مصاحبه با کودکان کار

 

تیکا کلاکی

 

بخش اول

 

- سلام.

- سلام.

 

- چند سالته و اسمت چیه؟

- من شانزده سال دارم و اسمم حمزه است.

 

- حمزه جان چند وقت داری اینجا کار میکنی‌؟

- من الان دو سال که دارم کار می‌کنم.

 

- چند تا خواهر و برادر دیگه داری، آیا اونها هم کار میکنند؟

من بچه اول خونه هستم. دو تا خواهر دارم که از خودم کوچکتر هستند.

 

- اونها چکار میکنند؟ چند سالشون هست؟

- یکیش یازده سال هست، یکی‌ دیگه هم نه سال که با هم کار میکنند.

 

- با هم کار میکنند؟ چه کاری میکنند؟

- تو جاده گل میفروشند، تو راه بهشت زهرا.

 

- خوب حمزه جان گفتی‌ الان دو سال اینجا کار میکنی‌ یعنی‌ از چهارده سالگی، قبل از این که بیای اینجا کار کنی‌ حتما مدرسه میرفتی؟

- نه من فقط تا کلاس سوم ابتدایی رفتم مدرسه ، بعدش که دیگه بابام از رو اسکلت ساختمون افتاد و قطع نخاع شد ما مجبور شدیم دیگه بیائیم باقر شهر زندگی‌ کنیم، چون اجاره‌ خونه‌ها خیلی‌ پایین بود. دیگه از همون موقع من هم مجبور شدم درس رو ول کنم و خودم قبلا همین کار می‌کردم که الان خواهرام دارن می‌کنن، تا دو سال پیش که اومدم تو این کارگاه و دارم کار می‌کنم.

 

- پس خودت دوست داشتی درس بخونی، اما شرایط این اجازه رو بهت نداد؟

- آره من درسم خوب بود و خیلی‌ دوست داشتم درس بخونم، اما بعدش دیگه مجبور شدم که کار کنم چون باید کمک خرج مادرم هم می‌شدم. مادرم شب‌ها که من برمیگشتم خونه، میرفت سر کار تو یک کارخانه ترشیسازی و حقوقش کم بود به این خاطر من رفتم سر خیابون و گل فروشی رو شروع کردم ولی‌ به جاش الان خواهرام صبح‌ها می‌رن مدرسه و بعد از ظهر‌ها کار می‌کنن، من که نتونستم دیگه درس بخونم ولی‌ دوست دارم اونها درسشون رو بخونن. اتفاقا با این که هم کار می‌کنن و هم درس میخونن، درس هر دوشون خیلی‌ خوبه و شاگرد اول هستند تو کلاس.

 

- خوب تو چرا شب‌ها که از کار برمیگشتی نرفتی مدرسه و درس بخونی، اگه اینقدر علاقه به درس داشتی؟

- من دوست داشتم، اما شب‌ها من برمی‌گشتم مادرم باید میرفت سر کار و نمیتونستیم بابام رو تنها بذاریم، باید یک نفر پیشش بمونیم تا کارهاش رو انجام بدیم.

 

- خوب از شرایط کار کردن در اینجا بگو، چقدر حقوق میگیری و چند ساعت باید کار کنی‌؟

- دو سال پیش که من به عنوان شاگرد اومدم اینجا سر کار، هفتهای بیست و پنج هزار تومن میگرفتم به جز شاگردونه، اما از چند ماه پیش که دیگه یواش یواش می‌تونم برم پشت دستگاه تراش حقوقم اضافه شده و الان ماهی‌ دویست هزار تومن میگیرم. تازه شاگردونه هم بیشتر میگیرم. حقوق و شاگردونه با هم بعضی‌ وقت‌ها تا سیصد یا سیصد و پنجاه هزار تومن می‌شه.

 

- نگفتی چند ساعت باید کار کنی‌ در روز؟

- از وقتی‌ که صاحب کار کلید مغازه رو به من داده باید ساعت هفت صبح اینجا رو باز کنم و اول مغازه رو تمیز کنم تا بقیه بیان، دیگه تا ساعت پنج یا شیش غروب کار می‌کنیم اینجا. اگه بعضی‌ وقتا کار بیشتر باشه بقیه بیشتر میمونن، اما من نمیتونم باید برگردم خونه پیش بابام.

