، به همه نامه هایى كه از اين ور به آن ور مى‌روند و مثل اين كه بند كفش‏ آدمها را در كشورهاى مختلف بهم گره مى‌زنند و آنها را بهم نزديك تر مى‌كنند.

به همين دليل، وقتى يكى از دخترهاى كلاس‏ يك روز صدايش‏ را بلند كرد و فرياد زد: كى مى‌خواهد با يك دختر استكهلمى به نام "كاى سا هولتين" مكاتبه كند؟ من درست عين پادشاه سوئد، "گوستاو واسا"، در جنگ كليساى برن، وسط پريدم و داد زدم: من! و به محض‏ اين كه مدرسه تعطيل شد، به طرف خانه دويدم، سراغ ماشين تحرير رفتم و اين طور نوشتم:

"سموستاد"،

بریت ماری، اول سپتامبر

دوست مكاتبه‌اى عزيز و ناشناس‏ سلام!

اگه میخواهى اولين دوست مكاتبه‌اى من باشى، اميدوارم كه بخواهى. تقريبا غير معمولى است، كه آدم دوست مكاتبه‌اى نداشته باشد. همهی دخترهاى كلاس‏ معمولا يك يا حتى چند دوست مكاتبه‌اى كاملا ضرورى دارند. فقط من تا به حال نداشته‌ام. بنابراين، كاملا میفهمى كه چرا درست عين يك ببر از جنگل بيرون پريدم و در جواب "ماريا اودن" گفتم كه میخواهم دوست مكاتبه‌اى تو باشم. او اسم تو و آدرست را از طريق دوستان مكاتبه‌اى ديگرش‏ گير آورده بود. و حالا اين من و اين تو!

شايد بايد اول خودم را معرفى مى‌كردم: بريت مارى هاگستروم، 15 ساله، كلاس‏ هفتم دبيرستان دخترانهی "سموستاد". چه شكلى‌ام؟ (برادرم "سوانته" مى‌گويد اين اولين چيزيست كه يك دختر سئوال مى‌كند.) عزيزم، من زيبايم، يك استثنا! موهاى سياه ذغالى، چشمان روشن سياه، پوست مثل هلو، بيش‏ از اين چى میخواهى؟

باور كردى؟ در اين صورت كلاه سرت رفته. بايد توضيح بدهم، كه اين تصوير خيالى من از خودم است وقتى كه شبها به رختخواب مى‌روم. چيزى كه آرزو مى‌كنم باشم. واقعيت متاسفانه به اين روشنایى نيست. در واقع من يك قيافهی معمولى دارم، چشمهاى معمولى آبى، موهاى عادى بلوند، و يك دماغ معمولى كوچك و سر بالا. البته اينها چيزهایی ست كه به نظر خودم تلخ ترين حقايق در مورد من نيستند. شايد لازم به غصه خوردن هم نباشند. تصور كن اگر آدم واقعا يك قيافهی عجيب و غريب داشت، چى مى‌شد؟ منظورم از عجيب و غريب اينه كه اگر مثلا يك دمل بيش‏ از حد گنده روى دماغش‏ داشت يا عوض‏ پا يك چرخ داشت.

اما در مورد خانواده‌ام، ولى بذار دفعهی بعد از اونها صحبت كنيم. جالب نيست راجع به همه چيز پر حرفى كنم، وقتى كه هنوز نمى‌دانم آيا اصلا تو میخواهى دوست مكاتبه‌اى من باشى؟ با بى صبرى منتظر جوابت هستم. بايد بدانى كه من بيمارى نوشتن دارم. مى‌توان گفت، كه انگشتهايم براى نوشتن مى‌خارند. خوش‏ شانسى، مامان ماشين تايپ قديمى‌اش‏ را بهم داده. بنابراين، من تو را در كاغذ و نامه غرق خواهم كرد. نامه نوشتن به كسى كه در استكهلم زندگى مى‌كند، خيلى جالب است. اميدوارم سر و صداى شهر بزرگ را در نامه هاى تو بشنوم. میتوانى بفهمى كه شهر كوچكى مثل مال ما غرش‏ ندارد، حداكثر مى‌تواند فسى بكند. اما اشكال ندارد. تو غرش‏ كن، من هم فس‏ فس‏ مى‌كنم! قول مى‌دهم، صفحه پشت صفحه.

سلام دوباره به تو دوست ناشناس‏ تا جواب نامه.

 

* * *

 

بريت مارى، هشتم سپتامبر!

تو میخواستى كاى سا، تو میخواستى، میخواستى دوست مكاتبه‌اى من باشى! هورا!

آن قدر خوشحالم، كه انگشتانم روى دگمه هاى ماشين كج مى‌روند. نامهی طولانى و قشنگى برايم نوشته بودى. حالا ديگه من كلى چيزها در مورد تو و خانواده‌ات مى‌دانم، از خواهرانت، بابات و مامانت. آيا برايت جالب هست كه از خانوادهی من بدانى؟ خانوادهی من حسابى پرجمعيت و حسابى جور واجور است. به همين دليل، يك كم طول خواهد كشيد تا همه را معرفى كنم. اما چاره‌اى ندارى، بايد گوش‏ كنى. اگر خسته شدى، جيغ بكش‏.

پدر من، مدير مدرسهی پسرانه است. من عاشقش‏ هستم، او بهترين باباى دنياست. آره، واقعا من اين طور فكر مى‌كنم. موهایى به رنگ نقره دارد و صورتى جوان. همه چيز را مى‌داند (من اين طور فكر مى‌كنم)، آرام است، بامزه است. تقريبا هميشه در اتاقش‏ نشسته است و كتاب مى‌خواند. البته با بچه هام خيلى سر و كله مى‌زند. از كباب بره خوشش‏ نمى‌آيد. آره، آره، مى‌دانم كه اين امتيازى نيست، اما در هر صورت از كباب بره خوشش‏ نمى‌آيد. اضافه بر آن، از دروغ هم خوشش‏ نمى‌آيد. همين طور از بدگویى به ديگران. و از قهوه خوردن و نشستن و حرف زدن هم. و من هيچ آدم ديگرى را به اندازهی بابا حواس‏ پرت نديده‌ام. راستش‏ را بخواهى، بايد مامان حواس‏ پرت مى‌بود. با چنين پدر و مادرى، عجيب است كه ما بچه ها پرفسور به دنيا نيامده‌ايم. حداقل تا آنجا كه به حواس‏ پرتى برمى‌گردد. اما از عجايب است، كه ماها در اين مورد كاملا نرماليم.

مامان هم تقريبا تمام روزها را در اتاقش‏ مى‌نشيند و پشت ماشين تحرير مى‌نويسد. درست مثل اين كه در انگشتانش‏ آتش‏ داشته باشد. او كتاب ترجمه مى‌كند. بعضى وقتها يادش‏ مى‌آيد، كه پنج بچه تحويل دنيا داده است. و با قلبى آكنده از احساسات مادرانه، از اتاقش‏ بيرون مى‌آيد و چپ و راست ما را مراقبت و تربيت مى‌كند. عصبانى، هرگز نمى‌تواند باشد. براى اين كه او به هر چيزى كه در روى اين زمين وجود دارد، مى‌خندند. به هر چيزى كه اصولا مى‌توان به آن خنديد و البته يك كم بيشتر! او به هيچ وجه از اين كه ما داخل اتاقش‏ بپريم و مزاحم كارش‏ شويم، ناراحت نمى‌شود. او حتى اگر يك قطار راه آهن هم از وسط اتاقش‏ رد شود، متوجه نمى‌شود. چند روز پيش‏ دو لوله‌ كش‏ به خانهی ما آمده بودند و مشغول درست كردن حمام بودند و سر و صداى مهيبى راه انداخته بودند. آيدا جارو برقى را راه انداخته بود، بچهی كوچولو با آخرين حد صدايش‏ داد مى‌كشيد، و برادرم سوانته با غوغاى عجيبى آكوردئون مى‌نواخت. آن وقت خواهر بزرگم، مايكن، سرش‏ را به داخل اتاق مامان كرد و پرسيد: با اين سرو صدا، میتوانى كار كنى؟

- البته كه مى‌توانم، چنين سر و صداهاى مثبتى به هيچ وجه مرا عصبانى نمى‌كند.

تو بايد تصور كنى كه هرج و مرج عجيبى در خانه ما با وجود چنين مامانى بايد باشد، اما اشتباه میكنى. اينجا يك دست نظم دهنده و دو چشم بيدار وجود دارد و اين هر دو عضو ارزشمند بدن، به خواهر بزرگ من تعلق دارند. "مايكن"، اين آدم فقط نوزده سال دارد، اما با اين حال تا آنجا كه به اداره كردن اين خانوادهی پر سر و صدا برمى‌گردد، واقعا عالى است. او همهی ما را مادرانه تر و خشك مى‌كند. مامان هم البته جزو ليست است. او، آرام و قاطع و تاثيرگذار است. آن قدر كه ما همه در برابر راهنمایىهايش‏ سر تعظيم فرود مى‌آوريم. حداقل تا آنجا كه به مسایل پراتيك برمى‌گردد. طبيعى است كه دختر بزرگ چنين خانواده‌اى اين طور شود، وقتى كه مامان خل كوچولو فقط مى‌خندد و مى‌نويسد. زمانی كه مايكن به مدرسه مى‌رفت، مامان فرصت ترجمه نداشت. آن وقت او مى‌بايست خانه دار باشد و بود. با روحيهی خوب و نتيجهی بد. با خوشحالى به غذاهاى سوخته و كيكهاى نپخته مى‌خنديد. مى‌گويند كه مايكن از همان ده سالگى دور و بر مامان مى‌پلكيد و كارهایى را كه او مى‌بايست بكند، به وى خاطر نشان مى‌كرد. وقتى كه كلاس‏ هشتم را تمام كرد، به طور واقعى جاى مامان را گرفت. و مامان با خوشحالى به طرف ماشين تحريرش‏ پر كشيد. همان طور كه گفتم، مايكن ماه است. خوشگل هم هست. وحشتناك خوشگل. به همين دليل، ما در يك ترس‏ دائمى به سر مى‌بريم كه نكند يكى از اين جوانانى كه دور و برش‏ مى‌پلكند، روزى از چنگ ما درش‏ آورند. اخير باغبانى به شدت به خانه ما رفت و آمد مى‌كند. سوانته مى‌گويد: "باز هم يك شيخ پيدا شد" و با ناراحتى سرش‏ را تكان مى‌دهد. سر ميز صبحانه به خودش‏ مى‌گويد: كى میتوانى آكوردئون زدن ياد بگيرى، عروسى نزديك است. اما مايكن مثل معلمها سنگين مى‌نشيند و هيچ نمى‌گويد. من مى‌گويم: "مگر از روى جسد من بگذرد، كسى كه بخواهد مايكن را ببرد. تازه اگر بخواهد ازدواج كند، ژنرالى، كنتى، نه يك باغبان معمولى."

دست آخر مايكن منقارش‏ را باز مى‌كند و با طعنه مى‌گويد: "نه عزيزم، من هرگز نبايد ازدواج كنم. تمام عمر بايد اينجاها بچرخم و جورابهاى شما را پايتان كنم، دماغ هایتان را بگيريم و درس‏ خواندن را بهتان گوشزد كنم. آن وقت خيلى عالى است." ما هم چنان ناراحت و خيط مى‌شويم، كه دلمان مى‌خواهد همان لحظه شوهرش‏ بدهيم، حتى اگر باعث فاجعهی خانوادگى شويم. اما مايكن مى‌گويد: "براى اين كه خيالتان را راحت كنم، بايد بگويم من باغبان را به 50 اوره هم قبول ندارم." من هم فكر نمى‌كنم قبول داشته باشد. و خوشحال مى‌شوم، كه اين دفعه را از خطر گريخته‌ايم.

حوصله دارى از خانوادهی "هاگستروم" بيشتر بشنوى؟ در اين صورت بايد بگويم بچهی شمارهی دو، امضا كنندهی نامه است. آدم از خودش‏ چه مى‌تواند بگويد؟ كه از كتاب خوشم مى‌آيد، كه از رياضيات متنفرم، كه از شبها خوابيدن بدم مى‌آيد، كه از خانواده‌ام به طور باورنكردنىای خوشم مى‌آيد (هر چند كه اين موضوع بعضى وقتها عصبانيم مى‌كند)، كه از موى فر كرده متنفرم و هرگز دلم نمى‌خواهد چنين كارى بكنم، كه از طبيعت خوشم مى‌آيد وقتى كه به تنهایى در آن به گردش‏ میروم، اما از تميز كردن باغچه متنفرم، كه از بهار آبى، تابستان گرم و پائيز روشن و زمستان برفى وقتى مى‌توانم اسكى بازى كنم، لذت مى‌برم؛ كه خلاصه از زندگى بى نهايت خوشم مى‌آيد. و علاوه بر اينها، نوشتن را دوست دارم. و البته در اين مورد، علی رغم اذيتهاى سوانته!

او مى‌گويد: "من شبها خوابم نمى‌برد، بيدار مى‌مانم و به اين فكر مى‌كنم كه وقتى بريت مارى جايزهی نوبل را برد، با پولهايش‏ چكار كنيم؟ قول بده كه براى من يك چوب هاكى بخرى."

