گزارش یک دیدار با بچه های کار در ایران


مصاحبه سوسن بهار با دکتر پرتو


- سلام! لطفا خودتون را معرفی کنید؟
- من پرتو هستم. در آمریکا زندگی می کنم و شغلم پزشکی است.

- چطور با کودکان کار آشنا شدید؟
- در سال 2004 که می خواستم بعد از ده سال به ایران برگردم، در یک اتاق پالتاک مصاحبه ای بود با کودکان کار که از دو هفته قبل برایش تبلیغ شده بود. با وجود این که من در آمریکا زندگی می کنم و وقت متفاوت است، اما ساعت را کوک کردم و ساعت چهار و نیم صبح بیدار شدم که در این جلسه شرکت کنم. در متن پالتالک دوستان سئوالاتی را برای این کودکان می نوشتند و آن ها پاسخ می دادند. این گفتگو مرا به شدت جذب کرد. سر زنده و شاد بودن کودکان برای من بسیار جالب بود. بسیار هم باهوش به نظر می آمدند. یکی از آنان که یک پسر هفده ساله به نام صادق - که وقتی من به ایران رفتم، او را دیدم - می گفت که کار می کند، پسر دوم خانواده است و هم برادر بزرگش و هم خودش کار می کنند. چون پدرشان که کارگر بوده، در حال کار یک تیرآهن از بالا روی دستش افتاده و آن را از کار انداخته است، و حالا این دو برادر منبع اصلی درآمد خانواده هستند.
این پسر می گفت که میگرن شدیدی دارد، به طوری که روزها از درد نمی تواند کار کند و شب ها هم خوابش نمی برد. من تخصصم در طب سوزنی است. فکر کردم که می توانم به ایشان کمک کنم، چون می گفت تنها چیزی که برای کمک آن جا وجود دارد، قرص مسکن هست و آن هم فقط تا حدی کمک می کند. میگرن هم چیزی است که مسکن برایش زیاد موثر نیست. آن جا بود که فهمیدم کاری از دست من برای این دو نفر برمی آید و می توانم کمکی بکنم...
از طریق مسئول اتاق پالتالک با این کودکان و مرکز نگه داری شان تماس گرفتم. و با دو خانمی که آن جا کار می کنند، صحبت کردم. به تهران که رسیدم، به مرکز زنگ زدم و یک روز که قرار بود بچه ها را به یک پارک در شرقی ترین جای تهران ببرند، با آن ها قرار گذاشتم. یک اتوبوس شرکت واحد را گرفته بودند و با یک دسته از اسباب بازی های مختلف می خواستند به شهربازی بروند. می گفتند که این کار آسانی نیست و این دفعه ما خیلی اعیانی می رویم. بچه ها با چند سرپرست و بعضی هم با مادران خود بودند. از لحظه ای که این بچه ها را دیدم، خنده و شوخی و گفتگو شروع شد. این شادی در یک لحظه جا نمی گیرد. در تمام مدت، این کودکان در حال گفتن و خندیدن و جوک تعریف کردن و سر به سر هم دیگر گذاشتن بودند. از دیدن من هم اصلا خجالت نمی کشیدند. از همان اولین لحظه شروع کردند به سئوال از من. سئوالاتی که برای آمریکایی ها خیلی شخصی و خصوصی است. برای من بسیار تجربه خوبی بود. تجربه ای که اصلا انتظارش را نداشتم.

 

 