 

- یعنی‌ تقریبا یازده ساعت در روز اینجا کار میکنی، برای یازده ساعت کار فکر نمیکنی‌ پول کمی‌ میگیری؟

- نه هر چی‌ باشه من اینجا شاگرد بودم و تازه دارم با دستگاه کار می‌کنم. اونا که چند سال اینجا دارن کار می‌کنن ماهی‌ ششصد هزار تومن میگیرن. من تازه دو سال اینجا اومدم، فکر می‌کنم خوبه با شاگردونه هم که میگیرم.

 

- حالا چرا این کار رو انتخاب کردی توی این همه کار، آیا خودت علاقه داشتی؟

- نه من که دوست داشتم درس بخونم، اما وقتی‌ این مشکلات برامون پیش اومد دیدم گل فروشی و کار‌های سر خیابون شغل آینده داری نیست، دیگه خیلی‌ فکر کردم اول می‌خواستم برم جوشکاری کار کنم اما مامانم مخالف بود، گفت نمی‌خوام فردا تو هم مثل بابات بشی‌ و یه وقت این اتفاق برات بیفته. دیگه بعدش گفتیم تراشکاری بهتره و یک شغل خوبیه، اگه یاد بگیرم همیشه کارش هست و حقوقش هم خوبه نسبت به کار‌های دیگه. به همین خاطر این صاحب کار که از دوست‌های قبلی‌ بابام بود، قبول کرد که من بیام اینجا و کار کنم.

 

- پس از کار و صاحب کارت راضی‌ هستی‌ کلا؟

- آره دیگه نسبت به بقیه با من خوب رفتار می‌کنه، هر چند اگه چند ماه پیش که تازه می‌خواستم برم پشت دستگاه بعضی‌ وقت‌ها کار رو خراب می‌کردم، عصبی میشد و سرم داد میزد اما میدونستم که برای من دل‌ میسوزنه و می‌خواد من کار بهتر یاد بگیرم. حتا یک بار جلوی همه وقتی‌ یک کار رو خراب کردم یک لقد هم به من زد، اما می‌دونم که از رو دلسوزی بود.

 

- خوب حمزه جان ممنون از این که وقتت رو به ما دادی، آیا حرف خاصی‌ داری که خودت بگی‌؟

- خواهش می‌کنم، نه حرف خاصی‌ ندارم. دست شما درد نکنه.

 

- ممنون حمزه جان. شاید باز هم بیام اینجا به دیدنت، مواظب خودت باش.

 

توضیح: باقر شهر یکی‌ از مناطق حاشیه‌ای در جنوب تهران و نزدیک بهشت زهرا است که هنوز در این منطقه حلبیآباد هم وجود دارد که یک منطقه به شدت فقیرنشین است. این مصاحبه با کمک رفیق سعید، صورت گرفت که هماهنگی‌های لازم را انجام داد.

 

* * *

 

بخش دوم

 

- سلام، لطفا خودتو معرفی کن و بگو چند سالته؟

- سلام، من اسمم احمد و پانزده سال دارم.

 

- احمد جان چند وقت که اینجا داری کار میکنی‌؟

- من نزدیک سه ماه می‌شه که اینجا کار می‌کنم و قبل از این دو ماه هم یه جا دیگه کار می‌کردم.

 

- چند تا خواهر و برادر داری؟ آیا اون ها هم مثل تو کار میکنند؟ یا درس میخوانند؟

- من یک برادر دارم و دو تا خواهرکه یک برادر و یک خواهرم از من بزرگتر هستند و یک خواهرم هم از من کوچکتره، برادرم درسش تموم شده و الان رفته سربازی ولی‌ دو خواهر دیگه‌ام دارن درس میخوانند.

 

- چرا تو ترک تحصیل کردی؟

- من هم دوست داشتم درس بخونم، اما چون خانواد‌هام فشار زیادی میآوردن رو من، دیگه سر یک لجبازی ادامه ندادم و اومدم شروع به کار کردم.

