هویت ربوده شده!

 

صابر مهدیزاده

 

سلام. من صابر مهدیزداهام، رفتار شناسم و در حال حاضر بر روی مقولهی هویت فردی تحقیق میکنم.  سخنرانان قبل از من در مورد بسیاری از مسایل صحبت کردند، در مورد کار کودکان حرف زدند، کودکانی که قربانی  فحشا، کار خیابانی ، بردهگی و... شدهاند. ما جهانی را این جا در معرض نمایش گذاشتیم که در آن دویست و پانزده میلیون کودک کار وجود دارد؛ جهانی که مملو از فقر و رنج است.

ما میدانیم که کودکان از جنگها به اشکال گوناگون ضربه میخورند؛ همهی آن سربازهای کوچکی که سربازگیری شدهاند. همچنین میدانیم که کودکان اعدام میشوند. ما از سخنان سخنرانان درس گرفتیم که وضعیت جهان بر روی بچههای ما تاثیر میگذارد. ما به پتر گوش دادیم و این که چگونه زندگی او تحت تاثیر قرار گرفته است. ما شنیدیم که چگونه این زندگی و این جهان کودکانی را که در ایران اعدام شدهاند، تحت تاثیر قرار داده و خانوادههایشان را بعد از مرگ آنان. در صحبتهای کایلاش از کودکان کار، از آنها که فکر میکنند دیگر کودک نیستند، شنیدیم. و همین طور در صحبتهای سوسن. من در واقع از دو سال پیش به این مساله فکر میکردم و بر روی آن تمرکز میکردم که این جهان با کودکان ما چه میکند؟

آیا حال بچههای ما در اروپا خوب است؟ آیا آن بهشتی را که وعدهشان داده بودیم، واقعی است؟ یا این که کودکانی هم هستند که نمیتوانند از مجموعه امکاناتی که در اروپا وجود دارد، بهره ببرند؟

وقتی قرار بود برای این سمینار، موضوع بحثام را انتخاب کنم، "هویت دزدیده شده" را انتخاب کردم. چرا که وقتی کودکی کسی را از او میگیرند، در واقع هویت فردی و حق رشد را از او سلب میکنند.

امروز من میخواهم دربارهی آن گروههای اجتماعییی صحبت کنم که در اروپا به آنها اقلیتهای قومی، نژادی و... میگویند. صدها اقلیت در اروپا وجود دارد. زبانهای غیر رسمی گوناگونی در اروپا وجود دارد. در واقع ما از چیزی حدود چهل تا پنجاه میلیون انسان که به آنها اقلیتهای قومی اطلاق میشود، صحبت میکنیم. اروپا هفتصد میلیون جمعیت دارد. چیزی حدود پانزده درصد آنها را غیر بومیهایی  تشکیل میدهند که در کشورهای اروپایی زندگی میکنند. این رقم شامل هم مهاجران و پناهندگان غیر اروپایی میشود و هم آن دسته از مردمی که از سایر قسمتهای اروپا به قسمت دیگری از آن رفتهاند. در این میان ما گروههایی داریم که به عنوان اقلیتهای رسمی شناخته میشوند از جمله سامرها، یهودیها، کولیها، و فنلاندیهای سوئد. در سوئد ما شش گروه داریم که به آنها اقلیت رسمی میگویند. زبان این گروهها به رسمیت شناخته شده است و از موقعیت و امکانات ویژهای برخوردارند. این گروهها هشت درصد جامعهی سوئد را در مقایسه با کل اروپا تشکیل میدهند، مثل سامرها. و جالب این که شش درصد مردم اروپا بومی تلقی میشوند که میتوان رقم تقریبی هفتاد تا صد میلیون را برای آنها در نظر گرفت. هیچ آمار دقیقی در این مورد وجود ندارد که من بتوانم به شما رفرنس بدهم. فقط حدس و گمانهایی این جا و آن جا زده شده است، اما آمار دقیق در دسترس نیست. در هر حال این چیزی است که آدم میتواند بنای تحقیقاش را بر آن بگذارد.

