كودكانى كه در آفريقا مسلح مى شوند
ماجراى سرباز بچه هاى قاتل

 

ترجمه: محمدعلى فيروزآبادى


«پاپى» (Papy) و انگوى (Engoy) دو تن از يكصد و بيست هزار بچه سربازى هستند كه در جنگ هاى قاره آفريقا شركت داشته اند. اين دو و امثال اين سربازان كم سن و سال هم قاتل هستند و هم قربانى. بازگشت و پذيرش اين كودكان جنگجو از طرف جامعه امرى است بسيار دشوار و علاوه بر آن همواره بايد با فقر، ترس، خاطرات وحشتناك و تنفر از خود نيز دست و پنجه نرم كنند. اين پسر در هر قدمى كه برمى دارد خاطرات گذشته برايش زنده مى شود و با هر قدم درد حاصل از تركش هاى باقى مانده در زانويش امان از وى مى برد. «انگوى» در همان حال كه به سمت كلبه اش مى رود، مى لنگد و با زحمت چيزى را به خانه مى برد. عطر شيرين نان تازه پخته شده در فضاى اين دهكده دورافتاده در نواحى مركزى كنگو پيچيده است. نانواى جوان بر روى نان ها روغن مى مالد. دره هاى انبوه اين منطقه را ابر و مه تيره اى پوشانده است. بچه ها در راه مدرسه نان هاى تازه را از «انگوى» مى خرند. او بچه خوش شانسى است كه از جنگ جان سالم به در برده و توانسته به دهكده زادگاهش بازگردد. كار هم مى كند، اما به هيچ صورت خوشبخت نيست.

«انگوى» يكى از بچه سربازهاى آفريقا بوده است، بچه سربازهايى كه بر اساس برآوردها تعداد آنها به يكصد و بيست هزار نفر در كل قاره آفريقا مى رسد. اين سربازان كوچك البته در مناطقى كه درگيرى ها پايان يافته و يا فشارهاى بين المللى در اين مورد زياد بوده است، آزاد شده اند. در چنين حالتى آنها به اصطلاح خلع سلاح شده و از ارتش مرخص مى شوند. پروژه بازپرورى و به اصطلاح اعاده حيثيت اين كودكان در جهتى تنظيم شده تا بازگشت به اجتماع و پذيرش آنان از سوى اجتماع را حتى الامكان تضمين كند، كارى كه البته چندان ساده نيست. اين چنين كودكانى به نوعى با رفتار و منش نظامى خو گرفته اند و اغلب دچار پيامدهاى حاصل از ضربه هاى روحى و روانى هستند. آنها در نهايت چاره اى جز بازگشت به خانه ندارند، اما تاسف بارتر اين كه در اكثر موارد خانواده ها فرار كرده و يا به خاطر جنگ از هم پاشيده و در فقر مطلق زندگى را مى گذرانند. در چنين وضعيتى است كه اين بچه سربازهاى سابق به خانه بازمى گردند: بدون اسلحه كه براى آنها احترام بياورد و معمولا بدون سواد و بدون پول در آفريقا بازگشت به خانه آن هم با دست خالى يك فاجعه است.

«پاپى» از يكى از نهادهاى كمك رسانى، تشكى دريافت كرده است. شب ها آن تشك را در گوشه چپ كلبه كه تنها جايى است كه سقف سالم دارد، پهن مى كند و روى آن مى خوابد. اگر باران ببارد هم چاره اى ندارد جز آن كه مادر و خواهر كوچكش را در آن تشك سهيم سازد. «پاپى» پسرى خجول و كمرو است كه با آن جثه كوچك و نحيف خيلى كمتر از سن واقعى اش (۱۶ سال) نشان مى دهد. او شش سال تمام در ارتش كنگو بر عليه شورشيان جنگيده است و تازه شش ماه قبل بود كه دوباره به «كينشازا» بازگشت. پدر و مادرش مى گويند كه «پاپى» اصلا آدم ديگرى شده كه به هيچ رسم و قانونى تن نمى دهد و در عوض هميشه از حق و حقوق خودش مى گويد و دستور مى دهد. در چهره تكيده اين پسرك عشق و نفرت موج مى زند. «پاپى» عصبانى است. از دست پدر و مادرش، از فقر و از دست زندگى. هنگامى كه پس از دوازده ساعت كار در آن تعميرگاه ماشين به خانه مى آيد، اغلب چيزى براى خوردن پيدا نمى كند. پدر و مادرش نه كار دارند و نه پول. آنها با حالتى درمانده تنها نظاره گر فريادهاى خشم آلود «پاپى» هستند. مادرش مى گويد كه او پسر خيلى خوبى است، اما مادر و پدر مى دانند كه همين پسر آدم هاى زيادى را كشته و به زنان زيادى تجاوز كرده است.