 

- سر یک لجبازی؟!! میشه‌ بیشتر توضیح بدی؟

- من درسم بد نبود و تقریبا خوب درس میخوندم، اما برادرم بیش از حد رو درس من حساس بود و گیر میداد. اگه هر دفعه هم نمره کمتر از پانزده میگرفتم، منو به باد کتک و فحش میگرفت. از طرفی‌ هم تو مدرسه خیلی‌ مشکل داشتم با مدیر مدرسه و بعضی‌ از معلم‌ها، سر این مساله هم خیلی‌ تنبیه میشدم تو مدرسه و جلوی هم شاگردی‌های دیگه غرورم خُرد میشد و هر دفعه هم که بابام میومد مدرسه به جای این که از من حمایت کنه از مدیر حمایت میکرد و میگفت دستتون درد نکنه، خوب کاری می‌کنید! هر وقت دیدید درس نخوند یا شیطنت کرد حق دارید که تنبیه کنید تا آدم بشه و تازه ما هم خوشحال میشیم، چون میدونیم بچه ما خیلی‌ سر به هوا و شیطونه.

 

- واقعا؟! یعنی‌ خانواده تو هم موافق این بودند که تنبیه بشی‌ تو مدرسه؟ آیا فقط تو تنبیه می‌شدی یا دانش آموز‌های دیگه هم تنبیه میشدند؟

- آره متاسفانه از یک طرف من همیشه تو خونه خودمون تنبیه میشدم، از طرف دیگه هم تو مدرسه. البته تو مدرسه فقط من نبودم خیلی‌‌های دیگه هم تنبیه میشدند از دست مدیر و معلم‌ها، اما کلا مدیر مدرسه از من زیاد خوشش نمیاومد و همیشه به من گیر میداد، مثلا جلو خیلی‌ از دانش آموز‌ها میومد و میگفت احمد یکی‌ از بچه‌های بی‌ ادبی‌ بود که چوب و شلنگ ما داره روش تاثیر میگذاره و هر روز بهتر و بهتر می‌شه. من چند بار با این که غرورم شکست هیچی‌ نگفتم، تا این که یک بار دیگه خیلی‌ ناراحت شدم و جلوی همه بچه‌ها وقتی‌ این حرف رو زد دیگه نتونستم تحمل کنم و بهش گفتم تا الان هیچ چیزی رو با زور نپذیرفتم، هر چقدر هم کتک بزنی‌ نمیتونی‌ رو من تاثیری بذاری، همان طور که پدر و برادرم هر چی‌ زدند تاثیری نداشت. من که این حرف رو زدم، شروع کرد به تنبیه کردن من و حسابی‌ با چک و لگد به جونم افتاد. خلاصه اون روز بیشتر از همیشه کتک خوردم، ولی‌ یک نفرت همراه با کینه رو در خودم دیدم. خلاصه همون کینه باعث شد تا من به نوعی به فکر انتقام باشم از مدیر و زنگ آخر که شد اول می‌خواستم ماشینش رو خط بندازم که شلوغ بود و نمی‌شد. دیگه تصمیم گرفتم برم خونه کیف و کتابم رو بذارم بعدش برم جلوی خونه مدیر، ماشینش رو آتیش بزنم. اما گفتم آتیش زدن کار خطرناکیه و شاید به این جرم بازداشت بشم. خلاصه یه فکر دیگه زد به سرم و رفتم رو چند تا تخته کوچیک میخ گذاشتم و بردم زیر هر چهار تا چرخ ماشین مدیر گذشتم. البته ناگفته نمونه که از خونه ما تا خونه مدیر هم نیم ساعتی‌ راه بود پیاده، اما وقتی‌ که این کار رو کردم با این که اون لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد، اما به نوعی احساس آرامش کردم و کتک اون روز کمی‌ از یادم رفت. فردا صبح که رفتم مدرسه دیدم ماشین مدیر جلو در مدرسه نیست و من هم کلی‌ خوشحال بودم از این که تونستم کمی‌ انتقام بگیرم. یکی‌ دو روز از این ماجرا گذشته بود که مستخدم مدرسه داشت با یکی‌ از معلم‌ها سر قضیه پنچری ماشین مدیر حرف میزد که منم گوش وایستادم و فهمیدم که به راحتی‌ نقشهام عملی‌ شده و کلی‌ خندم گرفت.

 

- بعد از این ماجرا چی، باز هم توسط مدیر تنبیه شدی؟

- آره بعد از اون هم چند بار دیگه تنبیه شدم، اما چون دیگه تصمیم داشتم ترک تحصیل کنم زیاد برام مهم نبود و همش داشتم به این فکر می‌کردم که چطور ترک تحصیل کنم تا خیالم راحت بشه.