کودکان و جوانان مورد تبعیض قرار میگیرند، چه در اروپا به دنیا آمده باشند چه نیامده باشند. از آن هفتاد تا صد میلیونی که من گفتم، بخش قابل ملاحظهای را کودکان تشکیل میدهند. این یک رقم ویژه است، برای این که بخشی از کسانی که به کشورهای اروپایی مهاجرت میکنند، بعد از رسیدن به این کشورها بچهدار میشوند. بنابراین تخمین زده میشود که چهار درصد از کل جمعیت مهاجر در سنین کاری و چهار درصد کودکند. متدهای مختلفی برای حساب کردن و تخمین زدن این ارقام وجود دارد.

اما سئوال مهمی که پیش میآید این است که اغلب بچههایی که در این جا به دنیا آمدهاند، مورد تبعیض قرار میگیرند و از خودشان میپرسند: من که هستم؟ و یا بهتر بگوییم، از خود میپرسند: من چه کسی به حساب میآیم؟ این مساله البته فقط برای گروههای اقلیت وجود ندارد. این مشکل برای همهی وجود دارد، اما الان و این جا من میخواهم به کودکان گروههای اقلیت بپردازم. برای این که آنها از این مساله به طور ویژهای رنج میبرند.

هویت بخشهای مختلفی دارد و من در این جا مهمترینهایش را توضیح میدهم. اما چرا من از این مساله صحبت میکنم؟ برای این که اگر نگاه کنیم، میبینیم فاکتورهای مختلفی به طور مرتب عوض میشوند. درست مثل این که هویت ما عوض میشود. هویت چیزی نیست که یک بار برای همیشه ساخته شود و یا ما با آن به دنیا آمده باشیم و دیگر هیچ وقت هیچ تغییری نکند. هویت ما در ارتباط و تحت تاثیر شرایط و دیگر انسانها در جامعه شکل میگیرد. سن ما تغییر میکند، وضعیت تاهلمان تغیر میکند، جنسیتمان تغیر میکند، البته نه این که جنسمان عوض شود، بلکه درکمان از جنسیت در سن و سالهای مختلف تغییر میکند و... هویت یک پدیدهی در حال تغییر است، چیزی ابدی و انتزاعی نیست، بلکه در تعامل با  دیگران و شرایط ما و جامعه در حال تغییر است. اما در همه حال دو فاکتور وجود دارد که بر شکلگیری هویت تاثیر زیادی ایفا میکند، یکی این است که من چه کسی میخواهم باشم؟ من چگونه میخواهم دیده شوم؟ و این بخش بسیار فردی است؛ و بخش دیگر، یک بُعد اجتماعی است، محصولی اجتماعی است، و در مورد این است که به کدام یک از گروههای اجتماعی تعلق دارم؟ با کدام میخواهم باشم؟ با کی؟ دو قسمت مهم در این مساله  وجود دارد و به چگونگی ساختن و شکلگیری این امر کمک میکند: قومیت و ملیت. و درست این دو بخش است که من امروز تلاش میکنم بیشتر بر آنها تمرکز کنم.

این که هویت دو بخش ابژکتیو و سوبژکتیو دارد، درست همان بخشهای فردی و اجتماعی است که توضیح دادم. کسی که من میخواهم باشم و کسی که همهی دیگران میخوهند که من باشم! در مورد آن بخش اجتماعی، مساله این است که: من چه نقشی در جامعه دارم؟ از من چه انتظاری میرود؟ اگر یک دخترم، چه انتظاری از من میرود؟ باید به مذهبی که خانوادهام به آن اعتقاد دارند، معتقد باشم؟ یا به چیزی که در این جامعه وجود دارد؟ ارزشهایی را که در خانواده است، بپذیرم؟ یا آن ارزشهایی که در مدرسه آموزش داده میشود؟ مسایل بسیار گوناگونی از این قبیل وجود دارد. و همین تصادمها یا اختلافها است که باعث میشود ما رشد کنیم و  به تبع آن یک هویت پیدا کنیم. در مورد جدالهای درونی و تضاد نقشها، وقتی که من امروز به صحبتهای پتر گوش دادم، متوجه شدم که این مشکلات درست مانند مشکلات آدمهایی است که من با آنها مصاحبه کردهام. این مشکلات، این تنفری که از پلیس یا جامعه به وجود میآید و انسان با آنها دست و پنجه نرم میکند، در واقع  احساسات انسان را برمیانگیزد. اینها بسیار عمیق هستند، همان طور که پتر توضیح داد.