من مى‌گويم: "تو حتما همان لحظه چوب هاكىات را دريافت خواهى كرد، اگر گدایى نكنى، البته در فرق سرت. حتما تا همين جا دستگيرت شده است، كه سوانته چه جانورى است. من فقط مى‌خواهم اضافه كنم، كه كمتر از چهارده سال دارد و تنبل ترين موجود روى زمين است، تا آنجا كه به درس‏ و مدرسه برمى‌گردد. اما واقعا باهوش‏، تا آنجا كه به نواختن آكوردئون، پا زدن زير توپ، خواندن رمانهاى پر هيجان، و سر به سر خواهرانش‏ گذاشتن و از زير مسواك زدن در رفتن برمى‌گردد. و از بين تمام خواهر و برادرهايم، فكر مى‌كنم او را بيشتر از همه زده‌ام و دوست داشته‌ام. براى اين كه ما دو تا هم سن و ساليم. در مورد كتك زدن بايد بگويم، البته نه در ده سال اخير كه از من قویتر شده است. ولى میدانى، كه آدم بهترين تلاش‏ خودش‏ را مى‌كند. تا به شيطنتهاى ديگر برمى‌گردد، ما دو تا هميشه با هم بوده‌ايم. زمانى بوده كه چشم عقاب و چشم شاهين، با هم يكى بوده‌اند و دمار از روزگار سرخپوستهاى ديگر اين بخش‏ شهر در آورده‌اند. وقتى ما تبرهاى جنگى‌مان را دست مى‌گرفتيم، گاو خداها و شيرماهىها به خود مى‌لرزيدند. به همين دليل، من هنوز به شدت به سوانته وابسته‌ام و دوستش‏ دارم، اما اين را نشان نمى‌دهم. اگر نه، پر رو مى‌شود. من فكر مى‌كنم كه من و سوانته آن چنان چشمه‌اى از شيطنت نشان داديم، كه پدر و مادرمان تا سالها بعد فكر كردند براى هفت پشت شان بچه بس‏ است.

به هر حال، هفت سال بعد از سوانته طول كشيد تا "يركر" ورودش‏ را اعلام كرد. الان هفت ساله است و همين روزها مدرسه را شروع كرده است. تا همين چند وقت پيش‏ او و سوانته هم اتاق بودند، تا اين كه سوانته يك موش‏ مرده را در تختخوابش‏ پيدا كرد. موشه در واقع آخرين قطره بود و كاسهی صبر او را لبريز كرد. میدانى چرا؟ "يركر" عاشق جمع كردن است، همه چيز را جمع مى‌كند، انواع و اقسام كلكسيون دارد. و اتاق شان را از گنجينه‌اش‏ پر كرده است. سنگ، كاتالوگ، قوطى فلزى، پوست قورباغه، حلبى براى ساختن قايق، تمبر، و همان طور كه گفتم موش‏ مرده. نتيجه اين شد كه، نمى‌خواهم بگويم اتاق، بلكه گوشه‌اى مستقل پيدا كرد. او اتاقك بسيار بسيار كوچكى را كه قبلا جاى آت و آشغالهاى اضافى بود، صاحب شد كه البته با وجود خرت و پرتهاى او هنوز هم انبارى است تا اتاق. "يركر" به شدت خوشحال است، البته تا زمانى كه هيچ كس‏ اتاقش‏ را تميز نكند. او آفيشى را به در اتاقش‏ چسپانده است به اين مضمون: فاصله بگيريد، اگر نه دست دراز تيرباران خواهد شد. (روى در سوانته هم البته آفيشى چسپانده شده: ورود سگ ولگرد ممنوع.) اين يركر كوچولو ياد گرفته است، خود به خود بخواند و بنويسد. و در يك صندوق چوبى كه كتابخانه شده است، تمامى كتابهاى مورد علاقه‌اش‏، "پوته در درخت گيلاس"‏، "سفر گربه"، و بسيارى كتابهاى ديگر و كتاب مورد علاقه‌اش‏ "خرس‏ پو" را مثل گنج نگه دارى مى‌كند.

عموما در مورد او مى‌توان گفت، كه در حال حاضر به طرز بى ريختى بى دندان شده است. همان طور كه گفتم مدرسه را به تازگى شروع كرده است و بايد مى‌ديدى كه چطور به مدرسه مى‌رود. حالت غرور، شادى و انتظارى كه پسر بچه‌ ها موقع شروع مدرسه دارند، چيزى است كه مقاومت آدم را براى نبوسيدنشان درهم مى‌شكند. بچه هاى خام نمى‌دانند، كه ديگر لحظه‌اى راحتى تا زمان بازنشستگىشان نخواهند داشت.

بزودى میتوانى نفس‏ راحتى بكشى، چرا كه فقط يك كوچولوى به درد نخور مانده است كه معرفى شود. او سه و نيم سال پيش‏ متولد شده و اسمش‏ "مونيكا"ست. وقتى كه كوچك بود، اين قدر جيغ مى‌كشيد كه سوانته براى "لك لك خانم" پيامى به اين شرح فرستاد: "ظرفيت بچه تكميل است، از آوردن بچهی ديگرى خوددارى كنيد." او حالا ديگر جيغ نمى‌كشد، اما به طرز ويژه‌اى عزيز دردانه شده. تمام خانواده را دور انگشت كوچيكه‌اش‏ مى‌چرخاند. انگشت كوچكى، كه هرگز نديده‌اى. و من از آن خوشم مى‌آيد، اما تازگى به نظرم مى‌رسد كه اصلا توان داشتن ديد انتقادى به خانواده‌ام را ندارم. تنها چيزى كه باقی مانده تا بنويسم، اين است كه ما در يك خانهی ويلایى بزرگ زندگى مى‌كنيم كه قشنگ و شيك نيست، اما راحت است. باغچه‌اى هم داريم كه خيلى زيباست، البته اگر آدم مجبور نباشد در آن كار كند. مى‌شود؟ نه خير! آره، آره، الان تمامش‏ مى‌كنم.

سلام به تو كای سا.

اوه، اوه، من مهم ترين آدم را فراموش‏ كردم عزيزم. "آليدا"، "آليدا"، خانوادهی هاگستروم بدون او چى بود؟ هيچ. او از زمانى كه مايكن به دنيا آمده، پيش‏ ماست. و به همين دليل، علی رغم همه چيز، ما غذاهاى خوشمزه‌اى نصيب مان میشود. حداقل يك بار در ماه از دست ما حوصلهاش‏ سر مى‌رود و قهر مى‌كند و مى‌گويد: مى‌روم. البته اين قهر روی هم با التماس‏هاى مامان و مايكن نيم ساعت بيشتر طول نمى‌كشد و دوباره صداى ترانهی مورد علاقه‌اش‏ مى‌آيد:

"گلى كوچك در آمد

بر قبر اولئانس.‏

و اين گل كوچك قرار است اين معنى را داشته باشد:

اولئان درست كار بود."

و آليدا هم درست كار است.

سه نفرند، كه من دلم به حالشان مى‌سوزد، خودم كه بايد پول پست اين نامه را بدهم، پستچى كه بايد حملش‏ كند و توى بيچاره كه بايد بخوانيش‏. سعى كن كه به هر حال زنده بمانى و بنويسى

 

* * *

 

بریت ماری، بیستم سپتامبر

كاى ساى عزيز، دوباره سلام!

مى‌توانى حدس‏ بزنى ساعت چند است؟ شش‏ و نيم صبح. و يك همچه صبحى! روشن، صاف، و پر تلالو. درست انگار كه روز اول تولد جهان است. تمام خانه خوابيده است. اما من از ساعت پنج بيدارم. من اينجا نشسته‌ام، روى نيمكت، پشت ميز چوبى، زير نور چراغ پايه‌ دار توى باغ مان و مى‌نويسم. دور و برم را گل‌هاى فلوكس‏* (بوته‌هاى رزى كه هر چند دير به گل نشسته‌اند، اما با شجاعتى مجنون وار تا به حال دوام آورده‌اند) پر كرده‌اند.

اينجا، در واقع، يك پارك رنگى است. چيزى كه مقاومت، در برابرش‏ سخت است. هر لحظه كه نگاهم را از كاغذ برمى‌دارم و به اطرافم نظر مى‌افكنم، گونه ‌هايم از شادى سرخ مى‌شوند و پوستم از خوشحالى مى‌درخشد.

مى‌دانى به نظر من چه چيز از همه زيباتر و اعجاب برانگيزتر است؟ آيا براى تو زمانى كه خيلى كوچك بوده‌اى، اتفاق افتاده است كه در يك صبح روشن پائيزى، زودتر از همه از خواب بيدار شوى، به باغچه بروى و دنبال سيب‌هایى كه در طول شب از درخت پائين افتادهاند، زير درخت و لابلاى بوته ‌ها را جست و جو كنى؟

من بارها و بارها اين كار را كرده‌ام و هنوز آن احساس‏ را به ياد دارم. شادى‌اى كه به كريستف كلمب موقع كشف آمريكا دست داد، در مقايسه با آن شادى و احساس‏ كشف كودكانه‌اى كه من به هنگام پيدا كردن يك سيب آبدار و رسيدهی خنك از رطوبت صبح گاهى داشتم، جرقه در برابر آتشفشان است. من هنوز هم چنين احساسى را هنگام پيدا كردن يك سيب زرد كه از درخت پائين افتاده، دارم. اما، حالا كه ديگر هم اجازه دارم مستقيم از درخت ميوه بچينم و هم اين كه قدم مى‌رسد، آن قدر هيجان انگيز نيست. هيچ چيزى، مزهی سيبى را كه صبح زود زير درخت مى‌افتد، ندارد. سپتامبر، ماه جالبى است، قبول ندارى؟ آخرين گرماى درخشان تابستان. سپتامبر، زن زيبایى است كه مى‌داند در حال پير شدن است و مى‌كوشد نشان بدهد چقدر زيباست. هر چند كه زيباییاش‏ از نوع زيبایى دختران جوانى مثل "مه" و "ژوئن" نيست، اما دنيا را جادو مى‌كند. من از سپتامبر خوشم مى‌آيد، چون ماه غذاهاى خوب هم هست. رفتن به ميدانچه در اين ماه، يك سفر رويایى است.

چشمان من مثل اين كه از حدقه در مى‌آيند، وقتى كه سبدهاى پر از سيب، گلابى، آلو، گوجه فرنگى، توت، قارچ و خربزه و هندوانه و نخود فرنگى و كلم را مى‌بينند. يك شنبه پيش‏، ما لينگون** چينى هر ساله‌ مان را داشتيم. هر ساله با كاروان و اسب و درشكه، به لينگون چينى مى‌رويم. يك گاريچى تو شهر ما هست، كه چنين وسيلهی نقليهی رويایىای را كرايه مى‌دهد. وقتى كه ما تكان تكان خوران، از سنگ فرش‏ خيابان بزرگ شهر مى‌گذريم، مردم مى‌فهمند كه لينگون‌ها رسيده‌اند.

سوانته مى‌گويد: "من دوست دارم، كه بالاتر از همه آدم‌ها بنشينم و بوى اسب را حس‏ كنم و بدانم كه مى‌توانم يك روز كامل در جنگل باشم." و همگى ما به علامت تائيد سرهای مان را تكان مى‌دهيم. اين دفعه، سوانته آكوردئونش‏ را به همراه داشت. به محض‏ اين كه از تونل رد شديم، والس‏ "آرهولم" را شروع كرد. اما اسب‌ها از نوع موزيكال بودند. يك دفعه شروع به يورتمه رفتن كردند و كالسكه ‌‌ران تمام نيرويش‏ را در مهار كردن آنها به كار برد. و والس‏ "آرهولم"، پايانى هيجان انگيز يافت.

من گفتم: "بعضى‌ها وقتى كه من پيانو مى‌زنم، غر مى‌زنند و مسخره مى‌كنند، اما به هر حال من طورى نمى‌زنم كه اسب‌ها رم كنند." سوانته گفت: "من شكر مى‌كنم، كه تو پيانويت را اينجا ندارى. آن طور كه تو ملودى دوناولن را مى‌زنى، اسب‌ها طورى مى‌دويدند تا بميرند. وقتى كه من آكوردئون مى‌زنم، حداقل میشه جلوشان را گرفت. فكر مى‌كنم، اين يك تائيديهی كافى براى هنر من باشد."

ما هميشه به يك جاى معين مى‌رويم. باغ دهقانى‌اى است، كه يك ميل از شهر فاصله دارد. يك شاگرد قديمى بابا، آنجا دهقان است و در جنگل او، ما سبدهايمان را پر مى‌كنيم. هم چنين شكم‌هايمان را با ساندويچ‌ هایى كه با خودمان داريم. اين آخرى را راستش‏ نبايد مى‌نوشتم. براى اين كه بابا مى‌گويد، اگر قرار باشد بچه ها دربارهی يك پيك نيك انشا بنويسند، نود درصد آن در مورد ساندويچ‌ هایى كه با خود برده‌اند و چگونگى خوردن آنهاست. براى همين، بابا قبل از اين كه بچه ‌ها انشا نوشتن را در كلاس‏ شروع كنند، با صداى بلند مى‌گويد: "ساندويچ ‌هايتان را در خانه و قبل از اين كه به پيك نيك مى‌رويد، بخوريد."

خب، ولى ما اين كار را نكرديم. و من مطمئنم كه خوردن ساندويچ روى يك سنگ كه از آب لينگون قرمز شده و كاج ‌هاى بلند دورش‏ را گرفته‌اند، بسيار خوشمزه ‌‌تر است و بيشتر مى‌چسپد، تا خوردنش‏ در خانه. تا دلت بخواهد لينگون بود، و بعد از چند ساعت كار، ما يك انبار زمستانى پر از لينگون فراهم كرده بوديم.