 

- یعنی‌ تنبیه شدن‌های تو توسط مدیر مدرسه باعث ترک تحصیلت شد؟

- نه فقط مدیر نبود، خانوادها‌م هم خیلی‌ اذیتم میکردند مخصوصا برادرم، اون هم خیلی‌ زیاد تنبیه میکرد منو و همیشه هم حرفش این بود که به خاطر خودت این کارو می‌کنم، چون دوست دارم درسات رو بخونی و برای خودت کسی‌ بشی.‌ اما من دیگه خسته شدم از بس که کتک خوردم و فحش شنیدم برای درس، دیگه تصمیمم قطعی شد و وقتی‌ برادرم رفت سربازی، یک روز صبح که مادرم بیدارم کرد برای مدرسه، من هم بلند شدم صبحانه خوردم و رفتم بیرون و تو پارک نشستم تا ظهر و موقع تعطیل شدن مدرسه به خونه برگشتم. چند روزی من همین کار رو کردم تا این که یک روز مدیر زنگ میزنه خونه و به پدرم میگه چرا احمد مدرسه نمیآد؟ پدرم هم میگه احمد که هر روز صبح میآد طرف مدرسه؟ اما مدیر براش توضیح میده که الان چند روز می‌شه که من نرفتم مدرسه. اون روز باز من وقت تعطیل شدن مدرسه‌ها برگشتم خونه. وقتی‌ وارد خونه شدم، دیدم پدر و مادر عصبانی‌ هستن و جواب سلامم رو هم ندادن. یه جورایی حدس زدم که ماجرا رو فهمیدن. همین که نشستم، پدرم پرسید کجا بودی و من هم خیلی‌ سریع جواب دادم مدرسه، که یک دفعه پدرم بلند شد و به سمت من اومد و گفت این چند روز کجا بودی، چرا دروغ گفتی‌ و شروع کرد به زدن. من هم با این که زیر بار کتک بودم، گفتم من دیگه نمیرم مدرسه، این چند روز هم نرفتم. خلاصه حسابی‌ کتک خوردم و بعدش هم تلفن زدن به برادرم که بیاد تا بتونه منو راضی‌ کنه به مدرسه برگردم. برادرم هم اومد، اما وقتی‌ فهمید که پدرم روز قبل حسابی‌ کتکم زده لطف کرد و اون دیگه کتک نزد، اما هر چی‌ تلاش کرد و حرف زد من گفتم دیگه نه به درس علاقه‌ای دارم و نه به مدرسه و اگه خیلی‌ هم اذیتم کنن فرار می‌کنم از خونه و میرم تهران. خلاصه برادرم باید زود برمی‌گشت به شهری که محل سربازیش بود و اون برگشت و من هم دیگه با خیال راحت نشستم خونه.

 

- پس اصلی‌‌ترین دلیل برای ترک تحصیل کردنت، فشار‌هایی‌ بود که از طرف خانواده به تو وارد میشد و همین طور برخورد‌های بدی که از طرف مدیر مدرسه نسبت به تو صورت میگرفت؟ اگه این طور بود چرا مدرسه خودتو عوض نکردی که حداقل ترک تحصیل نکنی‌؟ شاید یک مدیر بهتری تو مدرسهی دیگه پیدا میشد که این مشکلات برات پیش نیاد؟

- خانواده من بیشترین نقش رو در ترک تحصیل من داشتند، اما در مورد مدیر باید بگم تو شهر ما که شهر زیاد بزرگی‌ نیست مدیرای مدرسه‌ها همدیگه رو میشناسن و با هم در ارتباط هستند و وقتی‌ هم تازه اگه بتونی‌ بری به یک مدرسه دیگه و بخوای ثبت نام کنی،‌ یک نامه از مدرسه قبلیت میخوان که بدونن تو اون مدرسه چطوری بودی و مشکلت چی‌ بود که مدرست رو عوض کردی! تازه، هر کس تو هر محله‌ای که زندگی‌ می‌کنه باید تو مدرسه‌ای ثبت نام کنه که نزدیک به خونشون هست و جزء اون محله به حساب میآد. مدرسه غیر انتفاعی هم بود که البته اون پول زیادی می‌خواست برای ثبت نام، تازه جدا از اون هم من خودم دیگه علاقه‌ای نداشتم واقعا برای رفتن به مدرسه بعد این همه مسائل.

