میزگرد با کودکان کار

تنظیم: علی طاهری

فکر یه ترانه باش: "یه ترانه که بدزده غربتِ دروازه غارُ، یه ترانه که بغره تلخیِ این روزگار!"

بند یک ماده دوازدهم پیمان نامه حقوق کودک: کشورهای عضو تضمین خواهند کرد تا کودکی که توانا به شکل دادن عقاید خود است، حق ابراز آزادانه ی این عقاید را در کلیه اموری که به وی مربوط می شود داشته باشد و متناسب با سن و میزان رشد فکری کودک به نظر های وی اهمیت لازم داده می شود.

بند یک ماده سیزدهم پیمان نامه حقوق کودک: کودک باید حق آزادی بیان داشته باشد. حق مذکور شامل آزادی جستجو، دریافت و ارائه اطلاعات و عقاید از هر گونه است، بدون توجه به مرز ها، به طور شفاهی، کتبی، چاپ شده، یا به شکل آثار هنری و یا از طریق هر رسانه ای که کودک انتخاب کند.

* * *

- پرویز ازخودت بگو:
پرویز: از روزی که آمدیم تهران بابام مطرب بود، تار میزد، من چهار پنج سالم بود، دنبالش میرفتم پول جمع میکردم. میرفتیم تو اتوبوس ها. همین طوری که رفتم کم کم عادت کردم به این کار. اون قدر رفتم تا عادت کردم. بعدا بابام آکاردئون خرید، من هم خوب یاد گرفتم. دو تایی رفتیم بازار گلو بندک، من هم به دست های بابام نگاه میکردم. آن قدر نگاه کردم تا آکاردئون هم یاد گرفتم و من هم شروع کردم. الان پانزده سالمه. حالا دیگه با داداشم دو تایی کار میکنیم. اون خوب می زنه و پول جمع میکنه!
- از کی مدرسه میرفتی؟
پرویز: از هشت سالگی، نه از نه سالگی. تا سه سال رفتم، دیگه نرفتم. از سر کار که میآمدم خونه خسته میشدم. باید ساعت هفت ونیم می رفتیم مدرسه، نمیتونستم. من تا یازده، دوازده ظهر بیدار می شدم. از ساعت پنج شیش غروب که کار کنی تا دوازده و نیم شب، صبح که نمی تونی بری مدرسه.
- پس خودت دیدی سخته دیگه نرفتی؟
پرویز: نه اولا میرفتم. مادرم بیدارم می کرد میرفتم مدرسه. بعضی وقت ها بیدار نمیشدم. وقتی هم می رفتم تو کلاس میخوابیدم، چرت میزدم. آخرش دیدند صبحونه نمیآم و درس نمیخونم بیرونم کردن!
- کارت رو دوست داری؟
پرویز: کارمو که نمیشه دوست نداشته باشم.
- چرا؟
پرویز: ما باید کار کنیم، حالا هم که کار بلدم خوشم میاد دوست دارم. اگه دوست نداشته باشم نمی تونم کار کنم. دیگه به این کارها عادت دارم.
- جاهای خوب کارت چیه؟
پرویز: اون جا که میگن بیا جشن عروسی جشن تولد .
- چرا خوبه؟
پرویز: ساز میزنی دیگه پول در میاری، کیف هم داره.
- اتفاقات بد کار چیه؟
پرویز: وقتی هوا سرده نمیتونم کار کنم، سخته. شهرداری هم میاد گیر میده. بعضی وقتا مردم ازم میخوان به زور ساز بزنم. یه بار یه نفر ازم خواست بزنم خسته بودم. میگفت باید بزنی میخواست منو بزنه. مردم اومدن نذاشتن. تازه میخواست سازمو بشکنه. خیلی این جور اتفاقا برام افتاده. خدا هم مارو  زده.
- کجا ها کار میکنی ؟
پرویز: ولی عصر، تجریش، جلوی سینما ها، آریا شهر، ونک، تالار وحدت.
- با کی کار میکنی؟
پرویز: با برادرم مسلم کار میکنم. قبلا خواهرام میومدن پول جمع می کردن. حالا اون ها بزرگ شدن. بعضی وفتا با برادرای دیگم میرم. با پسر عمه ام کامبیز هم میرم.
- چه قدر درآمد داری؟
پرویز: الانا خیلی کار نمیکنم. تا میزنم سردم میشه. وقتی سرد نیست خوبه.
- احمد تو چه کار میکنی؟
احمد: کار ما یه جورایی همیشه هست. زمستون تابستون نداره. میان دنبالمون. من بلور سازم. ساعت شیش و نیم صبح سر کارم تا پنج بعد از ظهر. دو ساعت هم اضافه کاری می کنم تا بیام خونه ساعت میشه هشت شب. بعدش با مادرم و خواهرم شام میخوریم و میشه ده یازده. بعدش میخوابم صبح دوباره میرم سر کار. من از ده سالگی تا حالا که هفده سال دارم همین جوری کار میکنم.
- هفته ای چند روز کار می کنی؟
احمد: هفته ای شش روز.
- جمعه ها چه کار میکنی؟
احمد: بعضی جمعه ها هم کار میکنم. تفریح که ندارم. تفریح من اعتیاد به مواد مخدره. تریاک. کراک.
- کار چه جذابیت هایی برات داره؟
احمد: هیچی. کارم سخته. کارمو دوست دارم. چند ساله مشغولم. عادت کردم.