یکی از مهمترین مسایلی که در اروپا در این زمینه وجود دارد، این است که گروههای اقلیت به عنوان "دیگران" تعریف میشوند، به آنها به عنوان "دیگران" نگاه میشود. "دیگری" پنداشته شدن، "خودی" نبودن، یکی از بزرگترین مشکلات گروههای مهاجر و فرزندان آنهاست. بررسیهای زیادی در این زمینه صورت گرفته است، چه رسمی و دولتی و چه به اشکال دیگر. تحقیقاتی در مورد قدرت، مسکن، بهداشت و در مورد همه چیز با همین تم وجود دارد؛ "دگرپنداری"، یا "دیگری پنداشته شدن" به عنوان یک مشکل در تمامی این تحقیقات وجود داشته است. مسایل از قبیل این که "آنها" از نژادهای متفاوتی میآیند و نمیخواهند قاطی شوند، نمیخواهند در جامعه ادغام شوند. تفکر مذهبی هم همین محدودیتها را دارد. اخیرا مسایل زیادی در مورد اسلام گفته میشود و اتفاق میافتد. و نگاه به مسلمانان به عنوان کسانی که  مذهبشان با من فرق میکند. این روزها در قیاس با سی سال قبل، که تلاش بر این بود که انسان را جدا از این تفاوتها نگاه کنند، این گونه مسایل زیاد است. مذهب نمیبایستی وجه تمایزی بین آدمها باشد، ولی الان شروع کردهاند به  بیان ترمهایی از نوع اخلاقیات، روشها، پرنسیپهای مسیحی و...؛  چیزهایی که در اروپا زمانی علیهشان بسیار مبارزه شده است، به ناگهان به عنوان ارزش در جامعه مطرح میشوند. و حتی برای اینها مرز گذاشته میشود. همهی آنهایی که اخلاقیات مسیحی ندارند، "دیگر پنداری" میشوند. سوئدی بودن تبدیل به یک کلوپ ویژه شده است. پدیدهی "دیگری" که به کار تقسیم کردن آدمها میآید و آنها را دسته بندی میکنند، مقولهی فرهنگ است. فرهنگ هم باعث مرزکشی و مرزبندی میشود؛ مرزکشی و مرزبندی با همهی آنهایی که فرهنگ من را ندارند.

از فرهنگ "دیگری" میآیند، پس آنها از "ما" نیستند، آنها از فرهنگ "دیگری" هستند. و در نتیجه، آنها نباید حقوقی مشابه ما داشته باشند، نباید در جمع ما حضور پیدا کنند. این مساله مهم است، که آنها از ما نیستند، علیرغم این که همین جا زندگی میکنند. شهروند همین جامعهاند، اما از "ما" نیستند. آنها حق شهروندی و پاسپورت را گرفتهاند و باید به همین راضی باشند! زبان هم از مدتها قبل یکی از این عوامل بوده است. مرزکشیها و بحثهای زیادی در مورد گروههای قومییی که به دلیل مشکل زبان نمیتوانند وارد جامعه بشوند، وجود دارد. بارها تاکید شده است که مشکل عدم فراگیری زبان است. اگر آدم زبانی را بیاموزد، همهی درها باز میشود. این که چقدر در این حرف، حقیقت وجود دارد را بعدا مورد بررسی قرار میدهیم. طبعا مسایل اقتصادی و اختلاف طبقاتی این "دیگر پنداری" و اختلاف را دامن میزند.