 

- خوب حالا از شرایط بعد از نرفتن به مدرسه بگو و چطور شد که این کار فعلی رو پیدا کردی؟

- بعد از این که نرفتم مدرسه یک ماهی‌ حدودا بیکار بودم که بعدش یکی‌ از آشناهامون که یک مغازه کوچک داره و کارش جوشکاری سیّاره، از من خواست که برم پیشش و کار کنم. کارش هم اسکلت ساختمان بود. من دو ماهی‌ اونجا بودم اما کلا یک بار رفتیم سر کار! دیگه دیدم این طوری ده سال طول میکشه تا من کار یاد بگیرم، بعد باهاش حرف زدم و گفتم من دوست دارم زودتر کار یاد بگیرم و اون هم منو به یکی‌ از آشناهاش که در و پنجره سازی یا همون آهنگری داشت معرفی‌ کرد که همین جاییه که کار میکنم و صاحب اینجا هم پذیرفت که من بیام اینجا و به عنوان شاگرد شروع به کار کنم.

 

- آیا خودت هم واقعا علاقه داری به این کار که اصلا پذیرفتی بری پیش اون آشناتون شروع به کار کنی‌ و بعدش هم اینجا؟

- خوب وقتی‌ که درس نمیخونی باید یک کاری رو شروع کنی!‌ چون پدرم کشاورزیه کارش و از طرفی‌ هم خودم دیگه دوست نداشتم که برم پیش پدرم دیگه این کار رو قبول کردم و الان هم بد نیست بعد از بیست روز که اینجا کار کردم، تونستم اولین پنجره رو خودم تنهایی‌ بسازم و الان دیگه بیشتر کار‌های مربوط به در و پنجره سازی رو یاد گرفتم.

 

- چند ساعت در روز کار میکنی‌ اینجا و چقدر حقوق میگیری؟

- از ساعت هفت و نیم صبح میآم در مغازه تا زمانی‌ که هوا تاریک بشه، چون زمانی‌ که تاریک بشه اگه جوشکاری کنی‌ ممکن برق چشمت رو بزنه و جمعه‌ها هم از صبح تا ظهر میآم خودم، اوستام جمعه‌ها نمیآد. منم یک ماه اول نمیاومدم، اما از وقتی‌ که کلید مغازه رو بهم داد دیگه جمعه‌ها رو هم باید تا ظهر بیام. ماه اول قرار بود آزمایشی‌ بیام تا اگه خوب کار کردم بعدش سر دستمزد حرف بزنیم، اما وقتی‌ که بعد از بیست روز من اولین پنجره رو خودم تنها بُرش زدم و کلاف کردم و جوش دادم، آخر ماه پنجاه هزار تومان اوستام به من داد و یه مقداری هم شاگردونه گرفتم. ولی‌ بعدش نشستیم حرف زدیم و چون اوستام از کارم حسابی‌ راضی‌ بود، هم کلید داد به من و هم قرار شد هفته‌ای سی‌ هزار تومان هم دستمزد بگیرم، جدا از اون شاگردونه هم هست.

 

- پس ماهیانه صد و بیست هزار تومان حقوق میگیری و گفتی‌ که ساعت کاریت هم از ساعت هفت و نیم صبح تا وقتی‌ که هوا تاریک بشه هست. یعنی‌ مشخص نیست دقیقا باید چند ساعت کار کنی‌ در روز؟

- نه دیگه بستگی داره، از اول هم که حرف زدیم اوستام گفت که از صبح تا غروب، بعضی‌ وقت‌ها هم شاید زود تر، اگه کار انجام شده باشه می‌تونم مغازه رو ببندم، ولی‌ هنوز پیش نیومده که زودتر از شش غروب تعطیل کنم، اما پیش اومده که کار تموم شده بود و باید میموندم تا بیان کار رو ببرن. تا ساعت نه شب هم موندم در مغازه.

 

- اگه می‌شه کمی‌ از خطرات این کار بگو؟

- تو جوشکاری اولین خطری که همیشه وجود داره، خطر برق زدگی چشم هست. یعنی‌ وقتی‌ داری جوشکاری می کنی‌ باید حتما از ماسک استفاده کنی‌ تا چشمهات رو برق نزنه، بعدش هم سوختگی. مخصوصا زمانی‌ که داری با ارّه آهن بر یا سنگ فرز کار میکنی‌ بیشترین خطر وجود داره، که می‌تونه حتا باعث قطع شدن انگشت دست یا انگشت پا و همچنین قطع شدن دست بشه.