- صاحب کار هات چه طورن؟
احمد: صاحب کار قبلیم بام خوب بود. این یکی یه خورده نه و نو میکنه. دیر بیام غر میزنه. بهم می پره.
- چقدر درامد داری؟
احمد: هفته ای چهل و پنج هزار تومان.
- چه کارش میکنی؟
احمد: سی تومن سی پنج تومانش میره برای مواد. ده پونزده تومان هم میمونه که اون هم خرج آخرهفته و لباس و خورد و خوراکه.
- به خانواده ات هم پول میدی؟
احمد: به خانوادم پول نمیدم. اصلا همش خرج مواد میشه.
- شغل پدرت چیه؟
احمد: راننده بیابون. الان بیکاره. هفت ساله از مادرم جدا شده. من و مادرم و خواهرم خونه مادربزرگم زندگی میکنیم.
- مادرت هم کار میکنه؟
احمد: نه خواهرم پونزده سالشه. مدرسه میره. اول دبیرستانه. مادر بزرگم پیرزنه. تا حالا دو سه بار سکته کرده.
- چرا پدر و مادرت از هم جدا شدن؟
احمد: به خاطر اعتیاد پدرم به مواد مخدر. رفیقای پدرم معتادش کردن. باعث شد زندگی ما از هم بپاشه.
- پدرت مثل خودت کارش سخت بود از خانواده هم که دور بود آخرش هم معتاد شد.
احمد: من یه پسر عمو داشتم. قاچاق فروش بود. کراک می فروختو میرفتیم باشگاه بدن سازی تو دولت آباد. سیگار هم نمیکشیدیم. اون کراک میکشید. اولش اهمیت نمیدادم. یواش یواش سیگاری شدم. بعد رفتم پیش داییش تو لیوان سازی کار کردم. پول خوبی درآوردم. از اونجا در اومدم رفتم پیش یکی از دوستان پسر عموم. اون هفت هشت ده سال از من بزرگتره. اون هم کراک فروش بود. میرفتیم خونه اش با هم کراک میکشیدیم. اون توی کارخانه بلور سازی قاچاق فروشی میکرد. منو برد توی بلورسازی. گفت پول خوبی داره. میتونی پول اعتیادتو در بیاری. این شد که من رفتم توی این کار. نتیجه ای هم نبردم.
- از کارت بیشتر بگو
احمد: من صبح که پا میشم برم سر کار هنوز خستگی تو بدنمه. کارم سنگین نیست اما سخته. روزایی که کارگر هست سبکه. بعضی روز ها که کارگر نیست سنگینه! من دم کوره کار میکنم. بار شیشه میارم. یه دم فوتیه. اونو میگیرم دستم بار شیشه در میارم. بعد آب میزنم بهش. سردش میکنم. میزنم تو قالب تبدیل به پارچه میشه و لیوان از این چیزا. روزی ده دوازده ساعت جلوی کوره وای میایستم. زمستون و تابستون. زمسونا عیبی نداره اما تابستونا سخته!
- تو این کار ها چه اسیب هایی به شما میرسه؟
احمد: یکی از آسیب هاش که رماتیسم پا میگیری. بعد هم چشاتو از دست می دی. جلوی کوره که وای می ایستی یه آتیشی با هوا و گاز میاد از اون پشت که وقتی میخوره به صورت آدم میسوزه. ما جلوی هوای گازیم. یه خورده از کوره فاصله داریم ولی باز هم میخوره به چشم آدم. اون رنگش سرخ ماننده. قرمزه. اون مواد مذابی که آب میشه پشت و توی کوره میخوره یه چشم آدم. چشمو از بین میبره. یکی هم سر دم زنیشه! پارچو که از قالب در میارن میتکونن. موادش میپره رو پرو پای آدم. پرو پارو میسوزونه. باید مواظب باشی . از اون طرف من توی بلور سازی های زیادی کار کردم . اکثر بلورسازا رو که دیدم اعتیاد دارن. چون کارش سخته باید طاقت بیاوری. آدم سالم کم توش پیدا میشه. بیشتر اعتیاد میگیرن.
- چرا این کارو انتخاب کردی؟
احمد: من انتخاب نکردم. رفتیم اون جا پول خوبی در آوردیم. خرجمون در اومد. هفته ی اول کار کردم مزه ی پول رفت زیر زبونم. گفتیم بد نیست. یک دو سه ماهی کار کردیم. یه دو سه روز نرفتیم. دیدم اوساکارمون اومد دنبالمون. ندیده بودم اوسا کار بیاد در خونه شاگرد التماس کنه که شاگرده ببره. دیدم کار بلور سازی خوبه دیگه رفتیم ادامه دادیم. خوشمون اومدو کار کردیم تا یاد گرفتیم. برای خودمون یه اوسا شدیم.