- هدف شما از این ملاقات چی بود؟ البته شاید به کار بردن کلمه هدف درست نباشد، چون هر کس که کاری را اتجام می دهد، نقطه عزیمتی دارد. اما اگر ممکن است بگوئید این ملاقات را چرا انجام دادید؟
- من برای کمک و به ویژه کمک پزشکی خواهان ملاقات با این مرکز شدم. روز اول سرویس درمانی به مادران اختصاص داشت و بسیار جالب بود. کل این تجربه بسیار جالب بود . جایی که ما بودیم، البته پارسال جایشان عوض شده بود، یک خانه قدیمی بود. از آن خانه های قدیمی تهران که وقتی وارد می شوید وسط آن یک حوض است و دور تا دور آن هم اتاق قرار دارد و همه به هم مربوطند. خانمی که آن جا زندگی می کرد، این منزل را در اختیار مرکز قرار داده بودند. ایشان واقعا بسیار تلاش کرده بود، تا امکانات فراهم شود و من بتوانم بر روی این افراد کار کنم. روزی که من کار را شروع کردم، یک روز پنج شنبه بود و من با هفتاد نفر کار کردم. بدون این که من چیزی گفته باشم، بچه ها خودشان مسئولیت گرفتند، نوبت می دادند. و مثلا می گفتند که نوبت این است و نه آن. من گفته بودم که برای هر مریض بیست دقیقه وقت می گذارم که به همه نوبیت برسد. اگر کار با کسی از بیست دقیقه بیشتر می شد، بچه ها در می زدند و می گفتند بیست دقیقه گذشت.
بار دوم بیشتر بچه ها را مورد آزمایش و درمان قرار دادم. مشکلات عمده بچه های شش و هفت ساله چیزهایی مثل سر درد و سایر عوارض ناشی از استرس بود.
سال بعد آن ها به جای دیگری منتقل شده بودند. منزل همان خانم بود، اما یک طبقه کامل آن را در اختیار این مرکز قرار داده شده بود. دو اتاق آن برای کار بچه ها بود. شش کامپیوتر در این اتاق ها گذاشته بودند که اگر بچه ها و پدر و مادرها بخواهند کامپیوتر یاد بگیرند، بتوانند. اتاق دیگر، کتابخانه بود و تلویزیون و فیلم. بچه ها از جای جدید خیلی راضی هستند. خانه قبلی اجاره ای بود و مشکلات زیادی داشت، اما این خانه مال خود این خانم هست و یک طبقه اش به مرکز اختصاص دارد. هنوز اما می تواند بهتر از این باشد. چون چیزهایی که دارند، فقط چیزهای پایه ای هست. بسیار کم.

 

 

- میزان شرکت آقایان در امور مربوط به کودکان چقدر است؟
- تا آن جا که من حس کردم، شرکت و فعالیت خانم ها بیشتر است. تقریبا بیش از دو برابر. البته این فقط تجربه من هست. و تجربه من محدود است. آقایی که من در آنجا دیدم در اداره دولتی کار می کرد. یکی از ایشان استاد دانشگاه بود و در رشته کارگردانی درس می داد. یکی دو آقای دیگر هم بودند که من با آن ها کم صحبت کردم و متوجه نشدم که کارشان چی بود. آقایان دوست داشتند با من انگلیسی صحبت کنند. من اما بیشتر با مسئولان مرکز، خانم پناهی و اکبری، در گفتگو بودم.

- تعداد کودکان به لحاظ جنسیت چگونه بود.
- می توان گفت پنجاه پنجاه.

- ترکیب سنی؟
- از بچه های سه و چهار ساله در این گروه بودند تا بچه های هفده هجده ساله. خانمی هم آن جا بود که خودش می گفت از سیزده چهارده سالگی پدر و مادرش را از دست داده و ابتدا در مرکز دیگری بوده و بعد به این مرکز آمده. این خانم به بچه ها خیلی نزدیک بود و همه بچه ها را می شناخت و سرپرست هم بود. کلا بچه ها دید مثبتی به ادامه تحصیل و زندگی دارند.

- این کودکان - بنا به تجربه من - از هم نوعانشان در سایر کشورهای دنیا بسیار با روحیه ترند. شما هم به این نکته اشاره کردید. به نظر شما علت آن چیست؟
- من فکر می کنم که این بچه ها طرز فکر بسیار خوبی دارند درباره این که چکار می خواهند بکنند. به نطر من علت این روحیه شاد و مستقل این است، که این کودکان قدر کوچک ترین چیز مثبتی را در زندگی می دانند. ماها خیلی راحت همه چیز را به دست آورده ایم . برای ماها داشتن بسیاری از چیزها و توان انجام بسیاری از کارها، امری بدیهی است. اما این کودکان با رنج و مشقت و تلاش زیاد به اندک چیزی می رسند. به همین دلیل هم قدر هر لحظه از زندگی را برای ساختن آینده شان می دانند. به همین دلیل هم روحیه بسیار مثبتی دارند.

- آیا این گروه از پائین و به اتکای خود بنا نهاده شده؟ یا این که از جریان و موسسه مثل یونیسف و یا سایر نهادها کمک می گیرد؟
- تا آن جا که من می دانم، این حرکت از پائین به بالا بوده و به همت خود این دوستان بنا نهاده شده است. از پارسال تقاضا کرده اند که به عنوان یک ان جی او ثبت شوند، اما هنوز هیچ جوابی به آن ها داده نشده است.