بابا اصلا كمك نكرد. او بيشتر قدم زد و گياه شناسى كرد و به داركوبى كه روى تنهی درختى لانه مى‌ساخت، زل زد. مونيكا دنبال كلبهی همكاران پاپانوئل در جنگل مى‌گشت. يركر تير كمان و دو شاخه درست مى‌كرد. سوانته علاقهی عجيبى به دراز كشيدن وسط علف‌هاى بلند و هيچ كار نكردن، داشت. شرم من اجازه نمى‌دهد اسم ببرم، اما تو خودت مى‌توانى حدس‏ بزنى كه به طور واقعى چه کسی لينگون‌ها را چيد.

حالا صداى آليدا را از آشپزخانه مى‌شنوم. بايد از فرصت استفاده كنم و قبل از رفتن به مدرسه، يك فنجان چاى و نان تست شده بخورم. خواهش‏ مى‌كنم برايم آرزوى موفقيت كن، امروز امتحان كتبى بيولوژى داريم.

* * *

و حالا لامپ خاموش‏ شده، شب ساكت و كامل است. براى يك دختر مدرسه‌اى كه بايد ساعت هشت صبح شروع كند، وقت خواب است. اما من فكر مى‌كنم، قبل از خواب بايد كمى با تو حرف بزنم.

امروز، مدرسه واقعا كسل كننده بود. امتحان بيولوژى من خوب شد، هر چند فراموش‏ كرده بودم كه حشرات با شاخك‌هايشان تنفس‏ مى‌كنند. اما بعدش‏، دو ساعت رياضيات داشتيم. و درست اينجاست كه من هميشه آرزو مى‌كنم كاش‏ دختر يك مرد كوچك غارنشين بودم، كه برايش‏ كافى بود دخترش‏ بتواند تا سه بشمارد و بس‏.

و بعد "ماريان اودن" مسخره بود. بايد بدانى كه ماريان مهم‌ترين آدم كلاس‏ ما، و هر چيز كه به آن مربوط مى‌شود، است. همهی دخترا سعى مى‌كنند مثل او باشند و مثل او حرف بزنند. در ادامه، اين قضيه خسته كننده مى‌شود. در هر كلاسى هميشه يكى هست، كه فرم و سنت كلاس‏ را تعيين مى‌كند. و به نظر مى‌آيد كارى كه "او" مى‌كند، عاقلانه ‌ترين است. من فكر مى‌كنم قبل از آمدن ماريان، يك سال قبل، ما كلاس‏ بهتر و با شرف ‌ترى بوديم. پدرش‏ رئيس‏ كارخانه‌اى، كه چندان از اينجا دور نيست، است. دو سال اول مدرسه را در خانه، توسط مدير تدريس‏ شده است. شايد همه چيز به اين بستگى دارد، كه او هيچ وقت هم كلاسى و رفيقی نداشته است. به سادگى مى‌توان گفت، او هرگز نياموخته است كه رفاقت يعنى چى؟ خواهر و برادر هم ندارد و به تمام معنى لوس‏ و از خود راضى است.

بايد بگويم كه اولين بارى كه در كلاس‏ ما ظاهر شد، همه زير زمين رفتيم. با جوراب‌هاى ابريشمى بُرى دُورى دوزى شده، پر از پودر و كرم و لباس‏هایى كه از صد فرسخى مى‌شد تشخيص‏ داد چقدر گران است، هر چند كه ساده به نظر مى‌آمدند. در حقيقت بايد اعتراف كنم، كه "تب ماريان" من به زودى عرق كرد. اما كماكان براى بسيارى از هم كلاسى‌هايم او الگو و ملكه‌اى است، كه بايد مرتب از او تشكر كنند و سعى كنند كه شبيه او باشند. براى اين كه بتوانند جزو دار و دستهی او به حساب بيايند. حالا شايد تو فكر كنى، كه من حسودم. براى اطمينان خاطر، من اينجا نشسته‌ام و به اين مساله كه حقيقت چيست، میاندیشم. فكر مى‌كنم جرات اين را دارم، كه بگويم: حسود نيستم. از نظر من، او مى‌تواند هر چقدر كه بخواهد خوشگل و شيك پوش‏ باشد. جالب است، كه آدم به او نگاه كند. اما من از برخوردش‏ با رفقايم هيچ خوشم نمى‌آيد. او آنها را مجبور مى‌كند، كه به ساز او برقصند و همه را به جان هم مى‌اندازد. امروز با "ليزا" دوست مى‌شود، كه "گرتا" را حسود كند و فردا برعكس‏. اما معركهی امروزش‏ به نظر من، مسخره ‌ترين چيز ممكن بود.

قضيه اين طور بود، كه چند روز پيش‏ ماريان يك اخطار نرم و مهربانانه از معلم فرانسوى ما خانم "هدبرى" گرفت. از آنجا كه همهی ماها تنبلى كرده بوديم، جريمه شديم كه يك صفحهی فرانسوى حاضر كنيم و براى معلم تعريف كنيم. اما ماريان به بچه ‌ها دستور داد موقعى كه معلم درس‏ مى‌پرسد، هيچ كس‏ جواب ندهد و مثل بره سرش‏ را پائين بياندازد و بى حرف باشد. من به ماريان گفتم كه اين سهل انگارى است و تا آنجا كه به من برمى‌گردد، درسم را حاضر خواهم كرد (هر چند با توجه به مسایلى كه پيش‏ آمد، هيچ فايده‌اى نداشت). ما دخترى به نام "بريتا سونسون" در كلاس‏مان داريم. از آن تيپ‌هایى، كه هرگز به مهمانى‌هاى دخترانه دعوت نمى‌شوند و هرگز مورد مشورت و محرم كسى در كلاس‏ قرار نمى‌گيرند. در هر كلاسى، حداقل چند دختر اين تيپى هست و تو نمى‌دانى كه من چقدر دلم به حال اينها مى‌سوزد.

بريتا سونسون در فرانسه ضعيف است و هميشه نمرهی كم مى‌گيرد. او جرات نمى‌كرد، كه درسش‏ را نخواند و در انتخاب بين خانم هدبرى و ماريان گير كرده بود. علاوه بر اين، او مى‌دانست كه معلم به خصوص‏ از او درس‏ را خواهد پرسيد. و واقعا هم اولين كسى كه درس‏ را پس‏ داد، او بود كه ترجمهی جالبى هم كرد. بعد از او، اسم ماريان خوانده شد. مسالهی مثل بره ايستادن و جواب پس‏ ندادن، كه پيشنهاد خودش‏ بود، باعث شد كه جلوى اسم او به عنوان شاگرد درس‏ نخوان علامت بخورد. و بعد خانم هدبرى ابتكار ديگرى زد و گفت بقيهی كلاس‏ لازم نيست درس‏ پس‏ بدهند. زنگ تفريح، ماريان جلسهی فوق ‌العاده گرفت. گوش‏هاتو باز كن، الان مسخره ‌ترين چيز را مى‌شنوى.

ماريان پيشنهاد كرد، كه هيچ كس‏ به مدت دو هفته حق ندارد حتى يك كلمه حرف با بريتا سونسون رد و بدل كند. هيچ كس‏ حق ندارد، زنگ تفريح با او قدم بزند و اگر او از ما سئوالى كرد، حق نداريم جواب بدهيم.

- بهتر نيست يك زنگوله هم به گردنش‏ ببندیم، كه صداى نزديك شدنش‏ را بشنويم؟ اين را من با بلندترين و محكم‌ترين صدایى كه مى‌توانستم گفتم. برده‌هاى قديمى يك چنين زنگوله‌ هایى داشتند و به نظر مى‌آيد كه فرهنگ اصلا عوض‏ نشده است.

اما، بقيه همه مهربان و حرف شنو قبول كردند و قول دادند كه هيچ كس‏ به مدت 14 روز با بريتا حرف نزند. من گفتم: داستان شكنجه، من شنيده‌ام كه ژاپنى‌ها زندانى‌شان را اين طور شكنجه مى‌كنند كه مى‌گذارند بزى زير پايشان را آن قدر ليس‏ بزند تا ديوانه شوند. آيا اين متد خوبى در كيس‏ بريتا نيست؟ كمبود بزغاله، فكر نمى‌كنم توى اين كلاس‏ به چشم بخورد. بنابراين، مانعى در راه نيست.

بعد از اين كه اين سخنرانى شيوا و تكان دهنده‌ام را كردم، كه خودم خيلى از آن راضى بودم، راهم را كشيدم و رفتم.

- كجا میرى؟ ماريان پشت سرم داد كشيد.

- دارم میرم يك گپ گرم و رفيقانه با بريتا سونسون بزنم.

مى‌توانى باور كنى چقدر جالب و آرامش‏ بخش‏ بود، كه به كلاسم پشت كنم؟ وقتى كه ساعت سه و نيم، مدرسه تعطيل شد و من كيف مدرسه به شانه در راه خانه، توى دلم به ماريان به طور مشخص‏ و به بقيهی دختراى مدرسه به طور عموم فحش‏ مى‌دادم، احساس‏ آرامش‏ مى‌كردم. پشت مدرسه، يركر را با سه پسر هم سن و سالش‏ ديدم. او نديد، كه من مى‌آيم. فحش‏هاى زير لبى و نه چندان زشت من در برابر صداى بلند و فحش‏هاى آبدار برادر كوچكم، كه از دهان بى دندانش‏ در مى‌آمد، هيچ بود.

- و تو خجالت نمى‌كشى؟ اين را گفتم و پس‏ گردنش‏ را گرفتم.

- چرا، ولى بيرون آدم اجازه داره فحش‏ بده. فقط توى خانه و مدرسه نه! اين را با ترس‏ و تعجب گفت.

بعد به خانه رفتيم و شام خورديم. بودن در جمع انسان‌هاى با شعور، احساس‏ خوشايندى بود. از آن گذشته، غذا خوش مزه بود و خستگى را از تن بيرون مى‌كرد. طبق معمول، ميز را بلند كرديم.

طفلكى عزيز، شايد اين را برايت تعريف نكرده‌ام. ما يك عادت عجيب و ديوانه ‌‌وارى داريم. وقتى كه همگى دور ميز غذا جمع مى‌شويم و همه خوشحال و راضى هستيم، دسته جمعى با هم ميز را يك ذره از زمين بلند مى‌كنيم. فقط يك لحظه و بس‏. من نمى‌دانم واقعا چرا اين كار را مى‌كنيم؟ شايد علامت هم بستگى باشد. علامت اين كه ما اين قدر زياديم، كه مى‌توانيم نشسته ميز را بلند كنيم. مايكن تازگى دستور داده وقتى كه سوپ داريم، حق نداريم ميز را بلند كنيم. اما با پورهی سيب زمينى و گوشت سرخ كرده، ميز را تا هر چقدر كه بخواهيم مى‌توانيم بلند كنيم.

اما آليدا اصلا از بلند كردن ميز خوشش‏ نمى‌آيد. او مى‌گويد: "آدم فكر مى‌كند شما عقل درست و حسابى نداريد." انگار كه راستى راستى قراره داشته باشيم. ديگه داره چشمام بهم میآد، براى امروز كافيست.

 

* * *

 

بریت ماری، بیست و هشتم سپتامبر 

كاى ساى عزيز!

نمى‌دانم آيا تو هم پرتو مهتاب را ديشب ديدى؟ شايد آنجا هم يك ماه طلایى بزرگ و گرد بالاى سر قصر قديمى نشسته بود و عكس‏ خودش‏ را بر جريان تند آب مى‌ديد؟ عجيب است كه بتوان تصور كرد همين ماه كه من رفته بودم بيرون و تماشايش‏ مى‌كردم، پيش‏ تو هم بوده است. من تنها به او نگاه نكردم، كس‏ ديگرى هم همراهم بود. نه خير! نمى‌گويم كى بود!

چند لحظه‌اى پيش‏ "آنا ستينا" رفته بودم. خانه‌اش‏ از اينجا خيلى فاصله دارد. ما دوستان قديمى هستيم. فكر نكنم چهار سالمان بيشتر بود كه اين قدر موهاى يك عروسك را دو تایى با هم كشيديم، كه در اثر جريان الكتريسته دود از كله ‌مان بلند شد. هم از كله‌ هاى ما و هم عروسك. درست قبل از ساعت نه، من از خانهی آنا ستينا بيرون آمدم و با "او" روبرو شدم. كاملا اتفاقى. بعضى وقت‌ها خيال پردازى مى‌كنم، يعنى مى‌خواهم اين طور جلوه بدهم كه ديدارمان اتفاقى نبود. منظورم اين است كه آرزو مى‌كنم، اميدوارم، كه اين طور نبوده باشد. "يعنى اتفاقى"، كه شايد "او" به خودش‏ زحمت مى‌دهد و كارى مى‌كند كه ما هم ديگر را ببينيم. اما طبيعتا اينها فانتزى‌هاى مناند. هر چند كه...

ما به پياده روى كنار جوى پهن آب رفتيم. مى‌دانى ما يك جوى پهن كه شبيه رود است، داريم. اين قدر مهربان است، كه درست از وسط شهر ما رد مى‌شود. من نمى‌دانم اين شهر بدون آن چى بود؟ چيزى بی روح و خالى، گمان كنم. بدون اين جوى پهن آب، ماه به چه كار مى‌آمد؟ كجا مى‌توانست تصويرش‏ را ببيند؟ يا ما كجا مى‌توانستيم در بهار، بنفشه‌ هاى كوچك زرد بچينيم؟ اگر كه نه در كناره‌هاى جوى آب، درست يك كم بيرون از شهر. و اگر من نمى‌توانستم يك شب روشن تابستانى روى يك نيكمت كنار جوى بنشينم و نفسم را از عطر ياس‏ سفيد آكنده كنم، چگونه اصلا مى‌توانستم باور كنم كه تابستان است! فقط زمستانهاست كه ما در خيابان بزرگ شهر راه مى‌رويم. به محض‏ آب شدن برف و باز شدن يخ‌ها، شروع به پياده روى در كنار جوى آب مى‌كنيم و با كفش‏های مان گِل را به همه جا مى‌بريم. مى‌دانى، هيچ سنگ فرشى وجود ندارد. و پياده روى كنار جوى، بار عذاب وجدان خراب شدن كفش‏هاى بسيارى را بر دوش‏ دارد.