«پاپى» و «انگوى» هر دو چند صباحى را در مركز بازپررورى «Buple» گذرانده اند. اين مركز درواقع يكى از زيرمجموعه هاى سازمان دفاع از حقوق كودكان موسوم به BICe است، سازمانى كه به صورت مشترك توسط فرانسه و آلمان پايه گذارى شده و اداره مى شود. «پاپى» و «انگوى» جزء يكصد بچه سرباز سابقى بودند كه از پاييز ۲۰۰۳ در اردوگاهى وابسته به Bupole براى مدتى زندگى عادى و غيرنظامى آماده مى شدند. آنها در آن محل كمى به مرور درس هاى دبستانى مى پرداختند و كمى آموزش مى ديدند و البته تحت مراقبت هاى پزشكى و روان شناسى نيز قرار داشتند. آنها در آنجا ياد مى گرفتند كه چطور بايد هر اختلافى را با گفت و گو و نه با اسلحه حل و فصل كرد و چطور مثلا مى توان باخت در يك مسابقه فوتبال را پذيرفت و تحمل كرد. سازمان BICE به كمك صليب سرخ جهانى توانست پدر و مادر اين بچه ها را پيدا كند و در همان دهكده محل تولدشان حتى الامكان براى آنان كارى بيابد. مركز Bupole در واقع حاصل يك طرح آزمايشى است زيرا اين مركز مسائل جديدى را دنبال مى كند و از نظر مالى هم توسط دولت بلژيك و كمك هاى مردمى پشتيبانى مى شود و هيچ ارتباطى هم با برنامه هاى مصوب يونيسف ندارد. اين مركز بازپرورى و به عبارت ديگر اين مركز اعاده حيثيت در دهكده اى به نام «توبولوكو» در نزديكى شهر «كانانگا» واقع در ۸۵۰ كيلومترى شرق «كينشازا» قرار دارد. هر گروه از بچه سربازهايى كه به اين مكان آورده مى شوند، پس از پايان دوره با مراسمى ويژه به صورت نمادين به آغوش جامعه بازمى گردند. عمل بازپرورى بايد به صورتى مستمر و موثر انجام پذيرد. به همين خاطر اين سربازان كوچك مدت سه ماه در اين مركز نگهدارى مى شوند و مراقبت هاى پس از اين دوره نيز به وسيله مددكاران اجتماعى در محل زندگى آنها انجام مى گيرد، ولى با وجود همه اين مراقبت هاى ويژه در Bupole معالجه و درمان زخم هاى روحى و روانى اين بچه ها چندان عملى نيست. در كشور فقير و جنگ زده كنگو تعداد روان شناسان متخصص بسيار پايين است و سازمان BICE هم بودجه اى براى پرداخت دستمزد آنها در اختيار ندارد و بدين صورت است كه ضربه ها و جراحات روحى و روانى اين سربازان كوچك همواره به صورتى به اصطلاح نامرئى، درست به مانند تركش هايى كه در پاى «انگوى» قرار دارد، بر سر جاى خود بدون هيچ درمانى باقى مى مانند.