- با چیزایی که گفتی با روماتیسم با چشم دردی که قراره بیاد سراغت با اعتیاد میخواهی چه کار کنی؟
احمد: فعلا که توش موندیم. خرج اعتیاد خودم از یک طرف. خرج اعتیاد آغامو از طرف دیگه خودم میدم. شبا میرم خونه ی مادر آغام اون جا با هم مصرف میکنیم. خونه ی خودمون هم مشکل ندارم. میان زنگ میزنن میبرنم. این جوری اذیت میشم زیاد خونه ی خودمون نمی رم. میرم پیش اقام. اون وقت مجبورم یه چیزی به اون هم بدم. روزی پنج شش تومان مساعده می گیرم. تهش هیچی نمی مونه یه ساعته تموم میشه. اولا که اومدم تو این کار همه از من بزرگ تر بودن . اوسا بودن پیر بودن. اونایی که مثل ما جلوی کوره کار می کردن بیشتر جوون بودن. هم سن و سال خودم بودن. ده سالم بود. تا اونجایی که یادمه همه می گفتن این جا کارگری کار کنی معتاد میشی! نمون تو این کار. این کار واسه ی تو خوب نیست. اون موقع نمیفهمیدم. میگفتم جوونم کار میکنم. یخ روزی مثل اینا اوسا میشم. ما که عملی نبودیم. عملی هم نمیشیم. اما حالا فهمیدم که راست میگفتن. آدم تو این کار بمونه عملی میشه. از وفتی هم معتاد شدم تو خونواده ی مادرم اینا اصلا به من احترام نمیذاشتن. چون سمت پدرم می رفتم با اون زندگی می کردم. تا این که یک روز منو بیرون گرفتن با مواد. رفتم و زندون و اومدم. نزدیک چهار ماه زندان بودم. پانزده سالم بود. رفتم کانون اصلاح و تربیت. اولین سابقه ام بود. وقتی برگشتم مادرم اینا زنگ زدن منو بردن پیش خودشون. رفتم با اون ها زندگی کردم. بعد از دو سه ماه رفتم خونه اقامون بشون سر میزدم. آقام و پسر عموم باز عملیم کردن. باز هم افتادیم تو همون خط عمل. تا این که یک شب نزدیک ساعت های یک و دو بود من خواب بودم تو خونه. دیدم زنگ در حیاطو میزنن. پا شدم درو باز کردم. آقای لباس شخصی اومده دم در. گفت احمد آقا شمایی؟ گفتم بله. گفت سر کوچه با شما کار دارن. رفتم سر کوچه دو سه تا مامور مارو گرفتن تو خونه. تو جیب کاپشنم نفهمیدم کی مواد گذاشته بود. نفهمیدم کار کی بود. نزدیکای یک گرم یک گرم و نیم کراک گذاشته بودن توی جیبم. دوباره رفتم زندان. نزدیک یک سال قزل حصار کرج کشیدم. از او به بعد فهمیدم که چه کار باید بکنم و چه کار نباید بکنم. چه جوری اموراتم را باید بگذرونم. اخه معتاد دو نوع داریم: معتاد دزده و معتاد کاره! من اما این هفت هشت سالی که کار کردم نه دست به دزدی زدم نه دست به کار دیگه ای! بعد هم فهمیدم اون هایی که مارو لو دادن برای خوب شدنم این کارو کردن. برای این که ترک کنم. میخواستن ما خوب بشیم دیدن آدم نمیشیم. بعد از اون همه از من کناره گیری کردن. الان که تو خونه میرم اعصاب ندارم که با یکی صحبت کنم. جشن و عروسی و اینا که میشه نمیرم. کثلا خونه دایی هام نمیرم. هرجا معتاد باشه میرم.
- پدرت چه جور آدمی بود؟
احمد: پدرم دست بزن داشت. قاچاق فروش عمده بود.
- مادرت چی؟
احمد: مادرم خونه دار بود . زن خوبی بود. بد نبود مقصر اصلی اقام بود.
- کدومشونو بیشتر دوست داری؟
احمد: من بیشتر مادرمو دوست دارم . مادرم همیشه مارو از نظر یه چیزایی تامین کرده. اقام هیچ وقت فکر ما نبوده. مثلا بگه این یه جفت جوراب مال تو یا این کاپشن واسه تو یا ببرتم واسم بخره. من الان که خونه ی مادر بزرگم زندگی میکنم، با این که پول نمیدم مواد هم میکشم جلو روشون، صبحونه نهار شام همه را مرتب بم میدن. حتا بدون خرجی.
اما اخرش که پدرتو انتخاب کردی. با اونی . پیش هیچ کس نمیری. اما پیش اون میری؟
احمد: پدرم بیشتر وقتا تو خونه نبود. تو بیابون بود. دلم براش تنگ میشد. البته زیاد نه. کم. قبلا ما خونه پدربزرگم بودیم. مادرم که از پدرم جدا شد من که به جو اون خونه عادت کرده بودم با مادرم نرفتم. موندم خونه مادر بابام. تا سه چهار سال مادرمو خیلی کم می دیدیم. بعدش ماهی یه بار ماهی دو بارسر میزدیم. اما نرفتن من، زنگ نزدن های من باعث شد اعتیاد پیدا کنم. مادرم یه بار اومد منو برد خونه داییم. رفتم با اون صحبت کردم. گفتن بیا با ما زندگی کن. با ما باش. من نخواستم. اون موقع اوایل اعتیادم بود. اونا منو دوست نداشتن.