ديشب ما به آنجا رفته بوديم. "برتيل" و من. ديدى اسمش‏ از دهنم پريد! تازه چرا تو نبايد اسمش‏ را مى‌دانستى؟ با خيال راحت مى‌توانم به تو بگويم، كه شانزده ساله است و در سال اول دبيرستان (كلاس‏ دهم) درس‏ مى‌خواند. پدرم مى‌گويد، كه پسر باشرف و مودبى است. و من مى‌گويم زيباتر از دندان‌هاى او هيچ كجا وجود ندارد. مى‌توانم قول بدهم!

نمى‌دانم راجع به چه چيزى حرف زديم. فكر كنم حسابى ساكت بوديم. آب تاريك و آرام بود و ماه با درخشندگى تمام در آن غوطه مى‌خورد و اشعهی زرينش‏ در آب مى‌لرزيد. اين قدر زيبا بود، كه دل انسان به درد مى‌آمد. من خودم را بى نهايت ترسو و دستپاچه احساس‏ مى‌كردم. نمى‌دانم چرا؟ شايد به خاطر اين كه من هنوز خيلى جوانم. و هنوز جوانتر نيستم. براى اين كه وقتى آدم جوانتر است، همه چيز ساده‌تر و طبيعى‌تر به نظر مى‌آيد. وقتى كه آدم كاملا بالغ و بزرگ شد، شايد دوباره همه چيز ساده و طبیعی شود. اما اين طور درست وسط قرار گرفتن، بعضى وقت‌ها خيلى مشكل به نظر مى‌آيد. اين نظر من است، مى‌خواهم بدانم آيا تو هم گاهى اين طور فكر مى‌كنى؟ يا اين كه منم، كه خنگ شده‌ام. در واقع آدم از زندگى خيلى كم مى‌داند. زندگى با حرف اول بزرگ و كشيده. بعضى وقت‌ها به فكر من مى‌رسد، كه زندگى چيزى بى نهايت زيبا و بى نهايت ترسناك است. و آنجاست كه ترسویى سر مى‌زند. من به راستى مى‌توانم شك به خودم را در خودم احساس‏ كنم. زجر مى‌كشم وقتى كه احساس‏ مى‌كنم هيچ كار خوبى با زندگيم نمى‌توانم بكنم. مامان اغلب مى‌گويد: "زندگى مثل يك خمير است. هر انسانى تيكه خميرش‏ را دارد و به او بستگى دارد، كه از آن چه مى‌خواهد بسازد و چگونه فرمش‏ بدهد. به خود آدم بستگى دارد، كه از آن يك نان شيرينى گرد، نرم و خوب پخته و خامه ماليده شده بسازد، يا يك كلوچهی سوخته و سفت و سياه. و آدم فقط يك تيكه خمير دارد كه اگر يك بار بسوزد، ديگر كاريش‏ نمى‌توان كرد." مامان واقعا خوب مى‌تواند مثال بياورد. مى‌گويد: "بسيارى از جوانان نمى‌دانند، كه آدم بايد تيكه خميرش‏ را از همان اول خوب فرم بدهد." بعضى وقت‌ها هم البته كاملا صريح حرف‌هايش‏ را میزند و مى‌گويد:

- چه كار مى‌كنى بريت مارى؟ اين قدر لاقيد و سهل انگار نباش‏! دختر كوچولوهاى احمق زيادى هستند، كه فكر مى‌كنند مى‌توان تا آنجا كه جا دارد سهل انگار بود. فقط به آدم خوش‏ بگذرد، كافى است. اما آنها اشتباه مى‌كنند!

منظور او اين است كه اگر آدم سهل انگار باشد، يعنى اين كه تيكه خميرش‏ را از اول كج و كوله فرم داده است. چند روز پيش‏ با مامان رفته بودم بيرون. به دخترى برخورد كرديم كه اسمش‏ را نمى‌گويم، اما بسيار زيبا و مهربان و هميشه هم شاد و خندان است و پر از زندگى. اما با اين حال در موردش‏ حرف‌هاى زياد خوبى زده نمى‌شود. و مردم به طرز معنى دارى وقتى اسم او آورده مى‌شود، مى‌خندند. مامان گفت:

- كنجكاوم بدانم آيا او تيكه خميرش‏ را يك كم پيچ در پيچ شكل نمى‌دهد؟

ديگه حرف از جبههی نانوایى براى امروز بس است‏! اما فقط مى‌خواهم بگويم اگر كسى قرار باشد كه يك شيرينى گرد و خوش‏ مزه و خوش‏ فرم درست كند، برتيل است. او تقريبا خيلى خوب تر از آن است، كه آدم بتواند باور كند كسى مى‌تواند چنین باشد. و اين واقعيت دارد.

 ساعت ده من بايد حتما خانه باشم، چون اين چيزيست كه بابا و مامان و مايكن بر سر آن توافق دارند. قضيه اين طور است، كه درست سر اين ساعت من و سوانته بايد خانه باشيم. پاهاى من خيس‏ عرق بود و من خودم را دلدارى مى‌دادم، كه شايد علت ترس‏ من قدرى هم اين ساعت ده بوده است.

خبرهاى ديگر اين كه هفتهی ديگر در انجمن معلمان، مجلس‏ رقص‏ است و اين بزرگ ترين رويداد پائيز است. (البته اگر از افق مدرسه‌اى نگاه كنى.) گروه موزيك خود مدرسه كه سوانته در آن افتخار نواختن آكوردئون را دارد، برنامه اجرا مى‌كند. خب مى‌توانى حدس‏ بزنى، كه در "خانهی هاگسترومها" آرامشى اين روزها وجود ندارد. گروه موزيك اين روزها در خانهی ما تمرين مى‌كنند.

ببين! من يك پيراهن نو گرفته‌ام كه بايد در جشن مدرسه بپوشم، كه: 1- آبى تيره است، 2- تماما پليسه است، 3- يقه و سردست سفيد دارد، و 4- به نظر من بسيار زيباست. مسخره است، كه لباس‏ بايد اين قدر براى آدم اهميت داشته باشد و دارد. اما فاكت اينجاست، كه من مى‌توانم درست نصف شب از خواب برخيزم و پيراهنم را به ياد بياورم و با خوشحالى و در حالى كه لبخندى به لب دارم، دوباره بخوابم. مايكن لباس‏هاى مرا انتخاب مى‌كند و او خوش‏ سليقه است. مامان اصلا متوجه نيست و برايش‏ اهميت ندارد، كه من يك دفعه با دامن كوتاه وارد شوم و شروع كنم به هولا هولا رقصيدن. اما مايكن بسيار سخت گير است. وقتى كه من پارچه ‌هاى پر زرق و برق را زير و رو مى‌كنم و دنبال مدل‌هاى تو چشم خورتر مى‌گردم، با جديت مى گويد:

- هيچ متانتى در اين دختر وجود ندارد. و من بعد از چند دقيقه فكر كردن مى‌فهمم، كه حق با اوست.

حرف واسه امروز بسه!

 

* * *

 

بریت ماری، هفتم اكتبر

كاى ساى عزيز!

رقصيدن بسيار هيجان انگيز و شادى آور است. پاهاى من هنوز وقتى كه به جشن مدرسه كه روز شنبه بود، فكر مى‌كنم، شروع به حركت مى‌كنند. فكر كنم، من مى‌توانستم تا آنجا كه ممكن بود و مى‌شد و حتى بيشتر هم برقصم. اما "بابا مدير" جواب رد داده و گفته بود، كه ساعت يازده جشن بايد تمام شود. همين چيزها نيست، كه انگليسى‌ها بهش‏ میگن سخت گيرى؟

حالا مى‌خواهم همه چيز را در مورد آن شب برايت توضيح بدهم. از لحظه‌اى كه درون لباس‏ آبى پر رنگ پليسه‌ام خزيدم، تا لحظه‌اى كه آخر شب از آن بيرون آمدم. برادرها مى‌توانند حسابى آدم را دست بياندازند. بين همهی برادرهاى سر به سر گذار، سوانته شمارهی يك است. او جزو گروه برگزار كنندهی جشن بود و به همين دليل از ساعت هفت، در حالى كه آكوردئونش‏ از شكمش‏ آويزان بود، بيرون زد. اما قبل از رفتن، فرصت كافى براى دست انداختن و اذيت كردن من پيدا كرد. تو مى‌دانى كه چنين شب‌هایى آدم دلش‏ مى‌خواهد تا سر حد امكان زيبا جلوه كند. سوانته اين چيزها حاليش‏ نمى‌شود. به من گفت:

- واى به حال همهی پسرها. امشب دختره موهاشو حلقه حلقه كرده و میخواد دلها رو "زنجير كنه".

و وقتى كه من يك ذره از پودرهاى مايكن رو به دماغم زدم، مثل يك سگ پرنده داد و بيداد راه انداخت كه: "اينجاها بوى لوازم آرايش‏ میآد و بوى عشق دزدكى."

من داد زدم: "برو از اينجا بيرون، اگه نه به آنا ستينا میگم كه عكسش‏ را از آلبوم من دزديدى و شب‌ها زير بالشتت میذارى و میخوابى."

همهی بدجنسىها و خبرچينىها، وقتى كه قرار است روى يك برادر شيطان را كم كنى، مجازند. فكر كرده بودم كه برادرم ديگر صدايش‏ در نخواهد آمد، اما درست قبل از اين كه از خانه بيرون بزند، سرش‏ را از لاى درز در بيرون آورد و گفت:

- نمیخواى لب‌هاتو رنگ قرمز بزنى و جلوى يك شعلهی آتيش‏ وايستى، كه شب برتيل توى مه راهش‏ را گم نكند؟

و قبل از اين كه من بتوانم فكر كنم و جواب دندان شكنى به او بدهم، با آكوردئون و بقيهی تجهيزاتش‏ در رفت. مايكن قبل از رفتن مرا چك كرد و روبان مويم را مرتب نمود و بند جوراب‌هايم را كنترل كرد، كه سر جايشان باشند و جوراب را محكم نگه داشته باشند. بعد گفت: همه چيز روبراه است و تو كاملا شيك و مرتب به نظر مى‌آیى.

من به چنين قوت قلبى احتياج داشتم. راستش‏ گاه گاهى به كسى كه اعتماد به نفس‏ را در من تقويت كند، محتاجم. بيرون از خودم، به خودم خيلى مطمئنم. ولى در درونم هميشه ترديد دارم، كه آيا بريت مارى هاگستروم اصلا آدم درست و حسابى‌اى هست يا نه؟

اين طورى نبود كه پادشاهان روم به كسى كه در گوش شان گاه گاهى زمزمه كند كه: "به خاطر داشته باش‏ عمر جاودان ندارى"، احتياج داشتند؟ من هم به كسى احتياج دارم، كه گاه گاهى در گوشم زمزمه كند: "به خاطر داشته باش،‏ كه تو عمر جاودان دارى"، آن وقت ديگر من اين قدر به سر و وضع ظاهرم و اين كه آيا لباسهايم قشنگاند، موهايم مرتب است و... فكر نمى‌كردم. اگر كسى مى‌دانست، كه من چقدر به خودم بى اعتمادم؟

مامان مى‌گويد: "اگر آدم به ديگران فكر كند و اين قدر به فكر خودش‏ نباشد، مردم به او احترام مى‌گذارند و دوستش‏ دارند. هر طور كه باشد، با هر لباس‏ و آرايش‏ مو. براى اين كه مردم هيچ چيز را بيش‏ از اين دوست ندارند، كه آدم به حرف‌های شان وقتى كه در مورد بچه هاشان، كارشان، يا زندگىشان حرف مى‌زنند، گوش‏ فرا دهد." من فكر مى‌كنم، در اين حرف حقيقتى نهفته است. به عنوان مثال، به خودت و من فكر كن. من هى از خودم و خودم و خودم حرف مى‌زنم، اما تو مى‌توانى مطمئن باشى كه من تو را به عنوان يك آدم صبور و مهربان كه به حرف‌هايم گوش‏ میكنى، دوست دارم.

اگر حالا بخواهيم به لحظهی خارج شدن از خانه برگرديم. فكر كن كه چقدر بايد براى يك آدم سخت باشد، كه خارج از موضوع حرف نزند. اگر مرا ول كنى از همه چيز، از آبشارها در استراليا تا هنر اسكى روى يخ حرف مى‌زنم، اما الان وقت صحبت كردن از رقص‏ و جشن مدرسه است. من و بابا با هم به محل جشن رفتيم. به عنوان مدير، طبعا او مى‌بايست در اين مراسم شركت مى‌كرد. او مى‌گويد: دوست دارد ببيند، كه جوانها چگونه در جنب و جوشاند. من فقط مجبور شدم دو بار تا خانه بدوم، يك بار براى آوردن عينكش‏ و يك بار هم براى آوردن چترش‏. بين راه آنا ستينا را ديديم. وارد شدن به سالن ژيمناستيك مدرسه، در حالى كه دست او را گرفته بودم، احساس‏ خوشايندى بود. برتيل آنجا بود و طبق معمول به نظر آمد، كه به محض‏ ديدن او چيزى در گلويم گير كرد و راه نفسم را گرفت. فكر میكنى اين عشق است؟ من و او، جفت رقص‏ خوبى هستيم. به محض‏ اين كه اولين والس‏ را با او رقصيدم، فهميدم كه چقدر جالب و آسان است رقصيدن با او. من به هيچ وجه احتياج به تمركز براى چرخيدن با او نداشتم، لازم نبود به اين فكر كنم كه: الان او به چپ مى‌چرخد يا اين كه الان مرا دور خودش‏ مى‌چرخاند، از اين چيزها كه آدم معمولا موقع رقصيدن با ديگران بايد در نظر داشته باشد.