«پاپى» به همراه پنج پسر جوان ديگر در كارگاهى قديمى و كثيف روى موتور يك فورد كهنه كار مى كند. آرايش موها و كفش هاى ورزشى اش مرتب و منظم است. روپوش روغنى و كثيفى كه تا روى زانوهايش مى رسد، به تن دارد. يكى از دوستانش از روى صميميت دستش را روى شانه «پاپى» مى گذارد. ناگهان «پاپى» مثل برق از جا مى پرد، بدنش به لرزه افتاده و با حالتى تهاجمى و آماده جنگ نگاه مى كند. اين واكنش عجيب در واقع يادگارى است از دوران جنگ، واكنشى كه به وسيله آن بارها در جنگ هاى تن به تن جان او را نجات داده است. اوايلى كه «پاپى» در اين تعميرگاه كار مى كرد، چندان مورد توجه همكارانش نبود و آنها به نوعى از او مى ترسيدند و وى را طرد مى كردند، اما حالا ديگر يكى از آنها شده است. براى دوستان و همكارانش از جنگ مى گويد كه البته چندان براى «پاپى» حكايت آن دوران ساده نيست، زيرا حرف زدن در اين مورد او را به ياد تصاويرى مى اندازد كه شب ها همچون يك كابوس او را آزار مى دهند.

«پاپى» مى گويد: يك بار با چاقو زخمى شدم، خون خودم را ديدم و ناگهان همه اطرافم را خون گرفت، خون انسان هايى كه خودم آنها را كشته بودم، خون دوستان ديگرم كه جنازه آنها جلوى رويم بود و خون زن هايى كه به آنها تجاوز كرده بوديم. در نگاه «انگوى» تلخى و عصبيت زيادى موج مى زند. زمانى كه او را براى خدمت در ارتش برده بودند، قول هاى زيادى به وى داده شد: پول، ماشين و تلفن همراه. اما رئيس جمهور سابق كنگو يعنى «لورن كابيلا» كه اين وعده ها را داده بود، حالا ديگر در اين دنيا نيست. حتى هنگامى كه قرار شد اسلحه ها را زمين بگذارند، قول داده شد كه در قبال اين كار به آنها سیصد دلار پاداش بدهند. اما «انگوى» هيچ كدام از آن پاداش ها و وعده و وعيدها نصيبش نشد. پنج سال جنگ، فرار و زندان جوانى او را به هدر داد و شانس هاى زندگى وى را ربود و حال تنها چيزى كه برايش باقى مانده، دردى است كه با هر قدم بر جانش مى ريزد.

«انگوى» سعى مى كند اين احساس را براى «هيلار» كه يك مددكار اجتماعى سازمان BICE است، توضيح دهد. اما ناگهان از جايش بلند مى شود و لنگ لنگان به گوشه اى مى رود. پيراهن كوتاه سفيدرنگ و كثيفش به تن لاغر «انگوى» زار مى زند. در آن گوشه سيگار يا چيزى شبيه به آن روشن مى كند و با حالتى وحشيانه و عصبى به آن پك مى زند و چند لحظه بعد برمى گردد. نگاهش تهى از هر چيزى است و خسته و درمانده و نااميد به نظر مى آيد. هر بار كه مى خواهد از احساسش بگويد، وحشت زده مى شود و مى ترسد كه «هيلار» با شنيدن داستان او تنهايش بگذارد و ديگر بازنگردد. ضربه هاى روحى گاه همواره تهديدى براى توانايى هاى دفاعى انسان به شمار مى رود و مى تواند تمام هويت و جهان بينى شخص را به مخاطره بيندازد. سخت ترين بخش اين حالت فاجعه هايى است كه خاطره آن به مرور زمان از بين نمى رود و بيمار روحى روانى به صورتى خودخواسته آنها را به ياد مى آورد، فاجعه هايى مثل مورد سوءاستفاده جنسى قرار گرفتن و تجاوز به ديگرى، شكنجه و يا جنگ.

بازسازى مناسبات و ارتباط چنين شخصى با ديگر اشخاص هم كارى بى نهايت دشوار است. حتى سازمانى چون BICE هم نمى تواند اعتماد از دست رفته اين سربازان كوچك را بازتوليد كند و از طرفى اين امكان را نيز ندارد تا وعده هايى كه ديگران به آنها داده بودند عملى سازد. كارشناسان اين سازمان هم ديگر بيش از اين قادر به تسهيل ارتباط مجدد اين بچه ها با جامعه نيستند و تاسف بارتر اينكه بسيارى از اين بچه ها پس از گذراندن اين دوره مدت زيادى نزد خانواده خود نمى مانند زيرا ديگر قادر نيستند خود را با ساختار اجتماعى سنتى و پدرسالارانه جامعه خود تطبيق بدهند. بعضى از آنها سعى مى كنند تا آرزوها و روياهايشان را براى پولدارشدن عملى كنند و به همين خاطر حاضر مى شوند تحت شرايطى طاقت فرسا در معادن الماس كار كنند. اما بسيارى از اين بچه سربازهاى سابق به دنياى مانوس اسلحه و جنگ بازمى گردند و البته اين بار اين بازگشت با پيوستن به باندها تبهكارى و زندگى در خيابان و مصرف موادمخدر صورت مى گيرد و بسيارى از آنان نيز به محض آنكه به هجده سالگى مى رسند دوباره به ارتش ملحق مى شوند.