- از خوشی هات بگو؟
احمد: اگه باشه تو مواده. اول که میکشم بم حال میده. میرم تو چرت. خوشم میآد. همین باعث میشه که برم سراغش. من قرص های روان گردان میخورم. الان یک ماهه که نمیخورم. یعنی مادرم اجازه نمیده بخورم. بیست تا سی تا کلرازپام مینداختم بالا. مواد هم میکشیدم می رفتم سر کار. تا ساعت پنج بعد از ظهر انگار تو اسمونا پرواز می کردم. انگار واسه خودم نبودم. همین لذت طلبی ها و لذت جویی ها باعث میشد بیشتر برم دنبالش. بیشتر بکشم. الان هم که هیچ لذتی از مواد مخدر نمیبرم. همه لذت زندگیم شده زودتر برم خانه ومواد بکشم خستگی کار از تنم در بیاد. چرت بزنم. اما دوباره صبح که پا میشم خودمو لعنت و نفرین می کنم. میگم خدا یا شب منو صبح نکن. صبحو نبینم. سر کار هم تا نئشه هستم سعی میکنم کار یارو رو دست انجام بدم که سرم داد نزنه. ابروم جلوی کارگرای دیگه نره. اگه کارشو عقب بندازم سرم داد می زنه. سر و صدا میکنه. تو کارخونه بیشتر تریاکی هستن. من هم صبح تریاک میکشم. شب که میام خونه کراک مصرف میکنم. قبلا صبح کراک مصرف میکردم. موقع کار وقتی چرت میزدم با صورت میرفتم تو کوره. یک روز یکی از دوستام صبح که اومد سر کار نئشه بود. تزریق کرده بود. یه دو سه ساعتی کار کرد بعدش چشاش وا نمیشد. یهو وسط کار به جای این که دمو بکنه تو کوره صورتشو کرد تو کوره. یک طرف صورتش سوخت. بردنش بیمارستان. خوب شد اما هنوز کبودی تو صورتش مونده.
- تو بیمه هستی؟
احمد: آره چند سالیه که بیمه هستم. کار ما خیلی حادثه داره اگه بیمه نکنن کسی نمیمونه. اما پنج شش سال اول از بیمه خبری نبود.
تو خلوت خودت به چی فکر میکنی؟
احمد: وقتی با خودم خلوت میکنم میخوام که زود تر از این دنیا برم. من که جز ضرر و زیان هیچی واسه خانوادم نداشتم. نتونستم کاری براشون انجام بدم.
- مصطفی تو با کی زندگی می کنی؟
مصطفی: پدر و مادرم. خواهر و برادرم. ما همیشه کنار همیم. تو افغانستان هم خانواده ما کنار هم بودن. پدرم بیست و دو سال یا بیست و سه سال پیش اومد ایران. من تو ایران به دنیا اومدم.
- پس یه جورایی ایرانی هستی؟
مصطفی: کما بیش اما دولت که این فکرو نمیکنه. دولت ایران پیمان نامه جهانی حقوق کودک را امضا کرده اما حقوق من تو ایران داره پایمال میشه. باید درس بخونم اما دارم کار میکنم. تو این سن نباید کار کنم. حالا اشکالی نداره که کار میکنم. بخشی از زندگیمه اما فقط دارم کار میکنم. تو کارگاه خیاطی پدرم کار میکنم. کارم هم سنگینه. اون میدوزه و اتو کاری کار منه. اتو خیلی سنگینه. بعضی وقتا به خاطر درد دستم شبا نمیتونم بخوابم. یه اتوی جدید اومده دوازده کیلو وزن داره. اون وقت من با سیزده  سال سن باید با این اتو کار کنم. پشتش المنت داره. کار که زیاد باشه و عقب مونده باشیم از ساعت هفت، هفت و نیم تا دوازده یک شب حداقل تا یازده و نیم شب کار میکنیم. کار که جلو باشه ساعت ده شب تعطیل میکنیم. صبح هم ساعت نه صبح شروع میکنیم. تازه مزدی که میگیریم از بقیه کم تره. چون مهاجریم به ما کم تر میدن.
- رفتار پدرت با تو چه طوره؟
مصطفی: خوبه. تا حالا که خوب بوده با هم مشکلی نداریم.
- مادرت چه طور؟
مصطفی: همه اش ازش خوبی دیدم. تو مشکلاتی که برام پیش اومده باهام یاور بوده. مادرم کارای خونه را میکنه.
- پدرت قبلا چه کار می کرد؟
مصطفی: خیاطی میکرد.
- چرا اومدین ایران؟
مصطفی: بابام چهارده پونزده ساله که بوده اومده ایران. آخه پدر بزرگمو کردن زیر تانک شوروی. خونه را گذاشتن و وسایلو برداشتن اومدن ایران. پدر بزرگم رئیس وزارت زراعت بود. با راننده با ماشین میرفتند وزارتخونه که یک دفعه تانک شوروی میاد می ره روشون. راننده له میشه و در جا میمیره. پدر بزرگم تا چهل روز زنده بود بعد مرد.
- یلدا تو چه کار میکنی؟
یلدا: من از هفت سالگی تو خونه کار میکردم. بابام شیشه می آورد ما گل میساختیم. با مادرم با خواهرم توی یک دونه اتاقی زندگی می کردیم بعد گل ها را تو شیشه میذاشتیم. بعدش بابام رفت توی کارگاه کارگر گرفت. من هم تو خیابونا گل ها رو میفروختم. تا نه سالگی کارم همین بود. بعدش با یه خانم که مغازه داشت اشنا شدم. فروشنده لباس زیر شدم دیگه ده سالم شد بود. هم گل های خودمو می فروختم هم برای اون خانم تو مغازه کار می کردم. ماهی ده تومان هم حقوق میگرفتم. بعد بابام از اون کارگاه اومد بیرون. حقوق من هم شده بود بیست تومان. از نه صبح تا هفت شب کار می کردم. مغازه به خونه نزدیک بود و اخلاق صاحب کارم خوب بود.