 

- آیا تا الان هیچ کدوم از این اتفاق‌ها برات افتاده؟

چشمم رو که خیلی‌ برق میزد اوائل که شروع کرده بودم، الان هم میزنه اما کمتر. وقتی‌ چشماتو برق میزنه، شب تا صبح و روز بعدش درد شدیدی داری، تازه اگه قطره نداشته باشی‌ که خیلی‌ سخته! ولی‌ اگه قطره تتراکایین و نفازولین داشته باشی‌ و شب بریزی تو چشمها، دردت رو کمتر می‌کنه و اگه اینها رو هم نداشته باشی‌ میتونی‌ سیبزمینی‌ رو بذاری تو جا یخی یخچال، بعد که یخ زد بذاری رو چشمات. سوختگی رو هم چند باری پیش اومده که تو این کار خیلی‌ طبیعی هست، اما هنوز ارّه آتیشی و سنگ فرز منو زخمی نکرده! تازه همیشه هم باید حواست باشه که موقع بُرش کاری، پلیسه تو چشمات نره و باید از عینک استفاده کنی‌ یا باید مواظب باشی‌ که دستت به لبه‌های تیز پروفیل‌های برش داده شده نخوره، چون باعث زخم شدن بدن می‌شه.

 

- اگه این طور باشه کار واقعا خطرناکیه، دوست داری کلا این کار رو ادامه بدی؟

- خوب هیچ کاری بی‌ خطر نیست. این کار هم خطر‌های خودش رو داره. الان دیگه چند ماهه که دارم کار می‌کنم و سختی‌های روز اول رو ندارم، دوست دارم این قدر کار کنم تا بتونم چند سال دیگه خودم یک مغازه باز کنم و برای خودم کار کنم.

 

- خوب احمد جان ممنون از این که به این سئوالات جواب دادی. آیا حرف خاص دیگه‌ای داری که بزنی‌؟

- نه، دیگه حرفی‌ ندارم.

* * *

 

بخش سوم

 

- لطفا خودتو معرفی‌ کن و بگو چند سالته؟

- من اسمم مهرداد و هفده ساله هستم.

 

- مهرداد جان می‌شه بگی‌ از چند سالگی شروع به کار کردی و اولین شغلت چی‌ بود؟

- من از سیزده سالگی شروع کردم به کار خیاطی و تا به امروز هم به همین کار مشغولم.

 

- یعنی‌ حدود چهار سال که داری کار خیاطی میکنی ؛ آیا از اول در همین کارگاه بودی؟

- بله من از چهار سال پیش شروع به کار کردم در همین کارگاه و الان چهارسال که اینجا کار می‌کنم.

 

- چه عواملی باعث شد که از سن سیزده سالگی به کار مشغول بشی‌؟ چرا ادامه تحصیل ندادی؟

- به دلیل مشکلات خانوادمون و این که خانواده نمیتونست هزینه تحصیل منو فراهم کنه مجبور به ترک تحصیل شدم، در صورتی‌ که خیلی‌ دلم می‌خواست ادامه تحصیل بدم.

 

- شغل پدرت چیه مهرداد جان و چند تا خواهر و برادر داری؟

- پدرم کارگر میدان میوه و تره بار بود قبلا؛ الان هم چند سال که در یک کارخانه‌‌ پلاستیک سازی کار می‌کنه. ما هفت تا خواهر و برادر هستیم که من بچه چهارم هستم.

 

- خواهر و برادرات کارشون چیه؟ آیا اونها هم کار می‌کنن؟

- یکی‌ از برادرام همونجا پیش بابام کار می‌کنه، یکی‌ دیگه هم درس میخونه و هم کار می‌کنه؛ یکی‌ از خواهرام ازدواج کرده بقیه هم کوچیکن و می‌رن مدرسه.

 

- مهرداد جان زمانی‌ که ترک تحصیل کردی و در این کارگاه مشغول کار به کار شدی، روزانه چند ساعت کار میکردی و چقدر دستمزد می‌گرفتی؟

- از ساعت هشت صبح تا هشت شب کار می‌کردم یعنی‌ روزی دوازده ساعت و چون کار بلد نبودم و شاگردی می‌کردم هفته‌ای بیست و پنج هزار تومان دستمزد می‌گرفتم.

 

- الان بعد از چهار سال شرایط کار و دستمزدت چطوره؟

- تقریبا بعد از شش ماه که اینجا بودم و کمی‌ کار یاد گرفته بودم دستمزدم رفت بالا و از اون به بعد هر شش۶ ماه یک بار افزایش دستمزد داشتم تا الان که هفته‌ای صد هزار تومان دستمزد میگیرم.