راستى! فكر میكنى از چيزهاى آن چنانى حرف بزنم؟ يا خودم را به آن راه بزنم و بگويم، كه فقط تخيلات من بوده؟ اما من به اين پى برده‌ام، كه ديدن حقيقت با چشم سفيدى كامل، بهترين چيز است. به همين دليل، سرنوشت تلخ خودم را هر چند كه موقع نوشتن از خجالت سرخ مى‌شوم، برايت بازگو مى‌كنم.

آيا هيچ وقت من از "اوكه" براى تو حرف زده‌ام؟ اگر نه، الان وقتاش‏ است كه اين كار را بكنم. نمى‌شود كه تو زندگى كنى، بدون اين كه بدانى كسانى مثل او وجود دارند. اوكه، مهربانترين، شريف ترين، خجالتىترين و چاق ترين دانش‏ آموز دبيرستان است كه هر سال با كارنامهی افتضاح و نمرهی كم در همهی درس‏ها به خانه مى‌رود. مدتهاست، كه به من خيلى لطف و توجه مى‌كند. با احترام كامل كيف مدرسه مرا هر وقت كه دستش‏ رسيده، حمل كرده است. هميشه كارت تبريك كريسمس‏ و "عيد پاك" فرستاده است و يا محترمانه در همهی جشن‌هاى مدرسه مرا دعوت به رقص‏ نموده است. بعله درست همين، هميشه مرا، با چندين بار خواهش،‏ به رقص‏ دعوت كرده است. و اوكه كسى است كه آدم با كمال ميل مى‌خواهد به هنگام مردن، دستش‏ را در دست او بگذارد. ولى رقصيدن با او در طول زندگى؟ نه! بازوها و رانهايش‏ همهی جا را مى‌گيرند. بدون اين كه چيزى را بر زمين بيندازد، نمى‌تواند از زير طاقى كه براى رقص‏ درست مى‌كنند، عبور كند.

كاملا درست حدس‏ زدى، كاى ساى عزيز! ما دو تا به طور واقعى موقع رقص با هم‏ "افتاديم". حالا ديگر گفتم! از من نپرس‏، كه چطور اين اتفاق افتاد؟ من فقط مى‌دانم، كه ناگهان كف زمين نشسته بودم و فكر مى‌كردم چى شد؟ كاش‏ زلزله قربانى بيشترى مى‌خواست و زمين دهن باز مى‌كرد و مرا مى‌بلعيد. اگر تو زمانى خواستى، كه از جماعت و جامعه دور شوى "كاى سا جان"، در يك جشن رسمى روى زمين رقص‏ محكم زمين بخور! وقتى كه چهرههاى خندان اطرافيان را كه با تمسخر به تو مى‌نگرند، ديدى، در خواهى يافت كه فرزند ناموفق جامعه بودن يعنى چه؟ بعد از چند لحظه‌اى، خلاصه من توانستم تشخيص‏ بدهم كه كدام يك از پاها مال مناند و از جايم برخواستم. اولين چيزى كه به آن فكر كردم اين بود: از در بيرون بدوم و فرار كنم يا لگد محكمى به ساق پاى اوكه بزنم. اما به محض‏ اين كه چهرهی گرد و سرخ او را ديدم، احساس‏ هم دردى مطلقى با او كردم و يك حس‏ مادرانه به او پيدا نمودم.

با صداى بلند گفتم:

- دلم مى‌خواهد جفت بعدى را كه امشب زمين مى‌خورند، با چشمهاى خودم ببينم و با حالتى مبارزه جويانه به اطرافم نگاه كردم. و بعد دوباره شروع به رقصيدن كرديم.

اما من مطمئنم اگر روزى 80 ساله شوم و در صندلى مخصوص‏ مادر بزرگ‌ها بنشينم و بچه ها و نوههايم دورم حلقه بزنند و قرار باشد برايشان خاطره‌اى تعريف كنم، خواهم گفت: بگذاريد ببينم، اين درست در همان سالى كه مادر بزرگ در سالن رقص‏ زمين خورد، اتفاق افتاد.

نه اين كه فكر كنى، آدم دلش‏ مى‌خواهد چنين اتفاقاتى بيفتد، نه! ولى يك چيز روشن است، اين چيزها هميشه در خاطر آدم مى‌ماند. من هم چنين اين شانس‏ را كه با "ستيگ هنينگسون" برقصم را هم پيدا كردم. پسرك، تازه وارد است. او از استكهلم آمده است. از كجا معلوم، كه تو او را در خيابان ساحلى "ستراند وگن" نديده باشى؟ اما اگر كسى كه تو ديدى، به نظر نمى‌آمد كه فكر مىكند مركز عالم و تاج خلقت است، پس‏ او نبوده است. شايعه است، كه از مدرسه‌اش‏ در استكهلم اخراجش‏ كرده‌اند. من نمى‌دانم آيا اين واقعيت دارد يا نه؟ بابا هرگز اين چيزها را تعريف نمى‌كند. اما يك بار كه من و پدرم در خيابان قدم مى‌زديم، هاننيگسون را ديديم و قيافهی بابا از روى نارضايتى در هم رفت. من هم از آدمهایى كه اين جا مى‌آيند و طورى به همه چيز نگاه مى‌كنند كه گويا مى‌خواهند شهر را بخرند، خوشم نمى‌آيد. از آن گذشته، زياد جالب نيست كه پسرها از جذابيت خودشان با خبر باشند. حتى اگر دماغی به آن قشنگى وسط صورت شان باشد. بگذريم، من با او هم رقصيدم. ما با هم حرف هم زديم و میدانى او چه گفت؟ نه، اين قدر احمقانه است كه نمى‌توانم بنويسم. ولى به هر حال ضرر ندارد، كه تو بدانى صحبت بين جوان‌هاى امروزى چگونه است، حتى وقتى كه با نهايت احتياط صحبت مى‌كنند.

او: بعضىها چقدر خوشگلاند. آدم مى‌تواند بى رو در بايستى پيشنهاد قدم زدن را وقتى كه اين جشن بچگانه تمام شد، بدهد.

من: آدم هميشه مى‌تواند پيشنهاد بدهد. اما يك چنين ادب بى مرزى نشان دادن، در من آن چنان خود بزرگ بينى‌اى به وجود مى‌آورد كه بايد مستقيما و در جا چنین پيشنهادی را رد كنم.

او: اين قدر رسمى نباش‏! اين چشم‌هاى آبى پر رنگ، شايد هم صورمه‌اى، زيباترين چيزى است كه تا به حال ديده‌ام.

من: واقعا؟ بنابراين، من از گوشت خوك و پورهی چغندر خيلى خوشم میآد.

او: از دهن كوچك به اين زيبایى، چنين حرف‌هاى نامربوطى چطور مى‌تواند در بيايد؟

من: بعله، بعله، همش‏ چخان و پرحرفى!

بعد از اين بحث جالب، قيافه‌اش‏ بسيار غم گرفته شد. ما رقص‏ را با سكوتى محترمانه تمام كرديم. بعد از اين، او با شادى و جست و خيز، رقصش‏ را با ماريان اودن ادامه داد و من شنيدم كه مى‌گفت چنين چشمان زيبایى، قشنگ ترين چيزى است كه او تا به حال ديده است. شخصا به برتيل وفادار ماندم. و به ما دو تا واقعا خوش‏ گذشت. او مرا به شربت دعوت كرد. اما بدشانسى است، كه آدم برادرى در گروه اركستر داشته باشد كه درست موقعى كه دارى توجه جلب میكنى و بهت خوش‏ میگذره به آرامى زمزمه كند:

- دست و پا تو گم نكن، نيفتى تو ديگ!

برتيل مرا تا خانه بدرقه كرد. اما سوانته تمام راه در 25 مترى پشت سر ما حركت مى‌كرد و با منظور سرفه مى‌زد. گاه به گاه هم با آكوردئونش‏ ملودى مى‌زد. تمام چيزهایى كه فكر كرده بودم به برتيل بگويم، روى لب‌هايم يخ مى‌بست. اما وقتى كه به خانه رسيدیم، يك عالمه چيزهاى قابل تعمق به سوانته تحويل دادم. علی رغم همه چيز، علی رغم سوانته و به زمين افتادنم موقع رقص، از شبم راضى بودم. نمى‌توانم بفهمم، كه بعضی آدم‌ها از رقص‏ خوششان نمى‌آيد و نمى‌دانند چقدر رقصيدن زيباست. من مى‌خواهم تا وقتى كه زنده‌ام، برقصم. حتى اگر صد ساله شوم و آن قدر پير باشم كه اسم خودم را فراموش‏ كرده باشم و با چوب زير بغل راه بروم، اگر نسل سوم و چهارم بعد از خودم را در حال رقص‏ ببينم، فكر مى‌كنم كه به محض‏ شنيدن ملودى رقص، جنبش‏ رقص‏ را در پاهاى پيرم احساس‏ خواهم كرد. هر چند كه طبيعى است از رقص‏ آن دوره خوشم نيايد و با عصبانيت كلهی خاكسترى‌ام را تكان بدهم و بگويم: به اينم میگن رقص‏؟ چه خوب كه من رقص‏ دوران جوانيم را بلدم، رقص‏ ما زيبا و بااستيل بود.

قبل از خواب، پيراهن صورمه‌اى سراسر پليسه‌ام را با تشكر نوازش‏ كردم؛ چرا كه اين قدر مناسب بود و سبب خوش‏ گذشتن به من شده بود. بعد يك سره به خواب رفتم. "پو..." و خواب ديدم، كه به مجلس‏ رقص‏ شاه دعوت شده‌ام. شاه مرا به رقص‏ دعوت كرد و ما وسط سالن رقص‏ كاخ سلطنتى به چرخيدن پرداختيم. جمعيت زيادى ايستاده بود و ما را نگاه مى‌كرد. بعد از مدتى، من پرسيدم: "آقاى شاه، وقتش‏ نرسيده است كه ترق زمين بيافتيم؟ منظورم اين است كه كار را تمام كنيم، يعنى كه شما بيفتيد؟"

بعد من مجبور شدم دو زانو در مقابلش‏ بنشينم. آيا اين نهايت مجازات در برابر توهين به شاه است؟

"دلهرههاى" بريت مارى نگران تو!     

 

* * *

 

بریت ماری، نوزدهم اكتبر

دوست بهربان بن. تو هب دباغت بثل بن گدفته؟ دباغ بن گدفته و يك كبى هب تب دارم. حالا هر چه قدر دلشان مى‌خواهد، غر بزنند. من اينجا دراز كشيده‌ام و اصلا به صحبت‌هاى آنها توجهى ندارم. من هيچ وقت حالم به خوبى وقتى كه يك كم مريضم، نيست. درست همان طور كه شاعر مى‌گويد:

"من چنان سمرا خورده و مريضم

و اين خيلى ناراحت و خسته كننده است

و من چنان مريضم كه هيچ كس‏ نبوده است.

از زمانى كه خودم آخرين بار مريض‏ بودم

و روى تخت دراز كشيده و به اين فكر مى‌كنم

كه من چنان رنج ديده و چنان ناراحتم،

چنان به من ظلم شده با اين بيمارى،

و اين در واقع بسيار تسكين دهنده و آرام بخش‏ است."

دررست همين! "اين در واقع بسيار تسكين دهنده است." به ويژه آنجا كه اعضاى خانواده در خدمت كردن به من با هم مسابقه مى‌دهند. سوانته هم دردىاش‏ را زير ادا و اطوارهاى شيطنت آميزش‏ به خوبى پنهان مى‌كند. او مى‌گويد:

- آهان، اينجا افتاده‌اى! مطمئنى امروز امتحان رياضيات نداشتى؟

من جواب مى‌دهم: دست از بسخره بازيت بردار، بگر احبق شدى؟

و بعد او يك سيب به طرفم پرت مى‌كند و در حالى كه آهنگ لاپالوما را سوت مى‌زند، در مى‌رود. 

مامان هميشه وقتى كه كسى مريض‏ مى‌شود، از هيجان و حرارت آتيش‏ مى‌گيرد. دور و بر بچهی مريض‏ مى‌پلكد و بال بال مى‌زند. درست مثل مادر يك جوجه پرنده، كه بچه‌اش‏ از آشيانه به پائين پرت شده باشد. و اگر درجهی تب گير از 38 بيشتر را نشان دهد، آن چنان قيافه‌اى به خود مى‌گيرد كه انگار آدم نمى‌تواند حتى شب را به صبح برساند. او فشار مى‌آورد، كه آدم غذا بخورد و نوشيدنىهاى گرم بياشامد. پشت سر هم و بدون توقف. و امروز پيش‏ از رفتن، به افتخار من به آشپزخانه رفت كه براى "تى تايم" (چاى ساعت یازده صبح) كه قرار بود در اتاق من صرف شود، يك كيك بسيار خوش مزه درست كند.