- اون چه قدر درامد داشت؟
یلدا: نسبت به بازار فرق میکرد. تا روزی هفتاد هشتاد هزار تومان هم کار میکرد ولی کمش روزی پنج شش هزار تومان بود. تا سیزده سالگی پیشش کار کردم. بابام دوباره کار گرفت. هر ماه چهل هزار تومان حقوق میگرفت. زندگیمون راحت تر میچرخید. دیگه مغازه نرفتم اومدم خونه. بعدش بابام با یکی شریک شد. اون پول گذاشت بابام کار میکرد. بعد از مدتی بابام دید با پولی که گیرش میاد بهتره بره کارگری کنه. میگفت اگه من ایرانی بودم مزد بیشتری می گرفتم. از اون اقا جدا شد. تا این که داییم از کانادا پول فرستاد. بابام کار صنایع دستی رو تو خونه راه انداخته. با شیشه چیزای تزیینی شبیه سیب و گلابی و اینا درست میکنه. اول خودش تنهایی کار میکرد. شیشه رو میذاشت تو آتیش بعد ذوب میشد و فوت میکرد و هر شکلی میخواست درست میشد. بعد از دو سه ماهی ما هم یاد گرفتیم. الان منو خواهرم با مادرم بش کمک میکنیم.
- چه قدر درس خوندی؟
یلدا: تا کلاس سوم خوندم. اما به خاطر این که پیش بابام کا میکردم. کارای خونه میکردم دیگه درس نخوندم. از پنج تا خواهرام که یکیشون کوچیکه بقیه کار میکنیم. بابام تنهایی نمیتونست کار کنه. باید کارگر میگرفت. اون وقت چیزی برامون نمیموند. مجبور شدیم خودمون کار کنیم. مادرم چون بچه کوچیک داره به کمک احتیاج داره. کارای خونه و خرید. من بهش کمک میکنم. من از این که پیش بابام کار می کنم راضی هستم. اما از اینکه نمیتونم درس بخونم. بزرگ که شدم یه شغلی را انتخاب کنم ناراحتم. هر وقت بیکار میشم به این مسئله فکر میکنم که چرا بقیه میتونن درس بخونن من نمیتونم. وقتی بچه ها رو می بینم میرن مدرسه همون جا اشکم در میاد. میگم من با اینا چه فرقی دارم. فقط من اومدم این جا مهاجر شدم نمیتونم به درس و تحصیلم برسم.
- پیمان نامه ی حقوق کودک درباره ی وضعیت تو چیزی نوشته ؟
یلدا: نوشته باشه هم به چیزی عمل نمیکنن. مینویسن امضا میکنن. اما ما به چیز ایی که میخواهیم نمیتونیم برسیم. بین خودشونه. چیزایی که به ما میگن و امضا میکنن اصلا انجام نمیشه . مثل حرف هایی که ما اینجا می زنیم. همه میشنون اما از اون یکی گوششون در می کنن. تو فکر ما ها نیستن. هر کی فکر زندگی خودشه. فکر پول خودشه. تازه مگر ما چی میخواهیم. یک مدرسه میخواهیم که بتونیم درس بخونیم. ما که چیزای دیگه ازشون نمیخواهیم. یه چیز دیگه هم میخوام بگم. من یه خواهر دارم که شانزده سالشه. بیشتر دلم میخواد اون درس بخونه. اون کارای خونه را نمیکنه. کارش از من کم تره. میتونه بره مدرسه. کارشو انجام میدم بره مدرسه که مثل من نشه.
- تو محیط زندگی چه چیزی نگرانت ما کنه؟
یلدا: از چیز خاصی نمیترسم. فقط میخوام کاری نکنم که بابام چیزی بم بگه. دست بزن نداره اما اخلاق خاصی داره. خیلی حساسه. اما تو دروازه غار تو محل همیشه ترسو و لرزو هستم. از آدماش میترسم. همه جور آدم هستن. مزاحم میشن. پسرا اذیت میکنن. یه بار یه موتوری اومد عمدا به من زد و رفت. من حالم خیلی بد شد. بعدش یه پسری اومد گفت من آدرس اونو دارم. میخوای بری سراغش؟ من قبول نکردم. میدونم که دروازه غار و شوش محلی نیست که کسی به کسی کمک کنه. بیش تر ترسیدم. اون پسر دوباره اومد سراغم که نمیخوای آدرسو بهت بدم. پشیمون نشدی؟ من اهمیت ندادم و رفتم.
- چه خوابی میبینی؟
یلدا: باورتون نمیشه اما بیشتر در مورد مدرسه خواب میبینم.
مصطفی: من خواب یک زندگی بی سر و صدا و راحت و آرام را میبینم. زندگی که پر مشغله نباشه. یه باغی دیدم که توش نشستم. توش درختای سیب و انار بود. واقعا یه همچنین چیزایی را تو واقعیت هم میخوام.
- نادر تو چه ارزویی داری؟
نادر: من؟ من دوست دارم تو زندگیمون اتفاقی نیفته. همش خوشحال باشیم. پدر و مادرم معتاد نشن. از هم جدا نشن.
- چند سالته
نادر: چهارده سال.
پدر و مادرت چه کار میکنن؟
نادر: پدرم برق کشه. از غروب ساعت هشت و نیم شب میره سر کار تا صبح ساعت هشت. روزا هم می خوابه تا ساعت سه و چهار. بعدش میره خونه ی دوستش میشینن تلویزیون نگاه میکنن. ماهواره نگاه می کنن. بعدش شام میخوره میره سر کار. مادرم تو خونه کار میکنه. بچه داری میکنه. یک خواهر کوچیک دارم دو سالشه.