 

 

- کار کودکان چی هست؟
- فرق دارد. چیزی را که من متوجه شدم، به خصوص در تابستان امسال، این است که گویا بچه ها مختلف اند. یک عده از بچه ها کسانی هستند که برنامه مدرسه روزانه دارند. یعنی روزها به مدرسه می روند و شب ها کار می کنند، مثلا در خیاط خانه ها به ویژه دختران. یکی از دختران می گفت که در کارگاه نقاشی کار می کند. بعضی از بچه ها هم شبانه به مدرسه می روند و روزها کار می کنند. مثلا پسری یازده ساله آن جا بود که می گفت در بازار در کارگاه رفوگری پسر عموی پدرش کار می کند. از او پرسیدم که آیا تنها فرزند خانواده است. گفت: نه باز هم هستند، اما من کوچک ترین آن ها هستم. در مورد کار او می گفتند، چون رفوگری به وسط فرش مربوط می شود، به دست های کوچک کودکان بیشتر نیاز است.
کلا بیشتر دختران کارهای نیمه وقت دارند و بیشتر خیاطی و نقاشی. پسرها هم بیشتر کارهای ساختمانی می کنند. بچه های کوچک تر دست فروشند و به خصوص تابستان ها کار برای شان راحت تر است. مثلا بچه های ده یازده ساله را می فرستند برای فروش چیزهای مختلف مانند آدامس، روزنامه، باطری، فال حافظ و... در تهران شما در هر خیابانی که راه بروید، بچه هایی هستند که جلوی شما را بگیرند و بگویند: خانم فال حافظ. من درباره کار بچه ها پرسیدم، گفتند که خانواده هایی هستند که روی درآمد این بچه ها برای گذران زندگی حساب می کنند.
چیزی را که من می خواهم الان بگویم و خیلی خوشم آمد و صمیمانه به خاطر آن تشکر کردم، برنامه ای است که دارند بر روی آن کار می کنند. هر چند که این برنامه در جو مخالفت خانواده ها شروع شده، اما می خواهند علی رغم این مخالفت ها آن را جا بیندازند. این برنامه شامل برگزاری کلاس هایی است که به رشد آگاهی و توانمندی آدم کمک می کند. این کلاس ها به خصوص برای مادرهاست. در این کلاس ها، حقوق زنان و کودکان آموزش داده می شود و بسیار لازم است. خانم آگاهی می گفت که اکثر این خانواده ها در فرهنگی بزرگ می شوند که در آن مرد قدرت مطلق است. و چون مرد است، هر کاری که بکند اشکالی ندارد. مثلا اگر بچه ها یا مادر بچه ها را کتک بزند، یا هر نوع حشونتی به خرج بدهد، هیچ اشکالی ندارد چون مرد است. در این خانواده ها وقتی که به کودکان خشونت روا می شود، مادران بچه ها را وادار به سکوت می کنند تا آبروریزی نشود. معمولا گفته می شود: اشکال ندارد، مرد است. از سر کار آمده است، خسته است. عذر و بهانه های این جوری آورده می شود.
این دوستان کلاس های گذاشته اند که این آگاهی را به مادران بدهند، که هر نوع خشونتی علیه کودکان باید ممنوع باشد و نباید در مقابل آن سکوت کرد و یا بچه ها را وادار به سکوت نمود. قرار است بعدها پدران هم وارد این کلاس ها شوند. مواردی بوده است که خود زن ها اعتراض کرده اند که شما باعث از هم پاشیدگی خانواده ها می شوید. مسئولین این کلاس ها می گویند اکثریت این زن ها چون آگاهی ندارند، این رفتار را می کنند.
من از این برنامه مرکز بسیار خوشحال هستم، چون کاری که می کنند فقط کمک های مالی و ایجاد تسهیلات برای بچه ها نیست، بلکه آموزش حقوق انسانی و شهروندی هم هست. و جنبه فرهنگی دارد. آن هم به صورت ریشه ای، یعنی هم روی پدر و مادرها کار می کنند و هم روی بچه ها.
تجربه دیگری هم داشتم. یک بار خانم پناهی گفت: بچه ها را یک روز ببریم بیرون برای ناهار. من گفتم: چه فکر خوبی. روزی قرار بود بچه ها را به تئاتر شهر ببرند. نمایشی بود که بعدازظهرها اجرا می شد، اما بازیگران آن حاضر شده بودند برای بچه ها یک سانس ویژه صبح اجرا کنند. فقط برای بچه ها. البته ما این دفعه دیگر اتوبوس دربست هم نداشتیم که به قول خانم پناهی مثل اعیان و اشراف برویم، بلکه بچه ها به گروه هایی تقسیم شده بودند و هر گروه با یک یا دو سرپرست سوار اتوبوس می شد. بچه ها خیلی خوب و آرام بودند. بچه هایی فوق العاده خوش رفتار، که هر چند شیطونی هم می کردند، اما خیلی خوب و عالی بودند. در تئاتر شهر وقتی که نمایش شروع نشده بود، خانم پناهی بچه ها را به روی سن می برد و بچه ها شعر می خواندند، معما می گفتند، جوک تعریف می کردند و... خانم پناهی خیلی خوب بلد است که چطور بچه ها را هدایت کند، با قاطعیت، اما محبت و ملایمت. بعد بچه ها را بردیم ناهار. می گفت که این بار اولی هست که بچه ها را با هم به چلوکبابی آورده ایم. ولی این بچه ها به حدی مودبانه رفتار کردند که واقعا جالب بود. دستمال سفره را روی پایشان گذاشتند و یا به یقه شان می زدند. برای من خیلی جالب بود، چون مثلا در آمریکا کلاس هایی هست برای رفتار اجتماعی. اما این بچه ها بدون هیچ آموزشی خود به خود این قدر مودب و محترم بودند. بعدش پیاده برگشتیم به مرکز.
البته چندین مرکز از این نوع وجود دارد. بین این مراکز اختلاف نظر و نحوه اداره کردن امور پیش می آید. بین بچه ها هم طبعا این اختلافات به وجود می آید، اما خیلی زود بچه ها به بزرگ ترها خبر می دهند و مانع از برخورد غلط می شوند. بچه ها خیلی خوب می دانند که چطور رفتار کنند. من واقعا ذوق زده شده بودم.