وقتی که من راجع به این "دیگر پنداری" تحقیق میکردم، ریشهاش را در مدرسه دیدم و در نتیجه اولین قدم را از آن جا برداشتم. من متوجه شدم وقتی که بچهها در مدرسهاند، خیلی راحتتر میتوانند بگویند که من سوئدی هستم یا نیستم. تحقیق مهمی در این باره توسط دولت صورت گرفت. این یک تضاد سیاسی است بین دموکراسی و "دیگر پنداری". در مدرسه، مهاجرین یا بچههای مهاجرین و پناهندگان، که اصلا پناهنده هم نیستند، بلکه در همین جامعه به دنیا آمدهاند، "دیگری" پنداشته میشوند و یاد میگیرند که در مدرسه آن "دیگری" باشند. اما آیا فقط این است؟ نه، بیش از این است! این تحقیق نشان داد که از نظر نتیجهی تحصیل و آموزش، کودکان خارجی از نظر دریافت نمره و داشتن کارنامه با کودکان سوئدی تفاوت دارند، در سطح پایینتری قرار دارند. در کشورهای ثروتمند اروپایی، گزارشات و آمارهایی وجود دارد مبنی بر این که شاگردانی که خانوادههایشان سابقهی مهاجرت دارند، در مقطع اتمام دوران تحصیلات متوسطه و گرفتن دپپلم یک سال عقبترند. در مورد سوئد این وضعیت دو برابر است. کودکان خانوادههای مهاجری که به مدارس متوسطه میروند، دو سال از همشاگردیهای سوئدیشان عقبترند. این گزارش اتحادیهی اروپا است، نه چیزی که من از خودم در آورده باشم. آیا این یک مشکل مربوط به پدیدهی مهاجرت است و در همه جای جهان وجود دارد؟ نه، به هیچ وجه این طور نیست. همین گونه تحقیقات در استرالیا و کانادا نشان داده است که هیچ تفاوتی بین کودکان مهاجر و بومی در این زمینه وجود ندارد.

کار و اختلاف در محیط کار، در واقع قدم بعدی در "دیگر سازی" است. در مدرسه به کودکان این تفاوتها آموزش داده میشود که پدرها و مادرهایشان هم با همتاهای بومیشان برابر نیستند. در محیطهای کاری، برای این اقلیت رسیدن به مقامات بالا مثل سایرین یک امر بدیهی نیست. گزارشهای رسمی در سال دو هزار و پنج نشان داده است که تفاوت بسیار زیادی بین خارجیها، کودکان خارجیها و گروهی که به عنوان اکثریت جامعه از آن یاد میشود، وجود دارد. گفته میشود که هفتاد میلیون اروپایی فقیرند. و این امر به مسالهی بیکاری ربط داده میشود. نوزده میلیون از این انسانهای فقیر کودکند.

 

مسکن

در مورد مسکن دو گزارش دولتی نشان میدهد افرادی که سابقهی خارجی بودن دارند، از امکانات مشابه اروپاییها برخوردار نیستند.

اغلب صحبت میشود که آدم خانه میخرد، یا خانه میسازد، در مرکز شهر زندگی میکند، اما هر دوی این امکانات برای خارجیها بسته و محدود است. وقتی که آدم گزارشها را میخواند بر خود میلرزد. حتی در صف مسکن بعضی از گروههای اجتماعی دارای موقعیت پایینتری هستند و هر خانهای به آنها معرفی نمیشود.

 

مطبوعات

من یاد گرفتم که این "دیگر پنداری" از مطبوعات شروع میشود. دو درک مهم در این مورد وجود دارد. تحقیقات دولتی میگوید این "دیگر پنداری" از مطبوعات شروع میشود و توسط آنها برجسته میگردد. در مطبوعات به طور سیستماتیکی افراد گروهبندی میشوند، به مهاجر، اروپایی، غیر اروپایی و... تقسیم میشوند. یک گزارش دولتی دیگر نشان میدهد تا آن جا که به قرار گرفتن در موقعیتهای بالا در جامعه برمیگردد، چه سیاسی و چه اجتماعی، تعداد موقعیت بسیار ناچیزی به مهاجرین تعلق دارد. حتی در اتحادیههای کارگری و در احزاب سیاسی هم امکانات مشابهی وجود ندارد و به لحاظ تعداد، مهاجرین در اقلیت مطلق هستند. در سوئد گفته میشود که بیست درصد کل جامعه را خارجیها  یا مهاجران تشکیل میدهند. در این آمار حتی کودکانی که در این جا به دنیا آمدهاند و نسل دوم را هم جزو مهاجرین حساب کردهاند. و این تنها به معنی شهروند درجهی دوم به حساب آوردن مهاجرین است.

در مورد مسالهی مسکن، با کسانی که مصاحبه کردم، یک لغت جدید، یک احساس منتقل شده را دریافت کردم: "دیگری بودن" را.