- خودت چه کار میکنی؟
نادر: تو مسجد شاه بساط میکنم. کاکائو میفروشم. میرم یک کاکائویی هست اسمش ماکسیه. سی و شش تا توشه. میخرم هزار و پونصد تومان. یه بسته آدامس هم میخرم. یه بسته هم شیرین عسل. تا روزی شیش هفت هزار تومان میفروشم. هر روز کار میکنم.
- خیابان چه جور جاییه؟
نادر: خیابینو دوست دارم. اما من که توی خیابون کار نمیکنم. تو مسجد شاه کار میکنم. یه کیسه دارم پهن می کنم میشینم روش بعد داد میزنم بیاین بخرین.
نظرت درباره خونه چیه؟
نادر: من دلم میخواد همیشه کار کنم. خرج خونه زندگیمونو بدم. من از هشت سالگی تو شمال کار میکردم. با بابام میرفتم بلوک سازی. دلم میخواد همین جور کار کنم تا یه چیزی بشم.
با کاکائو فروشی و ادامس فروشی که کار یاد نمیگیری؟
نادر: خوب کار میکنم. پول درمیارم بابام هم بم میده میذاریم تو بانک. بزرگ که شدم پولم بیشتر میشه میرم یه مغازه میخرم.
- کجا زندگی میکنی؟
نادر: تو دروازه غار کوچه یخچال. کوچه باریکه که وسطتش جوب داره. یه اتاق داریم. حموم و گاز نداریم. توالت تو حیاطه. مادرم تو همان اتاق آشپزی میکنه. یه اتاق دیگه هم کنار ما هست. دو تا هم بالای اتاق ما. تو هر اتاق چند نفر دیگه هستن. اونا ولی ازما بیشترن. ما شش نفریم.
تو اتاقتون چه جوریه؟
نادر: اول خیلی کثیف بود. بابام پول داد رفت گچ خریدیم. خودمون توشو گچ کردیم. الان تمیز شده.
- چه قدر اجاره میدین؟
نادر: ماهی پنجاه تومان.
- دوست داری زود تر بزرگ بشی؟
نادر: دوست دارم تو همین سن بمونم. اما بزرگ شدم یه چیزی بشم. طرف چیزی نرم. معتاد نشم. سیگار نکشم. قلیون نکشم. مشروب نخورم. یک پسری را میشناسم از من کوچیک تره تریاک میکشه. حشیش میکشه. باباش هم بدتر از خودشه.
- پدر مادرتو دوست داری؟
نادر: آره هر دوتارو. مادرمو بیشتر دوشت دارم. پدرم هر کاری میکنم کتک میزنه. مادرم همیشه دوستم داره.
دلت میخواد مدرسه بری؟
نادر: اره ولی نمیشه که.
- اگر یه روز خودت بچه داشته باشی براش چه کار میکنی؟
نادر: وقتی هفت سالشه میذارم بره مدرسه. وقتی بزرگتر شد بره کلاس بالاتر.
- اگرگفت دوست دارم کار کنم مدرسه نمیرم چه کار میکنی؟
نادر: نمیذارم کار کنه. میگم من کار میکنم تو برو درس بخون. من که سواد ندارم مجبور بودم کار کنم. تو برو با سواد شو.
- کسی مزاحم کار کردنت میشه؟
نادر: آره. مامورا میان . شهرداری میاد وسایلمو میگیره اذیتم میکنه. کتک می زنه.
- مردم چی؟
نادر: بعضی مردم فحش میدن وقتی میگم یک چیزی بخرین. صدتا فحش میدن میرن.
- اگر بخوان خودشون میخرن. چرا اصرار می کنی؟
نادر: نمیخرن باید به زور بگی تا بخرن.
- بیش تر کیا ازت میخرن؟
نادر: بیشتر خانوما میخرن!
- چرا؟
نادر: خانوما مهربون ترن اما اقاها نه. همه ی خانوما از همه ی آقاها مهربون ترن.
- چه خوابایی میبینی؟
نادر: یه خواهر داشتم تصادف کرد. تو شمال داشت از خیابون رد میشد ماشین زد بش. خواب اونو می بینم. میبینم من نشستم اون برام چایی میاره میگه بفرما بخور. دلم میخواد همیشه این خوابمو ببینم. نمی خوام خواب دیگه ای ببینم. این خوابو فقط دوست دارم. بردیمش مشهد اما خوب نشد. اون که بهش زد میگفت خوب میشه. اما نشد. اخرش هم نه پول داد نه هیچی. بابام هر چی داشتیم فروخت خواهرمو خوب کنه. آخرش مرد. خیلی خرج کردیم.
- مجتبی چه کارهایی کردی؟
مجتبی: من از هشت سالگی چون وضعمون خوب نبود. مهاجر بودیم کار میکردیم. بابام ماهی چهل هزار تومن میگرفت. ماهی بیست هزار تومان کرایه خونه می دادیم. پول اب و برق می دادیم.. خوب من هم مجبور بودم یا کارتن جمع کنم یا چایی. کارگرای ایرانی خودشون مزدشون کمه. به بابای ما از اون ها کم تر می دادن. خوب من هم مجبور بودم یا کارتن جمع کنم یا چایی بفروشم. تو خونه با مادرم قند میشکستم. سر همین قند شکستن چون مادرم از صبح میشست تا شیش بعد از ظهر مریض میشد و روزی دو تا گونی قند میشکستیم. برای هر گونی هشت صدتومان میدادن. هرگونی چهل و پنج کیلو بود. روزی نود کیلو قند میشکستم . آخرش مادرم عمل جراحی کرد.
