هرگز فراموش نخواهم كرد!

محمد شمس

اين نخستين تعطيلات تابستانى بود كه همراه دايى ام به بازار مى رفتم، تا در یک كارگاه نجارى مشغول كار شوم. آن سال، با اين كه پدرم را به تازگى از دست داده بودم، ولى خوشحال بودم كه كلاس پنجم دبستان را بدون تجديد پشت سر گذاشته ام و با خيال راحت مى توانم با بچه هاى محل از صبح تا شب بازى كنم. صبح الك و دولك و چل توپ بازی کنم؛ و بعدازظهر، كه بيشتر اهل محل استراحت مى كنند، مرغ و خروس ام را با جوجه هايشان توی كوچه ول بدهم و با بچه هایی كه يواشكى از خانه بیرون زده اند، روى سكوی در خانه حاج سمسارى هسته تمبر و روى خاك هايى كه براى بنايى تو كوچه ريخته شده، قلعه شاه مال كى را تا نزديك غروب بازى كنم؛ و آن گاه كه هوا تاريك مى شود، بازی شير ديدم را با بچه ها شروع كنيم. آه، بازى... اما افسوس كه زمان برای بازى و تفریح، برای شاد بودن و بچگی کردن، بسيار كم بود.
دايى مرا به حاج ماشاالله سپرد و رفت. حاج ماشاالله هم بلافاصله يك زيرانداز، يك سنگ چند كيلویى صاف، يك چكش و يك پيت حلبى بزرگ حاوی ميخ هاى كج و كوله را ريخت روى زمين جلوی من و بعد هم چند تایى از میخ ها را خودش صاف كرد، تا من ياد بگيرم که آنها را درست صاف كنم. تمام آن روز را بغض كرده بودم. غروب که شد، حاج ماشاالله پنج زار توی دستم گذاشت و گفت: سيد رضا، یادت نره شنبه صبح سر ساعت هشت اين جا باش. چند بار هم تكرار كرد كه فراموش نكنم. تا در خانه گريه كردم. مادرم رفته بود نانوایى. هنوز توی چشم هايم اشک بود که مادرم برگشت. جوری نگاهم می کرد که انگاری تمام روز را با من بود و رنج مرا حس کرده بود. انگاری درد ضربه هاى چكش را كه به جاى اين كه به ميخ خورده باشند، روى انگشتانم نشسته بودند، حس مى كرد. انگشت شستم چاك برداشته بود و زير ناخُن يكى از انگشتانم خون جمع شده بود. ناراحت و گریان دست های کوچکم را در دست هايش گرفت و گفت: ديگه نمى خوام برى سر كار. برو دست و صورتتو بشور و يه نونى بخور و برو با بچه ها تو كوچه بازى كن. رفتم سر حوض وضو گرفتم، تا نمازم را بخوانم و بعدش با دل راحت با بچه ها شير ديدم بازى كنم. لقمه نانى كه خواهر بزرگترم با روغن و شكر آماده كرده بود را قاپيدم و از خانه زدم بيرون.
ولی صداى حاج ماشاالله مرتب توی گوشم تكرار می شد: سيد رضا، یادت نره شنبه صبح سر ساعت هشت اين جا باش. آه، من مجبور بودم به سر كار بروم، تا كمكى براى خرج خانواده شش نفريمان باشم. آیا می شد جز تن دادن به کار، و محروم کردن خود از بازی و شادی، از تحصیل و آموزش، چرخ زندگی این خانواده را چرخاند؟! و اين آغاز ستمى بود بر من... ستمی که نزديك به نيم قرن است بدون وقفه ادامه دارد. آن بچه کوچک اکنون خود پدر دو فرزند است، موی سرش به سفیدی گراییده و هم چنان هم کار می کند.
هر چند سالیانی دراز از آن روزها می گذرد، اما هنوز هم آسيب هاى كار دوران بچگی بر روح و روانم به جا مانده است. هنوز هم حسرت روزهایی را بر دل دارم که به جای بازی و شادی، به جای درس و مشق، مجبور بودم کار کنم و درد و رنج کار را در جان ناراضی و خسته ام بریزم. آن روزها را هرگز فراموش نخواهم کرد!