«پاپى» در روياى مهاجرت است. او مى خواهد راننده شود تا با پولى كه به دست مى آورد چند نفر را استخدام كند تا براى او يك الماس درشت پيدا كنند و او بتواند تا پول حاصل از فروش آن الماس به اروپا برود. دلش مى خواهد در اروپا هم راننده بشود و براى پدر و مادرش پول بفرستد تا آنها بتوانند خانه اى با يك سقف محكم و بى سوراخ بسازند و هر شب گوشت بخورند. اما «انگوى» بخواهد يا نخواهد مجبور است كه همانجا بماند. با وجود آن كه دهكده او با يكى از معادن بزرگ الماس فاصله اى ندارد، ولى آن تركش هاى باقى مانده در آن پاى مجروح، اجازه رفتن به آنجا را به وى نمى دهند. پول حاصل از نانوايى هم به سختى كفاف زندگى «انگوى» را مى دهد.مسئله مهم و اصلى براى بازگشت موفقيت آميز يك بچه سرباز سابق به جامعه داشتن و توانايى كار است تا بدين صورت او به نوعى مشغول باشد و بتواند نيازهاى زندگى خود را تامين كرده و به عنوان فردى مثبت شناخته شود. بدون شك به كارگيرى روش هاى نوين روان درمانى در مورد اين مددجويان كوچك، يك شانس بزرگ به شمار مى رود، اما اين همان چيزى است كه آنها از آن محروم هستند، زمانى «هيلار»، «انگوى» را نزد پزشكى فرستاد تا شايد بتواند تركش هاى پاى وى را با جراحى خارج سازد كه البته آن پزشك توانايى اين كار را نداشت. اما «انگوى» مى داند كه چند تركش در پايش جاخوش كرده اند و همان جا هم خواهند ماند و «انگوى» با هر قدم دردناك خود به ياد جنگ خواهد افتاد.


• ضميمه
از ۱۹ سال پيش به اين سو شورشيان ارتش موسوم به LRA در شمال كشور «اوگاندا» عليه نفوذ و قدرت پرزيدنت «ايورى موسونى» و نيروهاى دفاع ملى اين كشور در حال جنگ هستند. بخش اعظم واحدهاى LRA در واقع تشكيل شده از همين سربازان كوچك و كم سن و سال افراد LRA اين كودكان را كه هشت تا دوازده ساله هستند ربوده و تحت آموزش هاى نظامى قرار مى دهند. براساس برآورده هاى سازمان ملل متحد تا به امروز ۲۰ هزار كودك به صورت اجبارى به اين اردوگاه ها آورده شده اند كه ۱۰ هزار تن از آنها فقط در سال ۲۰۰۲ ربوده شده اند. از طرف ديگر نيروهاى دفاع ملى ارتش «اوگاندا» نيز متهم شده اند كه سربازان كوچك رها شده يا فرار كرده از چنگال LRA را در اين ارتش دوباره به كار گرفته اند. رهبر شورشيان LRA مرد مذهبى متعصبى است به نام «جوزف كانى» كه قصد دارد «موسونى» را سرنگون كرده و يك حكومت مسيحى بنيادگرا تشكيل دهد. در جمهورى دموكراتيك «كنگو» نيز بين سال هاى ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۲ احتمالاً ۳۰ هزار بچه سرباز براى دو طرف جنگ، اسلحه به دست گرفته اند. تا به امروز تنها بخش كوچكى از اين سپاه كم سن و سال به زندگى عادى بازگشته اند.


منبع: اشپيگل