 

- مهرداد جان می‌شه بگی‌ الان چند ساعت در روز کار میکنی؟‌

- الان که کار یاد گرفتم روزنه سیزده ساعت کار می‌کنم از هفت صبح تا هشت شب؛ بعضی‌ وقت‌ها هم باید اضافه کاری کنیم که البته اجباری هست و چون ما دستمزد هفتگی دریافت می‌کنیم و ساعتی‌ نیست هیچ پولی‌ بابت اضافه کاری دریافت نمی‌کنیم.

 

- چند روز در هفته کار میکنی؟‌

- از شنبه تا پنج شنبه کار می‌کنم، فقط جمعه‌ها تعطیلم.

 

- چند نفر تو این کارگاه کار می‌کنید؟ همکارای دیگه که داری چند ساله هستند؟

- الان دوازده نفر اینجا کار می‌کنیم؛ از یازده ساله تا بیست و پنج ساله؛ البته یک همکار دوازده ساله افغانستانی داشتیم که چند روز پیش از اینجا رفت؛ اون زمانی‌ که اومد اینجا پیش ما برای کار کردن یک پا دوی حرفه‌ای بود و نزدیک به چهار سال جای دیگه کار میکرد که بعد از این که یک ماه پیش ما بود با خانواده از ایران رفتند.

 

- مهرداد جان اگه می‌شه کمی‌ از شغلت بگو مثلا گفتی‌ پا دوی حرفه‌ای اگه می‌شه بیشتر توضیح بده؟

- کسی‌ که با چرخ خیاطی کار میکنه‌ بهش میگن اوستا کار یا چرخ کار هم بهش میگن؛ برش کار داریم؛ پادو داریم؛ پادو به کسی‌ میگن که به عنوان یک آچار فرانسه داخل کارگاه هست؛ یعنی‌ باید کارگاه رو تمیز کنه؛ کار‌هایی‌ که اوستا کار با چرخ میدوزه رو با قیچی مرتب کنه و نخ‌های اضافه رو بزنه و کار‌هایی‌ از این دست.

 

- مهرداد جان برخورد صاحب کار با شما چطوره؟

- چون من از طریق یکی‌ از بستگان به اینجا معرفی‌ شدم زیاد با من کاری نداره، اما کلا آدم سخت‌گیری هست تو کار.

 

- مهرداد جان اگه شرایط اقتصادی خانواده خوب بود و مجبور نمی‌شدی ترک تحصیل کنی‌ و به کار مشغول بشی‌، دوست داشتی تو کدوم رشته ادامه تحصیل بدی و یا کلا چه شغلی‌ انتخاب میکردی؟

- من خیلی‌ دوست داشتم درس بخونم؛ دوست داشتم حسابداری بخونم، ولی‌ الان دیگه مجبورم تو همین کار بمونم تا یک روزی موفق بشم از این وضعیت خلاص بشم و برای خودم کار کنم؛ کار کردن اینجا خیلی‌ سخته. شش روز در هفته تو این زیرزمین گرم که بعضی‌ وقت‌ها احساس خفگی به آدم دست میده. فعلا مجبورم ادامه بدم همین جا.

 

- مهرداد جان به عنوان یک کودک که از سیزده سالگی مجبور کار کردن شدی، میتونی‌ بگی‌ چه آرزو‌هایی‌ داری و چه پیامی برای هم سن و سالهای خودت داری؟

- چی‌ بگم! من واقعا دوست ندارم که هم سن و سالهای من مجبور به کار کردن بشن از سن پایین مثل من که از سیزده سالگی شروع به کار کردم؛ چون من دارم عذاب می‌کشم؛ من دوست دارم شرایطی برای همه کودکان فراهم بشه بتونن درس بخونن؛ خیلی‌ سخته که شش روز در هفته روزانه سزده ساعت تو یک زیرزمین گرم باشی‌ و با صدای چرخ خیاطی و گرما کار کنی‌؛ دوست دارم تمام کودکان دنیا زندگی‌ شادی داشته باشن و از شادیهای زندگی‌ لذت ببرن نه این که مجبور به کار کردن بشن.

 

- مهرداد جان ممنون از این که وقتت رو در اختیار ما گذاشتی،‌ آیا حرف خاص دیگه‌ای داری؟

- نه ممنون.

 

مرداد ۱۳۹۲