* * *

شرکت در جلسه پال تالکی پای سخن کودکان کار در ایران، که توسط داروگ - به عنوان جزیی از کمپین دفاع از حقوق کودکی و تلاش برای لغو کار کودک - در تاریخ بیست و هفتم ماه اوت برگزار شده بود، مرا یک بار دیگر به آن روزهای حسرت انگیز برد. به روزهای کارگاه حاج ماشاالله و ساعت های سخت و طولانی صاف کردن میخ های کج و کوله. بر بال صحبت های تکان دهنده دوستان کارگر کوچکم، آنها که مانند کودکی من برای کمک به خرج خانواده و به اجبار کار می کنند، نشستم و به کارگاه حاج ماشاالله سفر کردم. محمد یازده - دوازده ساله روی زمین نشسته بود و با بغضی فرو خفته در گلو و اشکی پنهان در چشم، میخ ها را صاف می کرد و به بخت بد خود لعنت می فرستاد. آرزوهای کوچک اش بازی بود و شادی، تحصیل بود و آموزش، امنیت بود و آسایش!
آن آرزوها بر باد رفت، اما آرزوهای صابرها و سمیه های ما چرا باید بر باد رود؟! چرا آنها هم باید کار کنند، رنج بکشند، از تحصیل و آموزش باز بمانند، و روی امنیت و آرامش را نبینند؟
آن جلسه و صحبت های کودکان ما، کودکانی که برای کمک به خرج خانواده کفش واکس می زنند، سبزی پاک می کنند، قند ریز می کنند، آدامس و روزنامه می فروشند، در کارگاه های مکانیکی و... کار می کنند، از نحوه و شرایط کار خود، از آرزوهای کوچک و دست یافتنی شان، چنان تکان دهنده و دردآور بود که قلم از نوشتن آن عاجز است.
اما آن چه که مرا تکان می دهد و به درد می آورد، فقط این نیست. در میان طبقه کارگر و فعالین جنبش کارگری، هزاران هزاری که از بچگی مجبور به کار بوده اند، و هنوز رنج و حسرت آن سال ها را بر دل دارند، کم نیستند. هزاران هزاری که - چون من - هنوز کار می کنند و جان می کنند، تا کودکان عزیزشان از کار مزدی در سنین بچگی دور بمانند؛ به مدرسه بروند، شاد باشند، بازی کنند، و از امنیت و آرامش برخوردار. و من جانم از همین به درد است. این هزاران هزار انسان کارگر، این هزاران هزار فعال جنبش کارگری، کجا هستند و چرا برای صابرها و سمیه ها، این کودکان عزیز طبقه خود، کاری نمی کنند؟!
کودکان طبقه کارگر به چه زبانی باید فریاد کنند که نمی خواهند کار کنند، که می خواهند به مدرسه بروند، بازی کنند، شاد باشند و از زندگی و بچگی لذت ببرند. چرا به این پدیده غیر انسانی و عذاب آوری که هر روز هم ابعاد وسیع تری پیدا می کند، بی توجه هستیم؟! چرا کار کودک و خواست الغای آن، فقط شعاری است که سالی یک بار در اعلامیه های اول ماه مه نوشته می شود؟! چرا فعالیتی جدی و مستمر را برای الغای کار کودک سازمان نمی دهیم؟! صحبت ام با جنبش کارگری و فعالین و نهادهای آن است. صحبت ام با آن هزاران هزار کارگری است که رنج و حسرت کار کودکی خود را هنوز هم بر دوش می کشند.
ما در قبال کودکان کارگر، در قبال فرزندان طبقه خود، مسئولیم. ما نباید اجازه بدهیم کودکان ما به کار کشیده شوند و زندگی شان تباه گردد. به خصوص آن که کار کودکان، بر خلاف تصور رایج، نه تنها در دراز مدت و در تحلیل نهایی به درآمد بیشتر خانواده های ما نمی انجامد، بلکه به امنیت شغلی و سطح دستمزد طبقه کارگر لطمه می زند و ما را هم چنان اسیر فقر و فلاکت نگاه می دارد.
ما می توانیم به نیروی متحد خود، کار کودک و سودآوری از آنها را ممنوع کنیم! ما می توانیم با کار آگاه گرانه، خانواده ها را متقاعد کنیم که کار کودکان نه به سود کودکان است و نه به نفع والدین آنها! ما می توانیم با اجتماع و اعتراض در مقابل کارگاه هایی که کودکان را به کار می کشند، آنها را از بردگی مزدی برهانیم! ما می توانیم دولت را موظف کنیم که به وظیفه خود عمل کند و تحصیل رایگان و مناسب همگی کودکان تا سن هجده سالگی را بر عهده بگیرد.
آری، ما می توانیم به نیروی متحد خود همه این کارها را انجام دهیم. در این راه، حمایت صمیمانه از کانون ها و کمپین هایی که دفاع از حقوق کودکان و الغای کار آنها را وجه همت خود قرار داده اند - به ویژه کمپین در حال انجام يک دو سه، رنج و کار بسه، بچه ها همه سوی مدرسه!، که از سوی جمعیت الغای کار کودکان در ایران و مرکز ادبیات کودک، داروگ در دفاع از حقوق کودکان و برای الغای کار و تحصیل رایگان آنها سازمان داده شده - یک قدم مهم و اساسی است.


با سپاس به همبستگى بين المللى كارگرى!