جالب است که توماس هامار بری، از کمیتهی حقوق بشر اروپا، هم این طور میگوید که این یک دایرهی نحس شامل: رشد کم، امکانات کمتر برای دستیابی به کار، فقر، نداشتن قدرت، و نداشتن هر گونه ارتباطی است. این هستهی مرکزی مشکل هست. وقتی که به این وضعیت نگاه میکنم، از یک جنبه به نظرم مثبت میآید، خیلی مثبت میآید. بحثها در این باره آغاز شده است. تعریف خارجی ستیزی، که بسیار مهم است؛ چرا که از طریق زبان است که این مفاهیم جا میافتد. ما کلماتی میسازیم مثل غریبه ستیزی و این در خود به معنی وجود غریبهها است، یعنی کسانی که غریبه شمرده میشوند، آنهایی که اقلیتهای قومیاند. و بعضیها به طور واقعی این مساله را پذیرفتهاند. بعضی از این گروهها توسط پارلمان سوئد به عنوان اقلیتهای قومی  به رسمیت شناخته شدهاند. رومانیاییها هم به عنوان یک اقلیت در این جامعه پذیرفته شدهاند و آنها بیش از هر کسی از این مقوله ضربه خوردهاند. یک تحقیق در اروپا نشان داده است که سی درصد از آنها به طور مدوام مورد آزار و تبعیص قرار میگیرند. حتی آنها که در این جا به دنیا آمدهاند، اقلیت قومی به حساب میآیند. در زبان هم آنها را لهستانی به شمار میآورند. در واقع، به همه گونه ابزاری متوسل میشویم که بگوییم آنها از ما نیستند. و این مشکل بزرگی ایجاد میکند. بسیاری از این آدمها تبعهی سوئد هستند، در این جا به دنیا آمدهاند، هرگز کشوری که در آن روزی والدینشان متولد شدهاند را ندیدهاند. اما در هر حال "دیگری" هستند.

یک تحقیق نشان داده است که گروههای مختلف، این مشکل "خارج بودن از جامعه"، "دیگری بودن" را به گونههای مختلف احساس میکنند. به عنوان مثال، این روزها در مورد ایرانیها خیلی حرف زده میشود. من میتوانم برایتان بگویم که در سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج، سی و سه درصد آنها نمیتوانستهاند خودشان را نه ایرانی و نه سوئدی بدانند. در سال هزار و نهصد و نود و چهار، این میزان به چهل و دو درصد رسیده بود. چه اتفاقی افتاده است؟ چه کسی این کار را کرده است؟ اسلامیزه کردن ایرانیان؛ برای این که گرایشی برای مسلمان نامیدن همهی ایرانیان وجود دارد. و مسالهی جالب این است که وقتی به سوئدیها برمیگردد، جامعه پذیرفته است که مذهب امری خصوصی است، امر خصوصی آنها. مقولهی مذهب شامل بخش بسیار کوچکی از جامعهی سوئد محسوب میشود. در مورد اسلام هم همین طور است. علیرغم اعتقاد بخش بسیار کوچکی که سخت مذهبیاند، اما در تعاریف همه این طور معرفی میشوند.