آن كيك "بسيار" خوش مزه، يك سطح پهن و سفت قهوه‌اى از آب در آمد. اما ما، تيكه های کیک مان را در هر صورت با ولع بلعيديم. مامان گفت بايد اشكالى در پكينگ پودرش‏ وجود داشته باشد و مايكن كه هميشه بسيار مهربان و هم درد است، گفت: من فقط از اين نوع كيكها خوشم مى‌آيد.

اما فردا وقتى كه مامان كيك را فراموش‏ كرده باشد، مايكن تخم مرغ ها را با شكر بهم مى‌زند و حتما يك كيك گرد و پف كردهی زرد طلایى اسفنجى خواهد پخت، كه باعث افتخار هر شيرينى پزى است.

يركر و مونيكا اكيدا از ورود به اتاق من ممنوع هستند، براى اين كه از من سرما نگيرند. مونيكا در درگاه اتاق مى‌ايستد و كلهی فرفرى‌اش‏ را با ناراحتى تكان مى‌دهد و مى‌گويد: "بليت مالى مليضه، بليت مالى كيلى خالش‏ بده." و يركر با دست و دل بازى، مجلهی هفتگى مورد علاقه‌اش‏ را به من قرض‏ مى‌دهد. او اين مجله ها را به خاطر داستان‌هاى سريالیاش‏ مى‌خرد. او با حرارت مرا تشويق به خواندن "سريالها" مى‌كند و مى‌گويد: "باوركن، خيلى جالباند." اما من فكر مى‌كنم، كه يكى از آن نوولهاى احمقانه را ترجيح دهم. هر چند من از نظر داشتن چيزى براى خواندن مشكلى ندارم. بالاى سر من، كتابخانهی كوچكى به ديوار وصل است و در آن، من تمامى كتاب‌هاى مورد علاقه‌ام از دوران كودكى را دارم. از "تومته بو بارنن" (بچه هاى دهكدهی پاپانوئل) تا "هت ستوگا" (خانهی كلاهى) تا "آليس‏ در سرزمين عجايب" و "انه پو گرون كولا" (آناى تپهی سبز) و "اولا" و بسيارى ديگر. روز تولدم، من كتاب "ديويد كاپر فيلد"، "پيك ويك كلوب" و هم چنين "زوينگ" و "مارى استورات" را با جلدهاى زيباى سبز پر رنگ هديه گرفتم. (براى اين كه بين خودمان بماند، تاريخ موضوع مورد علاقه من است.) و حالا آنها هم توى قفسهی كتاب من قرار دارند. جایى كه فقط كافى است دستم را دراز كنم، تا بتوانم برشان دارم. كتابهاى درسى‌ام را هم در فاصله‌اى دورتر، در يك قفسهی ديگر نزديك پنجره دارم. راستى نمى‌خواهى بدانى اتاقم چه شكلى است؟ مايكن اخيرا به من كمك كرد، كه سر و سامانى به اتاقم بدهم. متوجه كه هستى! و من گوش‏ و موى دوستان و نزديكان را مى‌كشم و به اينجا مى‌آورمشان، تا ببينند و تعريف كنند.

قبلا من يك كاغذ ديوارى كسل كننده داشتم. ولى من و مايكن، رويش‏ را رنگ آبى كم رنگ زده‌ايم. سوانته با كمال ميل و داوطلبانه اعلام كرد كه حاضر است وسط تمام اين آبى‌ها، چندين شيطان سرخ كوچك نقاشى كند. و تنها وقتى كه او را تهديد كردم از آنجا برود، وگرنه آبى‌اش‏ مى‌كنم، راهش‏ را كشيد و رفت. 

علاوه بر اين، خواهر فرشته سان من، پردههاى وال سفيد حاشيه دار قشنگى را به جاى پردههاى كلفت بژ و خسته كنندهی قبلى، كه از دست شان حسابى كلافه بودم و مدام در موردشان غر مى‌زدم، دوخته است. روى زمين اتاقم، فرش‏ آبى نيلى رنگى دارم كه كريسمس‏ سال قبل هديه گرفتم. بهار امسال، من به انبارى زير شيروانى رفتم و يك صندلى راحتى قديمى، از آنها كه تكان مى‌خورند، را پيدا كردم كه مايكن بعدا يك پارچهی ضد آب سرخ آتشى بر روى آن دوخت. اينها تغييرات مثبتى است، كه در اتاق من صورت گرفته و من دقيقا فكر و احساس‏ مى‌كنم كه يك اتاق تازه و نو پيدا كرده‌ام. هر چند كه هنوز همان ميز تحرير قديمى، با فاصلهی كافى از پنجره، سر جايش‏ قرار گرفته است و هنوز همان شومينهی قديمى در گوشهی اتاق است كه من زمستان‌ها انگشت‌هاى يخ زدهی پايم را در برابرش‏ گرم مى‌كنم. يك چراغ مطالعهی جديد هم گيرم آمده، كه درست بالاى سرم، زير كتابخانه ديوارى بالاى تختم قرار دارد و مايكن وقتى كه ميخ هايش‏ را به ديوار مى‌كوبيد، گفت: "حالا اگر شب‌ها تا صبح بيدار نمانى و خودت را از بس‏ كتاب مى‌خوانى، نكشى، خوب است." البته اين ريسك وجود دارد. من اميدوارم براى خوبى خودت، تو هم مثل من اين قدر به كتاب علاقه داشته باشى. البته من فقط دوست ندارم بخوانم شان، من دوست دارم آنها را لمس‏ كنم، احساس شان كنم و بدانم كه در دسترس‏ من قرار دارند. پدر و مادر من بر اين عقيده‌اند كه: "كتاب‌هاى معينى وجود دارند، كه همهی كودكان بايد آنها را داشته باشند." من فكر مى‌كنم بسيار اميدوار كننده و جاى بسى خوشوقتى است، كه همهی پدر و مادرها اين طور فكر کنند.

وه كه چقدر اين كتاب‌ها براى ما شادى آور بوده‌اند. نزد ما، كتاب چيزى لوكس‏ نيست كه بايد در قفسه و براى زيبایى قرار بگيرد. كتاب هميشه به عنوان چيزى مهم و ضرورى در تمامى كادوهاى تولد و كريسمس‏ ما به مقدار زياد روى ميز قرار داشته است. و مردى كه روزى در اين دنيا قرار باشد من با او ازدواج كنم، دو شرط را بايد بپذيرد: او بايد از كتاب و كودك خوشش‏ بيايد. غير از اين دو شرط، او حق دارد هر ريخت و قيافه‌اى كه مى‌خواهد را داشته باشد. هر چند چيزى مانع از اين نخواهد بود، كه او دست‌هاى زيبایى هم داشته باشد. مگر نه؟

مايكن با ليوان آب گرم و ليمو وارد شده است. و پاى من زير سنگينى ماشين تحرير به خواب رفته است. با اجازه‌ات من بايد يك زنگ استراحت كوچك را اعلام كنم. فعلا تا بعد!

اندكى بعد:

اگر مى‌دانستى چقدر به من خوش‏ مى‌گذرد، يك آفتاب رنگ پريدهی پائيزى از شيشهی پنجره به دورن اتاقم مى‌تابد. آليدا چند كندهی چوب داخل شومينه گذاشت و آن را روشن كرد و بابا و مامان هم چاى را در اتاق من نوشيدند.  آنها الان در مدرسه رياضيات دارند. چيزى كه فكر كردن به آن، مرا از داشتن موقعيت فعلى‌ام، صد و هشتاد درجه خرسندتر مى‌كند.

وقتى كه پاپا به داخل اتاق آمد، من دراز كشيده بودم و مجله‌اى را كه يركر به من قرض‏ داده بود، مى‌خواندم. بابا قيافهی تمسخرآميزى به خود گرفت و گفت:

- كاملا درست است! اگر حقيقتا مى‌خواهى از واقعيات زندگى دور باشى، مجلهی هفتگى بخوان!

بعد از آن، من اينجا دراز كشيدم و به حرف‌هايش‏ فكر كردم. به طور عميقى راست مى‌گويد. نبايد انتظار داشت، كه به راحتى و خوشبختى قهرمان زن مجلات هفتگى در دنياى واقعى بتوان زندگى كرد. يك قهرمان زن مجلات هفتگى، احتياج ندارد كه بداند؛ احتياج ندارد كه بتواند؛ احتياج ندارد كه درك كند؛ اگر او لبخندى زيبا و يك جفت پاى خوش‏ تراش‏ داشته باشد، همه چيز درست مى‌شود. دكتر جراح زيبایى، كه او در بيمارستانش‏ پرستار است، عمل جراحى و هر چيز ديگر را كه دم دستش‏ است، كنار مى‌گذارد و از لج بقيه پرستارها، عشقاش‏ را به پاى او مى‌ريزد. چرا؟ براى اين كه بقيهی پرستارها پاهاى خوشگلى ندارند.  

اگر در دفتر كار كند، كافى است فقط از بالاى دفتر حساب مالى، با چشمانى مرطوب به رئيس‏ نگاه كند تا او بفهمد كه او همسر واقعى، مادر بچه ها و وارث واقعى ميليون‌ها ثروتش‏ است. این آخرى از همه چيز مهمتر است. اگر قرار باشد آدم به مجلات هفتگى اعتماد كند، تمام كار يك دختر مى‌شود اين كه با چنگ و دندان شوهرى براى خودش‏ بربايد. و چه بدبختى و عذابى براى این "مرد بيچاره"، انگار زندگیاش‏ از او گرفته مى‌شود.

من بايد در مورد يك چيز به تو اطمينان بدهم، من با تمام وجودم مى‌خواهم وقتى كه بزرگ شدم، ازدواج كنم. من يك خانه براى خودم و يك عالمه از اين كوچولوهاى نرم، مثل مونيكا، مى‌خواهم. اما، اول مى‌خواهم چيزى بياموزم. مى‌خواهم بتوانم كارى را به شايستگى انجام دهم. مى‌خواهم تلاش‏ كنم، كه يك انسان واقعى بشوم. انسانى كه در خود ارزش‏ دارد. نه مثل انگلى كه به پيكر يك مرد مى‌چسبد، تا اسمى پيدا كند. من مى‌خواهم براى خودم شغلى دست و پا كنم. اين را يادداشت كن، كه فراموش‏ نكنى. كارى كه فقط به يك جفت "پاى خوشگل" احتياج نداشته باشد. من فكر مى‌كنم اين مسالهی پاى خوشگل، يك ضد ارزش‏ و یک سبكى است. از همه مهمتر اين كه اگر آدم بخواهد به مجله هاى هفتگى اعتماد كند، به نظر مى‌رسد نگه داشتن يك مرد، از به چنگ آوردنش‏ سخت تر است. كسى با پاهاى هنوز زيباتر، ممكن است از راه برسد و... و بعد آدم دوباره در نقطهی آغاز ايستاده است. اگر كوچك ترين امكانى در اين دنيا وجود داشته باشد، من سعى مى‌كنم ژورناليست بشوم. من تصميم دارم، كه كار كنم و كار كنم و كار كنم تا به هدفم برسم. و اگر موفق نشوم، ديگر تقصير گربهی سياه است. اميدوارم كه يك ژورناليست به حفظ بودن جدول ضرب و توان يكم و توان دوم و دانستن فرمولهاى جبر احتياج نداشته باشد. هر چند كه من فكر مى‌كنم، همهی "توان‌ها" ضريب سهاند، اما اين ربطى به اينجا ندارد.

بيش‏ از اين نمى‌خواهم سرت را با افاضات فيلسوفانه‌ام درد بياورم. باور كن خودم هم خسته شده‌ام. حالا ديگر مى‌خواهم دراز بكشم و به شعله هاى آتش‏ توى شومينه، در حالى كه پشت پنجره‌ام سياهى از راه مى‌رسد و درختان در باد زوزه مى‌كشند، خيره شوم.

در اتاق بغلى مى‌شنوم، كه مونيكا مى‌خواند: "كارمنيستا، دوست كوچولو، هيچى پشم دارى؟" و يركر واضح است، كه درس‏ مى‌خواند: "مادر بزرگ مهربان است. مادر بزرگ، مادر مامان است. گُل‌هاى رز مادر بزرگ..."

از آتش‏ درون شومينه فقط يك كنده ذغال سرخ باقى مانده است. و حالا ماما آهنگ "ستندچن" را با پيانو مى‌نوازد. و من آب گرم با ليمو مى‌نوشم و به شدت سرما خورده‌ام. و اين عمیقا افتخارآميز است.

دوست بسيار ارادتمند تو، بريت مارى مف مفو!

 

* * *

 

بريت مارى، دهم نوامبر

كای ساى عزيز!

فكر مى‌كنى چه كسى را در راه خانه وقتى كه امروز از مدرسه برمى‌گشتم، ديدم؟ ستيگ هنينگسون، نه كمتر و نه بيشتر، هنوز هم به نظر مى‌آید كه حداقل صاحب نصف شهر است. تا مرا ديد گفت:

- آهان، اين هم بريت مارى هاگستروم سرد.