 

 

- بسیار جالب و زیبا توضیح دادید. برای من جالب این است که چقدر همه چیز این بچه ها به هم شبیه است. در مصاحبه های رادیویی درباره کنگره دوم کودکان کار، گفتم که شخصیت و رفتار اجتماعی این بردگان ارزان سابق از هر تاجر کت و شلوار آرمانی پوش کیف سامسونیت به دست بگیر وال ستریت هم مدرن تر و پسندیده تر بود. این نکته بسیار چشم گیری است که در مورد همه این بچه ها صادق است.
یک سئوال دیگر این است که چطور می توان به این مرکز کمک کرد؟ به چه چیزهایی نیاز دارند؟ به عنوان پزشک، مشکل این بچه ها را چه می بینید؟
- برداشت من از سلامتی بچه ها این است که بیشتر آن ها دچار سوء تغذیه هستند. معایناتی که کردم، نشان می داد که اغلب بچه ها دچار کم خونی اند. البته واکسینه شده اند. خوشبختانه بچه هایی که من باهاشان کار کردم، بیماری سیتماتیک بدی نداشتند. بیماری های بود که آسیب شناسانه بود و بیشتر به خاطر کارشان است. مانند درد دست و سر. مشکلاتی که دختران داشتند هم جنبه سیستماتیک نداشت. و البته باز این هم تجربه من بود.
به نظر من، بهترین کاری که می توان برای این بچه ها کرد، تماس با خانم پناهی است. چون ایشان می داند که بچه ها مشخصا به چیزهایی نیاز دارند. مثلا خود من وقتی که از ایران و از ملاقات با این کودکان برگشتم، خیلی هیجان زده بودم و خیلی دوست داشتم که با دوستانم درباره این بچه ها صحبت کنم. چند تن از دوستانم گفتند: آیا دوباره به ایران می روی که با این بچه ها کار کنی؟ من گفتم: بله، این حتماا در لیست وظایفم هست که بروم و با این بچه ها کار کنم. این بود که بعضی دوستان من، بدون این که من چنین انتظاری داشته باشم، مبلغی جمع آوری کردند و گفتند که این پول برای این بچه هاست. 500 دلار بود. من پرسیدم: آیا چیز خاصی را در نظر دارید که برای بچه ها بخرم؟ گفتند: نه هر جور که خودت صلاح میدانی. من هم با خانم پناهی تماس گرفتم و ایشان گفت: می توانیم برای بچه ها کفش بخریم و لوازم تحریر، چون درست شهریور بود و موقع شروع مدرسه ها. ایشان جایی را در بازار بزرگ تهران پیدا کرد. و هفته بعد که من با ایشان تماس گرفتم، مطلع شدم که توانسته است برای 213 نفر 213 جفت کفش و مقداری لوازم تحریر بخرد. دفتر کتاب و مداد بخرد.