در نتایج تحقیقی که من به آن نگاه کردهام، آمده است که انگلستان در سال هزار و نهصد و هشتاد و یک، اولین ناآرامیهای خیابانی را به خود دیده است. سال هشتاد و پنج، این ناآرامیهای خیابانی توسط جوانان خارجی تکرار شد. همین طور در سال نود و چهار این ناآرامیها باز هم اتفاق افتاد. سال هشتاد و یک و هشتاد و پنج همه شروع کردند به گفتن این که "ای وای، فقر تاثیر گذاشته است"، "ما چیزی را از دست دادهایم و به آن توجه نکردهایم". اما  در سال نود و چهار، همهی انگشتها به سمت مسجدی که در آن نزدیکیها قرار داشت نشانه رفت. این یک درک عمومی است در مورد این که اسلام مشکل اصلی در این زمینه است، بدون این که  در به وجود آمدن این مسایل نقش اصلی داشته باشد. و این درک باعث میشود که ما خود به خود از آنها دشمن بتراشیم و این درست همان چیزی است که میخواهیم، "دیگر پنداری"! گویا مساله این نیست که این جوانان، در این سن و سال، از بیکاری و نبود امکانات و فقر و زندگی خارج از محدوده در رنج هستند و اینها باعث به وجود آمدن مشکلات میشود. ما نمیخواهیم بپذیریم که بچههای ما از وجود مناسبات نابرابر در این جامعه به ستوه آمدهاند. در نتیجه میگوییم که اینها از ما نیستند، ریشهی این مشکلات را نمیبینیم و میگوییم اینها بچه مسلمانهایی هستند که به کشور ما آمدهاند و این مشکلات را به وجود آوردهاند. مثلا به مورد فرانسه نگاه کنید. جنگ جوانان در خیابانها. هرگز در اولین جنگهای خیابانی در آن جا کسی از اسلام حرف نزد. مساله اسلام نبود، مشکلات اجتماعی بود. اولین تظاهرات در لیون صورت گرفت. همه در مورد آن حرف میزدند و دنبال چارهای برای رفع مشکلات جوانان و مشکلات اجتماعییی که در جامعه وجود دارد، بودند. اما امروزه این جوانان را خارجی و مسلمان مینامند. این "دیگر پنداری" در سوئد هم به همین شکل پیش رفته است. در مالمو و سودرتلیه (کمونی در استکهلم) جوانان شروع به آتش زدن ماشینها کردند. این یک اعتراض بود، سنگ پرت کردن به طرف ماشین پلیس. آن وقت مسئولین امر به امامان مساجد و سایر شخصیتهای مذهبی مراجعه کردند که با این جوانهای معترض بنشینند و حرف بزنند. اما جوانان به هیچ وجه کاری با مذهب نداشتند. وجود نابرابریهای اجتماعی و خشونت در جامعه هست که آنها را به اعتراض وا میدارد. این نتیجهی تقسیم نقشهای اجتماعی و نابرابریهای اجتماعی است.

سئوال این است که آیا این جوانان در آن جا مورد تائید قرار میگیرند؟ در غیر این صورت تا کی میتوانند  بار این نابرابری و تبعیض را بر دوش خود حمل کنند؟ و چنین فکر کنند که اشکال ندارد، من که مثلا خودم را سوئدی میبینم، دیگران مرا غیر سوئدی بدانند! یا جوان دیگری میتواند این مساله را برای خودش این گونه حل کند که من اصلا نمیخواهم سوئدی باشم. و در نتیجه سعی کند که جای دیگری را برای تعریف هویت خودش پیدا کند، در گروههای جوانان، گروههایی که مشکلات مشابه دارند. در واقع، در این جا، تمام خانواده نقشی را که جامعه برایشان تعیین کرده و مقدر ساخته است بازی میکنند. و این یک جور احساس امنیت و تعلق گروهی داشتن است.

ناامیدی در بین جوانان رشد کرده است. در تحقیقی که پارلمان اروپا به عمل آورده است، نتیجهی تحقیق نشان میدهد که بیست و سه درصد از جوانان خانوادههای مهاجر خود را خارجی میدانند و تازه آنها یک گروه کوچک از کسانی هستند که مورد تبعیض و تحقیر قرار میگیرند و هنوز هم گمان میکنند که "ما"یی وجود دارد. حتی خود ما از کنار زنی که کودکاش را میزند، بدون اعتراض میگذریم، چون فکر میکنیم او از فرهنگ دیگری آمده است و من نباید در کار او دخالت کنم. در این جا ما از "حقوق کودک" میگذریم و این را مسالهای مربوط به خود آنها و فرهنگ آنها قلمداد میکنیم. در واقع، ما به "نسبیت فرهنگی" تکیه میکنیم و میگوییم این "فرهنگ آنها" است. در حالی که کتک زدن کودک را هیچ فرهنگی در جهان نمیپذیرد. گاهی  به نظر میرسد که تغییر غیر ممکن است. تحقیقی که من در سال گذشته انجام دادم، نشان داد که سیصد و نود پنج کودک بین دوازده تا بیست ساله که تعداد دختران و پسران در آن برابر بودند و همه از خانوادههای مهاجر میآمدند و همهی آنها یا در سوئد به دنیا آمده بودند یا از سنین پایین به این جا مهاجرت کرده بودند، پنجاه و سه درصد آنها خود را سوئدی نمیدانستند! این مساله این که آیا آنها به عنوان سوئدی پذیرفته میشوند یا نه، تاثیر بسیاری بر نگاهشان در مورد ملیت و تعلقات گروهیشان داشت.