من گفتم: درست همين. چه رنگ چشمى امروز زيباترين است؟

او گفت: هنوز هم همان قدر سيخكى. فكر مى‌كنى يك شيرينى و يك فنجان قهوه بتواند به از بين رفتن اين تُرش‏ رويى كمكى بكند؟

ما درست جلوى كافه قنادى يوهانسون ايستاده بوديم. اگر مى‌دانستى چه شيرينى‌هاى عالى و خوش مزه‌اى دارد! فقط اشتها و علاقهی بيش‏ از حد من به شيرينى مى‌تواند توضيح دهندهی اين مساله باشد، كه من به دنبالش‏ به داخل مغازه راه افتادم  و در كوتاه ترين زمان قابل تصور، سه شيرينى را بلعيدم. اما بلافاصله هم افكار بعد از يك كار اشتباه به همراه يك پيچش‏ در دلم به سراغم آمد. و اينها‏ تبديل به احساس پشيمانى و ندامت عميقى شد، وقتى كه برتيل براى خريد شيرينى به داخل قنادى پاى گذاشت و مرا ديد كه آنجا نشسته‌ام. نه به خاطر اين كه ما با هم قراردادى داشته باشيم كه حق داريم با كس‏ ديگرى شيرينى بخوريم يا نه، اما به هر حال من خوشم نيامد و ناراحت شدم. به نظر آمد، كه برتيل هم خوشش‏ نيامد. او به هنگام بيرون رفتن از مغازه، نگاه بسيار رنجيده و خشمگينى داشت و اين موضوع مرا به شدت ناراحت كرد. به ناگهان احساس‏ كردم، كه در اعماق قلبم چقدر از ستيگ هنينگسون بدم مى‌آيد. و به اشتهاى خودم كه باعث شده بود به دنبال او به قنادى بروم، لعنت و نفرين مى‌كردم. اما اين احساس‏ بعدا آمده بود، وقتى كه مثل يك مار بوآى شكم پر، انباشته از شيرينى، آنجا نشسته بودم و او قرار بود پول شیرینی را بپردازد. در ضمن به نظر نمى‌آمد كه از بابت داشتن پول، ستيگ مشكل يا كمبودى داشته باشد. او به طور واقعى يك بچه پولدار از خود راضى و لوس‏ است. پسر كوچولوى بابا (بچه ننه). نقطهی مقابل يكى ديگه، كه براى خرج نكردن پول‌هاى هفتگى‌اش‏ خسيس‏ بازى در مى‌آورد تا پولش به همه چيز برسد. از عجايب روزگار بود و آدم به شدت حسوديش‏ مى‌شد، وقتى كه مى‌ديد ستيگ چه بى خيال كرون كرون (واحد پول سوئد) پول خرج مى‌كند. او به طور علنى سيگار هم مى‌كشيد، بدون اين كه از اين مساله كه من دختر مدير مدرسه‌اش‏ هستم و ممكن است براى پدرم خبرچينى كنم، ترسى به خود راه بدهد. از لابلاى دود سيگار برايم تعريف كرد، كه به چه مهمانى خسته كننده و بدى از طرف يكى از جوانان اين شهر دعوت شده بود:

- خيلى بد بود، حتى پدر و مادرها هم اجازهی حضور داشتند.

من گفتم:

- نه! ما در اين شهر اين قدر عقب افتاده هستيم، كه فكر مى‌كنيم پدر و مادرها هم آدمند.

در برابر اين حرف لبخند بى رونقى زد و من متوجه شدم كه در استكهلم، پدر و مادرها در مهمانى‌هاى جوانان شركت نمى‌كنند. اگر اين طور كه او مى‌گويد باشد، من از اين ببعد براى تو دعا مى‌كنم. و به خاطر خوبى خودت اميدوارم، كه تو دوستانى در محيطى خارج از دايرهی ستيگ هنينگسون داشته باشى.

دست آخر، من به طرف خانه شلنگ تخته انداختم. اشباع از شيرينى و حرف‌هاى آن چنانى. اميدوار بودم، كه آرامش‏ خانه بتواند حال مرا جا بياورد. اما متاسفانه هيچ آرامشى در خانه نبود، بلكه برعكس‏ موقعيت بسيار جنجالى بود. بابا از معلم‌ها شنيده بود كه سوانته سه اخطار در روخوانى و يك اخطار در انضباط گرفته است. بابا عصبانى بود و غرولند مى‌كرد. مامان ناراحت و غمگين بود و سوانته كاملا درهم شكسته بود. سكوت خفه كننده‌اى وقتى كه پشت ميز براى خوردن غذا نشستيم بر فضا حكم فرمايى مى‌كرد. آليدا وقتى كه با کتلت‌هاى گوشت خوك و سبزيجات وارد شد، به ما چشم غره رفت. مونيكا احساس‏ كرده بود، كه فضا كسالت آور است كه گفت:

- همه با هم بايد حرف بزنند، يك دفعه و با هم، ده يالا زود باشين!

اما سكوت قبرستانى هم چنان ادامه داشت. و این گناهكار كوچك بود، كه سكوت را با نقل قولى از "پو" (خرس‏ پو، شخصيت مشهور داستان‌هاى كودكان) شكست:

- به هر حال، اخيرا زلزله‌اى نشده. (دنيا كه زير و رو نشده.)

آن وقت مامان پُقى زد زير خنده، و بابا هم جلوى خنده‌اش‏ را نتواست بگيرد. بعد ما دسته جمعى ميز را بلند كرديم. و بعد از آن، خوردن كتلت‌هاى خوك آسانتر شد. هر چند كه من با آن سه شيرينىای که خورده بودم، نتوانستم حق خوردن کتلت را به جا بياورم. بعد از شام همهی ما چنان احساساتى و در عین حال هم خوشحال و غمگين شده بوديم، كه بابا بعد از خوابيدن كوچولوها ما را به سينما برد. طبعا بابا فكر مى‌كرد بر خلاف تمام قوانين انسانيت است، كه سوانته گناهكار را هم به سينما ببرد. اما وقتى كه او پشيمانى‌اش‏ را ابراز كرد و بيچاره قول داد كه خودش‏ را اصلاح كند، با توجه به دل شكستگى‌اش‏، او را هم به سينما برديم. او گفت:

- من از پس‏ تمام درس‏ها و امتحان‌ها برمى‌آيم.

بابا گفت:

- او مثل كسانى است، كه فكر مى‌كنند راه صد روزه را مى‌توانند يك شبه بپيمايند.

وقتى كه مامان كلاهش‏ رو برعکس روی سرش‏ گذاشت و آماده بيرون رفتن از خانه شد، مايكن گفت:

- نه خواهش‏ مى‌كنم خانم مدير، قرار نيست ديگه ما اين قدر بخنديم و بهمون خوش‏ بگذره.

مامان آه كشيد.

- آه از دست اين كلاههاى مدرن. آدم هيچ وقت ياد نمى‌گيرد كه كدام سمت عقبش‏ است و كدام جلو.

بعدش‏ ما رفتيم سينما و تازه به خانه برگشته‌ايم. يك پدر آمريكايى را ديديم و از شانس‏ من به صورت يك مرد مسن. و نه يك بار، بلكه سه بار، كيك خامه‌اى روی صورتها ماليده شد. تازگى‌ها از اين جور صحنه ها كمتر در فيلم‌ها ديده مى‌شود. من آن چنان خنديدم، كه جيغ زدم. نمى‌دانم چرا اين قدر خامه پرت كردن بهم ديگر مرا مى‌خنداند و خوشحال مى‌كند. اما نكته اينجاست، که اگر يك مجلهی هفتگى روزى با من مصاحبه كند و از من بپرسد: آرزوى مخفى‌ات را بگو. جواب خواهم داد: كه يك كيك بزرگ پر از خامه را به صورت كسى بمالم. حالا بگو چرا مردم دوست دارند با هم بجنگند؟

اما من آدم مسئولى هستم. این يادت باشه، فكر ديگرى دربارهی من به سرت راه ندهى. اين روزها به دنبال كار گشتم. كار اضافه، مى‌فهمى؟ در روزنامه آگهى زده بودند، كه به یک ماشين نويس‏ براى كار شبانه احتياج دارند. يك شركت ماشين نويسى، كه تازگى در شهر باز شده اين آگهى را به روزنامه ها داده بود. من از فقر خوشم نمى‌آيد. و تو متوجه هستى كه وقتى پنج بچه در خانه‌اى باشند، پول هفتگى هرگز چيز قابل توجهى نمى‌تواند باشد. فكر نكن من بى چشم و رو هستم. من بارها به اين مساله كه هزاران كودك بى سرپرست در خيابان‌هاى لندن به دلايل مختلف به فقر كشيده شده‌اند، فكر مى‌كنم. اما اين موضوع مانع از آن نمى‌شود، كه به اين هم فكر كنم كه هزاران چيز هست كه من دلم مى‌خواهد داشته باشم. مامان مى‌گويد: هيچ بيمارى‌اى بدتر از بيمارى خواستن نيست و آدم خوشبخت ‌تر خواهد بود اگر به دنبال چيزى كه نمى‌تواند به دست بياورد، نباشد. من تمام سعى‌ام را براى اين كه از خواسته هايم فاصله بگيرم، بدون اين كه به من حُب و بُغضى دست بدهد، مى‌كنم و اكثر وقت‌ها هم همه چيز به خوبى پيش‏ مى‌رود. اما وقتى كه اين آگهى را در روزنامه ديدم، حس‏ خواستن به شدت در من شكوفه زد. من واقعا به كلاس‏ ماشين نويسى رفته‌ام و حالا فكر كردم كه هم مى‌توانم پول كلاس‏ رفتنم را دوباره به دست بياورم و هم يك بلوز آبى روشن كه فكر مى‌كنم به آن احتياج دارم را بخرم.

بدون اين كه هيچ كدام از برنامه هاى ديگرم را برهم بزنم، بعدازظهر از پله هاى دفتر ماشين نويسى بدون غلط بالا رفتم. و توسط يك خانم كه بر ريشش‏ خال گوشتى‌اى داشت و بعدا از من به بازجويى پرداخت، مورد استقبال قرار گرفتم. او گفت:

- خانم ماشين نويساند؟

و با شك و ترديد به من نگاه كرد.

من با خوشحالى گفتم:

- اوه بله، البته. من از خيلى‌هاى ديگر بهترم.

خانم ريش‏ خال گوشتى گفت:

- پس‏ شروع كن نوشتن تا ببينم.

و مرا پشت ماشين تحريرى نشاند. و خودش‏ به اتاق ديگرى رفت. و من مشغول كار شدم. مى‌دانى كه موقع ماشين نويسى انگشتان آدم بايد روى دكمه هاى وسط قرار بگيرند و از آنجا با حركتهاى جزیى به اين طرف و آن طرف بروند. خود انگشتان بايد بدانند كجا حركت كنند. من بدون اين كه خودم متوجه باشم، موفق شدم از همان دقايق اول انگشتانم را بر روى دكمه هاى بالاى ماشين تحرير بگذارم و با خوشحالى فراوان و مثل يك خودنويس‏ جوهرافشان شروع به سياه كردن کاغذ نمودم با اميد اين كه خانم اتاق بغلى، كارم را ستايش‏ كند. بعد از چند دقيقه‌اى به چيزهايى كه نوشته بودم نظرى انداختم. برروى كاغذ سفيد، اين نوشته ها را ديدم:

يبنتيتستست305ا8تاساساش‏....

و هيج كس‏ بهتر از من نمى‌داند، كه چه كسى بازى را باخته است. نگاهى به در نيمه باز انداختم و بدون خداحافظى از آن بيرون زدم. اما حالا پشيمانم كه چرا ننشستم، تا حالت چهرهی خانمه را وقتى كه شاهكار مرا نگاه مى‌كند، ببينم!

حالا ديگر من به این نتيجه رسيده‌ام و تصميم گرفته‌ام، كه آن بلوز آبى روشن چيز غير ضرورى‌اى است و احمقانه است كه براى كار بيشتر تلاش‏ كنم، در حالى كه معلم‌هاى نازنين ما از اين كه شب‌ها ما لحظه‌اى بيكار باشيم، عزا مى‌گيرند. علاوه بر آن، به يمن وجود آليدا، من كار نوشتنى هم دارم. آليدا به آگهى‌هاى تبليغى روزنامه ها جواب مى‌نويسد و وقتى كه عرق ريزان تمام يك شب را نمى‌تواند چيزى جز اين كه : من چاق هستم و از هر چيز كوچكى عصبانى مى‌شوم، بنويسد، با درماندگى به نزد من مى‌آيد. اولين بار من از خواهشش‏ جا خوردم، اول از من قول گرفت، كه از اين موضوع با هيچ كدام از افراد خانواده‌ام حرف نزنم. وقتى كه قول دادم، برايم گفت كه مى‌خواهد آگهى ازدواج بنويسد. بيچاره آليدا، به زودى چهل ساله مى‌شود. زنى مهربان با احساس‏ مادرانهی عميق كه بايد براى خودش‏ خانه و زندگى‌اى مى‌داشت، به جاى اين كه با كارهاى ما از بين برود. و حالا او تصميم گرفته به هر قيمتى كه شده، مردى براى خودش‏ دست و پا كند. ما به همهی آگهى‌ها جواب مى‌دهيم. دانه به دانه، و تا حالا به اينجا رسيده‌ايم: "مرد با ايمان، كه ملافه و وسایل خواب داشته باشد" و "مردى كه همه چيز را تجربه كرده است". من موافق مردى هستم كه ملافه دارد، ولى فكر مىكنم "مردى كه همه چيز را تجربه كرده است"، بيش‏ از همه توجه آليدا را به خود جلب نموده است. او نوشته است: "در طى تمامى سال‌هاى از دست رفته، به دنبال زن كوچك اندامى بوده، كه از قامت بلندش‏ بالا برود." و آليدا له له مى‌زند، كه "پا بزن بالا برو" را شروع كند. به نظر مى‌رسد او كه همه كار و همه چيز را تجربه كرده است، برايش‏ فرق نمى‌كند چه كسى در ادامه قرار است از او بالا برود. من تمام تلاشم را به كار گرفته‌ام و سعى مى‌كنم آليدا را سر عقل بياورم، كه به مرد با ايمان و ملافه هاى تميز رضايت بدهد.

سرحال باش‏ و سر سبز!