- آیا شما با پزشکان بی مرز در ارتباط هستید؟
- من نه، اما می دانم که پزشکان بی مرز در ایران هستند و در منظقه سیستان و بلوچستان کار می کنند. در راه برگشت از رستوران، با مادر یکی از بچه ها حرف می زدم. این خانم افغانستانی بود و می گفت که خودش و همسرش مدت بیست سال است که در ایران زندگی می کنند، اما بچه های افغانستانی را در مدرسه ثبت نام نمی کنند. مدارس خاص و تک و توکی هست که کودکان افغانستانی را ثبت نام می کنند. می گفت که یک کودک دو ساله دارند که بیماری صرع دارد. این از مواردی است که می توان کمک کرد. البته خانم پناهی می گفت: بسیاری از پزشکان خود ایران از این مریض ها مجانا عیادت می کنند و حتی کمک دارویی هم می کنند. البته این امر سازمان یافته ای نیست.

 

 

- شما در طول صحبت تان که سراسر خاطره بود، مهم ترین نکات را توضیح دادید. اما دلم می خواهد غم انگیزترین چیزی را که از آن متاثر شدید و در عین حال شادترین خاطره تان را هم از این سفر تعریف کنید.
- من دو خاطره دارم. چیزهایی هست که اجازه می خواهم نگویم، اما یکی که مرا ناراحت کرد کلا رفتاری بود که با خانم ها می شد. نه از طرف بچه های این انجمن، بلکه از طرف خانواده ها و جامعه. مثلا یک دختر چهارده ساله اگر بخواهد برای کمک در انجمن، یعنی کمک به بچه های کوچک تر و در عین حال فراگیری کامپیوتر به مرکز بیاید، خانم پناهی باید برود و اجازه این دختر چهارده ساله را از برادر یازده ساله اش بگیرد. هر چند برادر کوچک تر است، اما چون پدر و مادر این دختر فوت کرده اند، برادر یازده ساله - فقط به این علت که پسر است - حق دارد اجازه بدهد یا ندهد.
خاطرات خوب خوشبختانه از خاطرات بد بیشترند. وقتی که از تئاتر شهر به رستوران می رفتیم تا غذا بخوریم، گفتم که باید در چند گروه سوار اتوبوس می شدیم. شانس آوردیم موقع برگشتن اتوبوسی گیر آوردیم که زیاد پر نبود و همه توانستیم سوار شویم. در اتوبوس های ایران هم که می دانید، جای خانم ها و آقایان از هم جداست. اما خوب این دفعه آقای راننده که دید ما با هم هستیم و سرپرستان بچه ها باید با آن ها باشند، حاضر شد استثنا قائل شود. در نتیجه یک تعداد از خانم ها از جمله من و چند تن از دوستانم را که با خودم برده بودم، توانستیم به قسمت آقایان برویم. فرهنگ ایران را هم که می شناسید. یعنی قوانینی که مثلا خانم ها نباید بخندند یا نباید با صدای بلند حرف بزنند. اما این بچه ها به قدری جوک می گفتند و شیطنت می کردند که نه من و نه هیچ کدام از دوستانم نمی توانستیم از خندیدن خودداری کنیم. سر به سر هم می گداشتند. یکی کمربند آن یکی را می کشید. همه هم لقب دارند. به یکی می گویند حسن موشه و هر کدام هم دلیلی دارد که این لقب ها را گرفته اند. این حسن موشه داشت با کمربند دوستش ور می رفت. او به حسن گفت: این قدر سر به سر من نذار، من تو را می کشم آخرش و مرا به زندان می برند به جرم قتل یک موش! شوخی های سر زنده ای با هم داشتند که شما واقعا انتظار نداشتید. بچه هایی که نه و ده ساله هستند، با آن فشار کاری که روی آن هاست، اما چنین روحیه ای دارند و خیلی هم جنتلمن هستند. خیلی با ادبند. اصلا نمی توان تصور کرد که این ها کلاس آموزش رفتار اجتماعی نرفته اند. می ایستند تا اول خانم ها از پله بالا روند و بسیاری از چیزهای دیگر. خیلی با مهربانی. خاطره خوب از این بچه ها زیاد دارم. بچه هایی که واقعا چیزی در زندگی ندارند، اما این همه خوبی دارند که به شما بدهند. اون روز که برای ناهار رفتیم، همه بچه ها دوست داشتند که غذا را بگیریم ببریم خانه، چون به فکر مادر و خواهری بودند که نتوانسته بودند همراه ما باشند. بچه هشت ساله نمی خواست تنها غذا بخورد. می خواست غذا را به خانه ببرد. ما البته برای خانواده ها هم غدا گرفتیم. کوتاه کنم، شعور عاطفی بچه ها به حدی بالا و زیبا بود که من واقعا انتظار نداشتم. شما واقعا رفتارهایی که از بزرگ ترها انتظار دارید را این بچه ها خود به خود دارا بودند.