بخش قابل توجهی از این کودکان احساس "خودی بودن" را نه در سوئد و نه در کشورهایی که والدینشان از آن جا به سوئد مهاجرت کردهاند، نمیکنند. و این تکان دهنده بود. من با آنها کلی حرف زدم. خیلی از آنها میگفتند که: ما خودمان را سوئدی میدانیم، اما از طرف جامعهی سوئد کماکان سوئدی به حساب نمیآییم. این مساله باعث میشود که این جوانان در پی یافتن هویت به طرف گروههای قومی و یا گروههای جوانان بروند. و این جاست که این مساله باز نمایان میشود. اگر از همه در مورد تنبیه بدنی کودک سئوال شود، همه یک صدا خواهند گفت که معلوم است که کودک را نباید کتک زد و این کار جرم دارد، ولی به  مهاجرین که میرسد، مساله از حقوق کودک به فرهنگ مهاجرین تغییر میکند. آن وقت گفته میشود که این مردم نمیخواهند سوئدی باشند. این مساله حقیقت ندارد. از هشتاد و هفت درصد افرادی که من با آنها  مصاحبه کردم، همه میخواستند سوئدی به حساب بیایند. میخواستند مثل بقیهی مردم این جامعه باشند. میخواستند در جامعه ادغام شوند. میخواستند هر چه که را دارند بدهند تا "خودی" به حساب بیایند. نمیخواستند بشنوند که خارجیاند. میخواستند دست به هر کار ممکنی بزنند تا سوئدی شوند. تقریبا یک ممیر یک درصد آنها هیچ گونه امیدی نداشتند. آنها فکر میکردند نه چیزی دارند و نه جامعه چیزی به آنها میدهد. این درصد شامل گروهی بود که بسیار مورد تبعیض قرار گرفته بودند. در این میان، یازده درصد هم معامله به مثل میکنند: "من نمیخواهم سوئدی باشم، نه اصلا نمیخواهم این جا بمانم". و این زمانی اتفاق میافتد که آنها دیگر نمیخواهند و مسایل را از سر باز میکنند. بسیاری از این جوانان دو هویتی شدهاند،  دارای دو چهرهاند. آنها باید خودشان را با جامعه وفق بدهند، پس در جامعه به گونهای دیگر خود را نمایان میکنند، اما در جای دیگری طور دیگرند؛ پوشیدن لباسهای عجیب و غریب، رنگ زدن مو، تفاوت لباس  در محیط خانواده با لباسی که در مدرسه میپوشند و...

صحبتام را میخواهم با این نقل قول، که فکر میکنم یکی از زیباترین متنهایی است که در این رابطه خواندهام، به پایان میبرم:

بهترین ترجمانی که میتوان از شعار "ما در برابر این گونه" آدمها وظایفی داریم، کرد این است که این نکتهای است که به ما خاطر نشان میسازد که تلاش کنیم این "ما" را چنان گسترش دهیم که بتواند تعداد هر چه بیشتری را در بر گیرد. این شعار و هدف میبایست ما را به بازگشت به زمان گذشته متمایل کند. به آن زمان که این "ما" شامل خانوادههای غار بغل دستی هم میشد؛ همچنین آن قومی که در آن طرف رودخانه زندگی میکردند؛ و بعد همهی آنها که پشت آن کوه زندگی میکردند؛ و بعد آنها که آن طرف دریا میزیستند و خداشناس هم نبودند و نوکرانی که همیشه کارهای پست را به عوض ما انجام میدادند. این پروسهای است که ما میبایست تلاش کنیم بپیماییم. ما باید شباهتهایمان را برجسته کنیم و علیه تبیینهای "آنها"، نه "ما"، به پا خیزیم.(ریچارد رورتی، آمریکا)

 

منبع: داروگ، شماره بیست و ششم، متن سخنرانی در سمینار کودکی ربوده شده، دوم ژوئن 2010،