- اولین بار چی شد رفتی سر کار؟ کی گفت بری سر کار؟
مجتبی: هیچ کی به من نگفت برو سر کار. یعنی اجباری هم که نبود برم سر کار. از مجبوری بود. تو افغانستان خونه داشتیم نون و نوایی داشتیم. به خاطر جنگ اومدیم ایران. کشته ندادیم. اما برادرم که دو سالش بود به خاطر یک بیماری که بهش میگیم سایه گرفتگی مرد و یه جیزی داریم نذریه. باید ادا بشه. اونو میذاریم روی سینه بچه. بچه تو گهواره بود بیرون بود. نمیدونم چه جوری بگم. نمیدونم چه جوری بگم. اون جا کسی از بغلش رد شد یا سایه اش افتاد روی داداشم. شد سایه گرفتگی. سایه گرفتگی هم دوا درمون نداره. باید می رفتی پیش ملا که دعا بخونه. خوب نشد و داداشم مرد. نبیلا میدونه.
نبیلا: ما هشت نفریم الان شیش ساله اومدیم ایران. من اون موقع ده سالم بود. از وقتی اومدیم ایران کار میکنم. گل می ساختیم . قند میشکستیم. کیف میاوردیم لبه هاشو با نخ میدوختیم. و روزنامه توش میذاشتیم. بعضی وقتا داخل گونی جک می اوردن. گریس هم می اوردن. بعد هم آهن میذاشتیم و تو کارتن بسته بندی می کردیم. از ساعت هشت صبح تا پنج بعد ازظهر با مادر و خواهرم کار میکردیم.
- از دوستاتون بگین. احمد شما بگو.
احمد: دو تا دوست صمیمی دارم که هفت هشت ساله با هم کار می کنیم. با همیم. هم خرجیم. با هم صبحونه میخوریم. چایی میخوریم. همین. چند تا دوست دیگه هم دارم. که یکی دو ساله با همیم. همه شون کار کنن. با دوستای بیرون از کارم هستم. یکیشون که هر شب میرم ازش جنس میگیرم. یه رفیقی داشتم می رفتم خونه اش. اون تصادف کرد مرد. حالا میرم پیش بابام. اون جا راحتترم.
نظرت راجع به مردم چیه؟ همکارات. دوستات. مردم کوچه و خیابون. ماها؟
احمد: آدما متفاوتند همه یک سان نیستند همه هم یه جورنیستند. بعضی ها فهم و شعورشون پایینه. بعضی ها عقل شون میکشه. بعضی نفهمن. دور از جون. بعضی ها هم نفهم نیستند. اما من زیاد نمیتونم با ادما باشم. بعضی وقتا احساس دلتنگی میکنم. افسرده میشم. عصبانی میشم میخوام مثل بقیه باشم. من خودزنی زیاد کردم. بعضی وقتا زیاد که عصبانی شدم خودمو زدم با کارد اشپزخونه. با شیشه. تو سرم تو دستم . هم ردیفای خودم با هام حرف می زنن. میگردن. اما ادمای سالم که سیگار هم حتی نمیکشن دوست ندارن جتی منو ببینن یا سلام کنن. دوست دارن از ما دور باشن. از ما فرار کنن برام بارها پیش اومده اما گفتم عیب نداره به خاطر این که معتادیم از ما دوری میکنن.
- دختری هست که بخواهی باهاش حرف بزنی اما نتونی؟
احمد: آره دختری بوده میخاستم با هاش حرف بزنم. دوستش هم داشتم. اما نتونستم نمیتونم. شدیدا هم اذیتم میکنه. کاری هم نمیتونم بکنم.
- مصطفی از بازی ها و تفریحاتت بگو؟ چه قدر بازی میکنی؟
مصطفی: تقریبا در حد صفر. تنها تفریح من این که جمعه ها میخوابم.
- میخواهی چه کاره شی؟
مصطفی: دوست داشتم. دوست داشتم مهندس کامپیوتر بشم. چیزی که تو عصر منه و دوستش دارم اما دیگه شدنی نیست.
یلدا تو چه طور بازی هم میکنی؟
یلدا: بازی ؟ نه بابا. من دیگه سنم به بازی نمیخوره. اصلا وقت نمیکنم بازی کنم.
پرویز دوست داری چه کاره بشوی؟
پرویز: دوست دارم همین کارمو ادامه بدم. اکاردئون بزنم. راضی هستم.
- کیا مزاحمت میشن؟
پرویز: شهرداری . چند سال پیش بیش تر اذیت میکردن. اکاردئونمو می گرفتن دیگه پس نمی دادن. حالا از بس رفتم و کار کردم دیگه با من کاری ندارند. میگفتن تو خیابون میزنی شلوغ میشه. دورت جمع می شن. بعضی وقتا هم یه ادمایی میومدن داد و بیداد میکردن و میگفتن امروز نباید ساز بزنی . یه بار داشتم ساز میزدم اومدن اکاردئونمو شکستن. بعدش فهمیدم اون روز روز عزا بود. من روزای عزا که تو تقویم تعطیله نباید ساز بزنم. بهزیستی هم اومد مارو گرفت گفت شما کارتن خواب هستی. تا حالا سه چهار بار منو گرفتن. میگیرن نگه میدارن تا پدر مادرمون بیاد. اون تو صبح صبحانه میدن. ظهر نهار میدن شب هم شام میدن. هر روز مربی میاوردن. یه بار برادرم مسلم رو کتک زدن.