 

* * *

 

بریت ماری، هفدهم نوامبر

كاى ساى كوچولو!

همين الان در اين فكرم، كه در استكهلم در چنين شبى چه مى‌گذرد؟ تابلوهاى نئون تبليغاتى، مردم كه مثل طوفان به سينماها و رستوران‌ها هجوم مى‌آورند و دسته دسته به آن داخل و از آن خارج مى‌شوند. ويترين‌هاى روشن مغازهها با همهی جنس‏هاى خيره كننده و... اين طور نيست؟

مى‌خواهى بدانى اين جا اوضاع چطور است؟ مى‌توان با تنها يك كلمه به آن جواب داد: دلگيركننده و بس‏. مى‌توان به سادگى و بدون رودربايستى گفت: بسيار دلگير كننده.

بعد از شام، من براى چند دقيقه‌اى بيرون رفتم. پوشيده در بارانى و چكمهی پلاستيكى. باران مثل دوش‏ آب بر زمين مى‌ريخت و چراغ هاى خيابان با رنگ پريدگى در تاريكى ماه نوامبر سوسو مى‌زدند. اول پيش‏ آناستينا رفتم، كه يك كم حرف بزنم و دربارهی زندگى وراجى كنم. اما او به خانهی عمه‌اش‏ رفته بود. به شدت عصبانى از اين كار احمقانهی او، دوباره در باران به پرسه زدن پرداختم.

اوه، غم آورترين غم‌ها، خيابان بزرگ در شب بارانى نوامبر. حتى يك گربه هم براى ديدن وجود ندارد! البته اگر نخواهيم آقاى آندرسون پليس‏ را گربه به حساب بياوريم. او سر تا پا پوشيده در لباس‏ ضد آب در خيابان قدم مى‌زد و بسيار بيمار به نظر مى‌آمد. چراغ ويترين همهی فروشگاهها خاموش‏ بود، به غير از يك فروشگاه در مانوفاكتور آقاى مگنوسون. پشت اين ويترين، چند مانكن پلاستيكى با لبخندهاى دروغين ايستاده بودند و فكر مى‌كردند در آن لباس‏هاى پائيزى غير قابل چشم پوشى‌اند. ولى من، نه من چنین عقيدهای ندارم. من اصلا به آن چه كه آقاى مگنوسون به آن "شيك" مى‌گويد، شك دارم. بعد از اين پرسه زدن كسل كننده، به اميد پيدا كردن يك آدم فهميده كه بتواند به من كمك كند و معماى جهان را به آرامى - در حالى كه از همه جاى آن باران مى‌بارد - برايم حل كند، وارد قنادى يوانسون شدم. اگر بخواهم صادق باشم، بايد بگويم كه چشمانم به دنبال برتيل دو دو مى‌زد. مدتى است او را نديده‌ام و از ته دلم مى‌خواهم به او بگويم، كه به هيج وجه از شيرينى خشك خوشم نمى‌آيد. متاسفانه آن جا نبود. به جاى او ستيگ هانينگسون با تمام جلال و جبروتش‏ با "مالين اودن" نشسته بود. وقتى كه آن دو را ديدم، نتوانستم جلوى خودم را بگيرم و جمله‌اى را كه یک آقاى پير دانماركى‌اى (كه من مى‌شناسم) با ديدن يك جفت جوان گفته بود، به خاطر نياورم. هر دو از خود راضى و شيك و پيك با قيافه هاى احمقانه نشسته بودند. در حال گذشتن از كنارشان سلامى كردم، كه بعدا پشيمان شدم. براى اين كه پيش‏ از اين از پرسه زدن نوامبرى افسرده نشوم، به خودم لطف كردم و راه خانه را پيش‏ گرفتم.

اوه، شادى آورترين شادى‌ها. تمام افراد خانواده جلوى بخارى ديوارى جمع شده بودند. مايكن ما را به چاى و ساندويچ هاى خوش مزه دعوت كرد. و بابا با صداى بلند از "فالستافات فاكير" خواند. بعد ما با صداى بلند خوانديم: مى‌خواى، مى‌خواى ميميميخواى تو با ما به جنگل بياى؟ بعلع بعله، بعلهبعله بعله مى‌خوام جنگل بيام با شما...

وقتى كه آوازخوانى‌مان تمام شد، يركر گفت: ولى توى اين هوا نه. همه ما اين احساس‏ مشترك را داشتيم، كه همان جايى كه نشسته‌ايم، بهترين جاى دنيا در آن لحظه است. بعد همه دسته جمعى كمك كرديم، كه مونيكا را بخوابانيم. اعتراض‏ و تظاهرات راه انداخته بود و نمى‌خوابيد. اول مى‌خواست يك بار ديگر دسته جمعى "بشونيم" (بخوانيم)، اما به زودى بر تخت سفيدش‏ آرميد و بعد از اين كه در دعاى شبش‏ از خدا خواست كه بابا، ماما، مايكن، سوانته، بريت مارى و يركر را حفظ كند (هر چند او موهاى مرا كشيده است و خود مرا هم)، به خواب فرشته سانى فرو رفت.

قبل از اين كه از اتاق بيرون برويم، مامان گفت: "خوب بخواب و خواب‌هاى زيبا ببين." كوچولو هم گفت: "بعله ماما، ديشب من يك خواب خيلى خوب ديدم، ولى معنیاش‏ را نفهميدم، چون براى كودكان ممنوع بود." وقتى كه دسته جمعى به او خنديديم، خيلى بهش‏ برخورد.

بعد ما به خوش‏ گذرانى‌مان ادامه داديم. مامان آن چنان به هيجان آمده بود، كه فقط او مى‌تواند در مقابل بابا چنین به هیجان بيايد. وقتى كه با بم ترين صدايش‏ آواز مى‌خواند:

"چرا تو قلب جوان مرا خواستى

چرا مرا مجبور كردى، كه دوستت داشته باشم

و چرا آتش‏ عشقت دوام نياورد

و چرا مرا ترك گفته‌اى؟"

بابا به او احمق پير مى‌گويد و با آن نگاه معنى دارش به او مى‌نگرد. نگاهى كه فقط موقع نگاه كردن به مامان دارد. نگاهى مهربان و ذره‌اى، ذره‌اى، باگذشت.

بعد مامان شروع كرد به تعريف كردن از جوانى‌اش‏. البته او هنوز هم آن چنان پير نيست، منظورم سبزترين دورهی جوانى اوست، قبل از ديدارش‏ با بابا. اين سرگذشت جزو با نمك ترين و شيرين ترين‌هايى است، كه ما مى‌دانيم. براى اين كه مردى را كه او هم در كشور خودش‏ و هم در خارج از كشور ملاقات كرده است، هيچ كس‏ به خواب هم نديده است. مامان تعريف كرد، كه در انگليس‏ بوده است و توى قطاری به طرف آكسفورد نشسته بود. آن زمان او تقريبا بیست ساله بود و با يكی از دوستان سوئدى‌اش‏ به اين سفر رفته بود. درست روبروى اين دو خانوم جوان، آقايى نشسته بود و روزنامهی تايمز را مطالعه مى‌كرد.

مامان گفته بود: آقاهه خيلى خوش‏ تيپه (طبق معمول كارهايى كه مامان مى‌كنه) و خيالش‏ كاملا راحت بود كه در آن كوپهی قطار كسی‏ سوئدى بلد نيست. اما چه اعتماد به نفسى! مامان ادامه داده بود: يك مرد انگليسى تيپيك، كه فكر مى‌كنه هيچ كشور ديگرى غير از انگليس‏ وجود ندارد.

دوست مامان گفته بود: مستقيم بهش‏ نگاه نكن، ممكنه بفهمه دربارهی او صحبت مى‌كنيم.

مامان گفته بود: معلومه كه نمى‌فهمه، من يواشكى نگاهش‏ مى‌كنم و تازه طورى در روزنامه غرق شده كه نه مى‌بينه و نه مى‌شنوه. بعد از اين صحبت، مامان و دوستش‏ مشغول نظر دادن و آناليز اجزاى صورت و قيافهی او شدند و در مورد خصوصيات اخلاقى‌اش‏ به حدس‏ و گمان پرداختند.

در اين مسافرت، مامان با خودش‏ يك "بوآ" (خز دور يقهی پالتو به شكل مار بوآ) داشت كه بيش‏ از هر چيزى در دنيا از آن متنفر بود. قديمى، فرسوده، پاره پوره و غير قابل استفاده، كه مامان به آن "افعى" مى‌گفت. براى اين كه فكر مى‌كرد اين شال گردن طورى دور گردنش‏ پيچيده مى‌شود، مثل این كه يك افعى از يك شاهزادهی زندانى مراقبت مىكند. مادر بزرگ اصرار كرده بود، كه مامان اين شال گردن را با خودش‏ داشته باشد. براى اين كه هواى انگليس‏ چيزى نبود، كه يك گردن ظريف و حساس‏ بتواند با آن شوخى كند. از همان روزهاى اول ورود به لندن، مامان تلاش‏ كرده بود كه "افعى" را جايى فراموش‏ كند. او آن را در هتل و رستوران جا گذاشته بود، در خيابان انداخته بود، و گذاشته بود كه در درشکه از گردنش پائين بخزد. اما درست در آخرين لحظات، روح فداكار و شخص‏ امانت دارى پيدا شده بود و شال را به او باز گردانده بود.

وقتى كه ترن به ايستگاه آكسفورد وارد شد، مامان گفت: ماما هر چى مى‌خواد بگه، من ديگه از دست اين "افعى" به اندازهی كافى به تنگ آمده‌ام. بعد آن را در آورد و در سبد مخصوص‏ برگرداندن روزنامه ها در قطار انداخت.

- "اين جا بمون و از سر جايت تكون نخور و يادت بخير و خوشى." اين را گفت و مستقيم از كوپهی قطار بيرون رفت.

دوستش‏ كارى داشت، كه مى‌بايست انجام دهد و مامان تنها در خيابان ايستاده بود و منتظر او بود. و... و آن وقت كى به طرف او مى‌آيد؟ اگر که نه آن آقاى انگليسى؟ "بوآى" مامان دستش‏ بود. جلوى مامان خم شد و تعظيم كرد، لبخند زد، و با سوئدى غليظ گفت: من فكر مى‌كنم، كه شما در هر حال بايد "افعى‌تان" را داشته باشيد. در اين وقت سال ريسك وجود سرما وجود دارد.

حالا حدس‏ بزن او كى بود؟ بابا بود! و مامان مى‌گويد: آن بهار را او و بابا در آكسفورد بودند و قبل از اين كه تابستان بيايد، آن دو نامزد كردند. درست است كه مامان اين خاطره را بارها براى ما تعريف كرده است، اما ما هرگز از شنيدن آن خسته نمى‌شويم.

من فقط اين را نمى‌فهمم، كه او چطور توانسته است توى قطار روبروى بابا بنشيند و نداند كه او باباست.

بابا مى‌گويد: "ولى من از همان اول فهميدم، كه مامان را پيدا كرده‌ام." اين را با خوشحالى مى‌گويد و مى‌خندد.

يركر مى‌گويد: هر كسى مى‌توانسته اين را بفهمد. آرزو مى‌كنم، كه من هم توى اون قطار نشسته بودم و "افعى‌ات" را محكم فشار مى‌دادم. مامان مى‌پرسد: فكر مى‌كنى به سر "افعى" چه بلايى آمد؟ فكر مى‌كنى حتى براى يك لحظه تنها در دهكدههاى انگليس‏ يك وجب راه رفت؟ نه، شخصيت جديدى به خود گرفت. مامان روز نامزدى‌اش‏ آن را به گردن داشت. و بعد با آن به سوئد آمد. و هر سال پانزدهم مه كه، مامان و پاپا سالگرد نامزديشان را جشن مى‌گيرند و براى صرف غذا بيرون مى‌روند، دور گردن مامان مى‌پيچد.

موقع حرف زدن ما، زمان به سرعت گذشته بود. آخر سر مامان براى ما نواخت. بسيار زيبا مى‌نوازد. يكى از آرزوهاى من اين است، كه بتوانم زمانى مثل او بنوازم. اما مى‌دانم كه هرگز موفق نخواهم شد. سوانته تمام تلاشش‏ را براى اين كه اين نكته را به من بفهماند، به كار مى‌گيرد. من از روى دفترى مى‌نوازم، كه "دفترچهی پيانو" نام دارد. و توى اين دفتر، سوانته يك خط قرمز كلفت روى حرف "آ" كشيده است.

برادر نازنين من مى‌گويد: "دفتر پيانو اين طور بسيار نزديك تر مى‌شود." شايد هم راست بگويد.

حالا ديگر مى‌خواهم دراز بكشم و يك فصل از ديويد كاپرفيلد را بخوانم، البته اگر "جان بلوند" مخالف نباشد.

اما از همين الان دارم خميازه مى‌كشم. جالب است ببينم چه طور پيش‏ خواهد رفت. بگذريم، مگر نه دراز كشيدن و خواندن شبانه يك كم سخت است؛ اما دل انگيز، دل انگيز، دل انگيز است.

شب بخير كاى سا! بخواب و خواب‌هاى ممنوع برای بچه ها را نبین (به قول مونيكا).

با بهترين آرزوها 

دوست منظم تو

* * *

 

* گياهى است داراى برگ‌هاى دراز نوك تيز و گل‌هاى كوچك پنج پر خوشه‌اى، كه آن را براى زينت در باغچه مى‌كارند.

** قره قاط، ميوه‌اى قرمز رنگ و گرد است، كه در بيشه و جنگل‌هاى شمال اروپا مى‌رويد.