مرگ یک کودک کار

 

وحید شریفی، کودک سیزده سالهی کار، روز سیزدهم فروردین ماه 1388، در حالی که پس از فروش فالهایش قصد عبور از خیابان را داشت، دچار حادثهی تصادف شد و درگذشت.

وحید شریفی از کودکان تحت پوشش جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان بود و در کلاسهای سوادآموزی این نهاد شرکت میکرد و در مقطع دوم دبستان درس میخواند. وی در روز سیزدهم فروردین، در حالی که برای فروش فال بیشتر به خیابان رفته بود، با فالها و آرزوهایش زیر ماشین میرود و جان میدهد.

یکی از مددکاران جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان در یادداشتی در مورد مرگ وحید شریفی نوشته است: بی سبب نیست که بزرگترین ترس بچههای کار، هراس از مرگی فجیع است. مرگی نامعلوم، مرگی در روزمرهترین حالت زندگی!! زندگی این بچهها مرگ است!! منظورم مرگ کودکی نیست، مرگ لحظهها نیست، مرگ آیندهشان نیست، منظورم مرگ به معنای پایان زندگی است؛ مرگی که درست چند لحظه پس از فروش آدامس یا فال به ما رُخ میدهد. وحید آخرین آدامس زندگیاش را به کداممان فروخت؟

 

* * *

 

وحید ده فال داشت، چهارتای آن را فروخت،

حالا وحید چند فال دارد؟

 

شیوا نظرآهاری

 

حالا دیگر وحید فال ندارد، همهی فالهایش را زیر لاستیکهای یک ماشین، در اتوبانی جا گذاشت... فالهایی به قیمت زندگیاش... در سیزده بدری که برایش مفهومی از سبزی نداشت... وحید رفته بود بیرون تا در شلوغی پارکها و خیابانها برای جشن طبیعت، فال بیشتری بفروشد... تا از شنبه دوباره برگردد سر کلاس درس... باز اخراج شود از کلاس و باز پشت در بنشیند به کتاب داستان خواندن و هی داد بزنی که: وحید نکن فلان کار را. و او هم هی جواب دهد که: برو بابا...

نرگس که خبر را آورد، گفت: فالهایش را که فروخت، میخواست از اتوبان رد شود، که یک ماشین، تکه تکهاش کرد... از همان ماشینهایی که هر روز از کنارش رد میشد و وحید با التماس میخواست تا فالش را بخرند.

همیشه این جور وقتها آدم یادش میافتد به تمام خاطرات... چهار ماه، صد و بیست روز و ساعتها خاطره... که هی من داد بزنم که: وحید بشین سرجات... وحید کی گفت بلند شی...

و هر چه میکنم، تصویر پاهای برهنهات در میان دمپاییهای زهوار در رفته، در سرمای زمستان از برابرم پاک نمیشود...

پسرم، وحیدم... حالا نامهات مقابلم است که برایم از آرزوهایت نوشته بودی که: دوست دارم دوباره خاله شیوا معلم ما شود... که دوست داری در آینده پلیس شوی و خانهی بزرگ داشته باشی...

اما این دنیای لعنتی خیلی چیزها را از ما میگیرد. من هم دوست داشتم پلیس شوم عزیز دلم... از همان بچگی... اما بزرگتر که شدم، دیدم همه چیز به همان قشنگی که من تصور میکنم، نیست... فهمیدم که این جا، در این مملکت، نمیتوان پلیس بود با آن آرمانی که من در نظر داشتم برای خدمت...

تو اما بزرگتر نشدی، وحیدم... تا ببینی این زمانهی کثیف چه درسهایی یادت میدهد. میان آرزوهایت، با فالهایت، ماندی و رفتی... و حالا من ماندهام، با دنیایی بدون تو...

میگویند به آنهایی که هستند فکر کنم... اما مگر میشود آدم فراموش کند بخشی از گذشتهاش را... که هر یک نفری که میمیرد، بخشی از زندگی مشترک آدم را با خود میبرد و تو بخشی از بهترینش را بردهای...

وحیدم... حالا که اینها را مینویسم، هنوز باور آن چه اتفاق افتاده است سخت است... غلام صبح زنگ زد و گفت که: اعلامیهات را دیده است. و من ناچارم باور کنم که تودیگر نیستی...

این رسم زندگی است... گاهی باید چیزهایی را باور کنی، حتی اگر نخواهی و نتوانی... و من باید باور کنم تو دیگر نیستی، تا با پاهای برهنه روی کف پوشهای ته پارک بدوی و من هی داد بزنم که: وحید پاهایت کثیف میشود و تو عین خیالت نباشد... نمیدانم این جور وقتها آدمها برای تنهایی خودشان است که گریه میکنند یا از ضعف است یا چیز دیگر... از هر چه هست، من ناتوانم به مقابله...

حالا عکسها را نگاه میکنم... یک نفر کم شده... یک نفر نیست... و نمیدانم، باز هم تصاویر توی عکس کمتر میشود یا نه؟

تو رفتهای پسر، یک نفر کمتر... یک کودک کار کمتر... شاید چهرهی شهرمان زیباتر شود...!

نه... اصلا مگر میان این همه بچه، که صبح تا شب، در این خیابان ها میچرخند، کسی میفهمد که تو نیستی، تو کم شدهای از چهرهی این شهر... با بدن تکه تکه شده زیر لاستیکهای ماشین... اصلا مگر به جایی برمیخورد نبودنت... فقط من هی باید هر روز عکسها را دوباره و چندباره مرور کنم و باور کنم که تو دیگر مردهای...

وحیدم... دنیای فردا، دنیای بی رحمتری بود، بخواب آرام...

حالا دیگر در سرمای زمستان، پاهایت از سرما کرخت نمیشود... دیگر مجبور نیستی التماس کنی به کسی برای خریدن فالهایت... دیگر کتک نمیخوری و نمیبینم که ساق پایت را گرفتهای و از درد میپیچی به خودت...

بخواب پسرم... دنیای بدون تو، دنیای کثیفتری است... اما تو نمان در این حجم کثافت روزگار!