مسلم: راست میگه. یه بار منو گرفتن مثل شلاق بود. من و داداشم داشتیم تو خیابون ساز میزدیم. اومدن منو گرفتن بردن. یه بار هم اومدن دستمو گرفتن که ببرن دستمو اینجوری دراوردم و فرار کردم ولی برادرمو گرفتن.
نبیلا تفریح و شادیت چیه؟
نبیلا: راستش من تفریحی ندارم. یه وقتا با خانواده میریم پیش دوستامون.
مجتبی: من بعضی وقتا میرم آزادی فوتبال میبینم. تلویزیون نگاه میکنم.
- پدر و مادرتون چه قدر سواد دارن؟
مجتبی : مال من که تحصیلات ندارن. بیسوادن. تحصیل نکردن.
نبیلا: پدر من تو افغانستان مدیر مدرسه بود. لیسانس داره مادرم تا راه نمایی خونده.
احمد: مادرم دیپلمه. پدرم سوم راهنمایی.
مصطفی: پدرم سیکل گرفته. مادرم بی سواده.
یلدا: مادرم تا کلاس شیشم خونده پدرم دیپلم داره.
نادر: پدرم تا کلاس پنجم خونده. مادرم بیسواده.
پرویز: پدر و مادرم سواد دارن. مادرم دو کلاس سواد خوانده پدرم یک کلاس.
نظرتون راجع به پول چیه؟
یلدا: پل هوایی؟
مجتبی: اگر پول نداشتیم نمیتونستیم زندگی کنیم. چیز خوبیه و اگه پول نداشته باشی نمی تونی هیچ کاری بکنی. زیاد هم خوب نیست چون با پول کارای بد هم میشه کرد. ولی کارای خوب هم میشه کرد. میشه به معلولا به یتیما کمک کرد. ولی بعضی پول دارا کار خلاف انجام میدن.
نبیلا: تا حدی خوبه. اکثرا که پول دارن زندگیشون از هم پاشیده میشه. پسرش توی یه کشوره و دخترش توی یک کشور دیگه. تا حدی پول داشته باشین بتونین به مخارج زندگیتون برسین. خوبه.
مصطفی: پول لازمه زندگیه. نه زیادش خوبه نه کمش. زیادشو نمیتونم توصیف کنم. اما کمش باعث دردسره.
دوست دارین فردا چه جوری باشه؟
یلدا: دوست دارم کلا زندگیم تغییر کنه. دوست دارم اول صبح برم دانشگاه.
- اول باید بری مدرسه یهو که نمیشه بری دانشگاه؟
یلدا: مدرسه نه. همه چی تغییر کنه. منم برم بالا . اینده زود تر بیاد. برگردم کشورم.
مصطفی: فردا رو دوست دارم. جای درس هم فعلا خالیه. اما واقعا درس خوندن را دوست دارم. 24 ساعت که نمیشه اما حداقل 12 ساعت را اختصاص می دم به درس.
احمد: دوست دارم فردا که ازخواب بیدار میشم مثل ادم های دور و برم سالم باشم. یه زندگی خوب. طبیعت خوب و با ادما بودن و به اعصاب خودم مسلط شم.
نبیلا: دوست دارم فردا که از خواب پا میشم. تو کشورم باشم کنار فامیلام. پدر بزرگم مادر بزرگم.
مجتبی: من هم دوست دارم وقتی فردا از خواب بیدار میشم همه بچه هایی که کار میکنن و نمیتونن درس بخونن. کار نکنن و برن درس بخونن. خودم هم به ارزوهام برسم.
پرویز: دوست دارم فردا یه جوری باشه که دیگه کار نکنم. همین جوری پول خودش بیاد.
یلدا: اینو خوب اومدی.
نادر: من دوست دارم فردا که ازخواب پا شدم بازیکن بشم.
حالا برای رسیدن به این ارزوها باید هر کسی چه کاری انجام بده؟
مجتبی: من باید درس بخونم و بتونم به بقیه درس بدم.
نبیلا : باید بیشتر درس بخونم.
احمد: باید مواد مخدرو کنار بگذارم و بیشتر به خانواده ام فکر کنم.
مصطفی: کاری که میتونم بکنم این است که یک جوری بپیچونم و سر کار نرم.
بالاخره چی؟ تا آخر که این جوری نمیشه؟
مصطفی: ولی واقعا فکر کنید کار خیاطی تمومی نداره. عمر ادم تمام بشه کار خیاطی تمام نمیشه.
یلدا: من هم باید درس بخونم برم دانشگاه. دانشگاه که رفتم چیزایی که نتونستم انجام بدم را کمک کی کنم بقیه انجام بدن.
مسلم: من دوست دارم برم مدسه و درس بخونم. قاضی بشم.
- تو چرا مدرسه نمیری؟
مسلم: شناسنامه ندارم. کار که میکنم. نمیتونم.
- از کار کردن خوشت میاد؟
مسلم: دوست دارم بیشتر درس بخونم از کار بدم میاد.همه فکر میکنن بچه هایی که کار میکنن کثیفن پول ندارن گدا هستن.
- بچه ها صحبت هامونو این جا تمام میکنیم و قرار بود شب شام دور هم باشیم. ولی به خاطر عجله شما برای رفتن نمیتونیم بیشتر با هم باشیم. یه روز قرار میذاریم دسته جمعی بریم هر جایی که شما بگین و یه خورده خوش بگذرونیم.
مصطفی: بریم پارک.
پرویز: بریم رستوران غذا بخوریم.
نادر: اگر شام آورده بودین تا حالا خورده بودیم.

(این گزارش با کودکان کار منطقه پامنار و ناصر خسرو تنظیم شده است.)