کودکان کارگر از زبان خودشان

 

آنچه در زیر می خوانید گزیده ای است از مجموعه ای که کودکان کارگر نوشته اند، در کلاس هایی که چند سال است روزهای جمعه در چند مرکز غیر دولتی برای آموزش این کودکان تشکیل می شود. این مجموعه را علی صداقتی خیاط، نویسنده و فعال حقوق کودکان، در چند مجلد با عنوان های برج غار، غار تار و ترس غار گرد آورده و انتشارات ناهید چاپ کرده است. این کودکان - ایرانی و افغانی -  برای گذران زندگی خود و خانواده شان مجبورند کار کنند و از همین رو از رفتن به مدرسه و درس و تحصیل محرومند. تنها از طریق شرکت در این کلاس ها در روزهای جمعه و تعطیل توانسته اند سواد خواندن و نوشتن بیاموزند و برخی از آنان چند کلاسی به مدرسه بروند. نوشته هایشان با همه کوتاهی و نارسایی های املایی و نوشتاری آینه تمام نمای زندگی پر از رنج و مشقت، ترس ها، نگرانی ها، خواست ها و آرزوهای آنان است. این ها صدای اعتراض کودکان به جهانی است که با بیرحمی و شقاوت تمام دوران کودکی  و زندگی کودکانه میلیون ها انسان را فدای ثروت اندوزی مشتی انگل سرمایه دار می کند. این صدا را از زبان خودشان بشنویم، به همان صورتی که نوشته اند یا به دیگران گفته اند تا برایشان بنویسند. انتشار این گزیده ها در این سایت با اجازه گردآورنده محترم صورت گرفته است.

 

کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری (منطقه تهران)

اردیبهشت 1387

* * *

 

یه نامه

آیا این درست است حق کودکان ضایع شود و آن ها به چیزهایی که می خواهند نرسند. آیا این درست است یک کودک 8ساله برود کار کند و خرج خانواده را بدهد و نتواند به مدرسه برود. او نمی تواند به مدرسه برود و مانند بچه های دیگر تحصیل کند. اگر پدر و مادر ها به فکر ما نباشند کسی به فکر ما نیست.آیا این درست است یک کودک شب گرسنه بخوابد. آیا این درست است یک کودک نتواند شادی کند و از زندگی لذت ببرد. این درست است کودک صبح زود از خواب شیرین خود بلند شود و از صبح تا شب کار کند. این درست است که بچه نتواند استراحت کند. این درست است که بچه هفت یا هشت ساله نتواند به مدرسه برود. این درست است که یک کودک مرض داشته باشد و در همان حال مریضی در خانه بماند. نتواند تغذیه درست بخورد. همه این گفته ها درست است و پیش چشم خودم اتفاق افتاده است. او یک کودک است و همسایه ما است.

جمعه خان، یازده ساله، پنجم دبستان

 

 * * *

 

یه نامه

به نام خدا

ما بچه ها احتیاج داریم که همیشه سالم باشیم. ما هم می خواهیم مثل بقیه به مدرسه برویم بازی کنیم غذای مقوی بخوریم تا همیشه سالم باشیم. ما دوست داریم مثل بقیه بچه ها لباس نو بپوشیم و ما دوست داریم وطنمان آزاد شود تا باز گردیم به وطنمان. آیا شما دوست داریدکه کودک زیر باران روی کول مادرش باشد تا مادرش پولی به دست آورد.شما باید فکر کنید که ما هم مثل دختر یا پسر شماییم کمک کنید تا به مدرسه برویم. چرا بچه هایی که پول دارند میتوانند به مدرسه بروند و یا لباس نو بپوشند ما هم انسانیم و به این چیز ها احتیاج داریم چون پول نداریم نباید خانه ای داشته باشیم که توی آن زندگی کنیم چرا ما شب و روز آدامس یا گل بفروشیم  یا شیشه ماشین پاک کنیم. شب و روز زیر سرما باشیم این را چه قانونی گفته.درست است برای این که ما از یک کشور دیگریم بخاطر همین است که به ما کمک نمی کنید ولی باید بدانید ما هم مسلمانیم و شما باید کمک کنید تا به مدرسه برویم سواد داشته باشیم تا بتوانیم کشور خود را بسازیم آن وقت است که ما کشور آزادی داریم.

ندیمه، سیزده ساله، دوم دبستان

  

* * *

 

یک روز خوب

من در سال 15/11/84 گونی می زدم. دویست گونی زدم خودم به تنهایی. شب ها تا ساعت یک شب گونی می زنیم. الان هم می زنیم. وقتی که گونی ها را زدیم همه تمام شدند، پول ها را مادرم و پدرم گرفتند به من که تا ساعت یک شب گونی می زدم پولی ندادند. من می خواستم با پول گونی ها مانتو بخرم. قبل ازاینکه گونی بزنیم به پدرم گفتم که برای من مانتو بخر. گفت دلت خوشه پولم کجا بود. اگر پول داشتم خانه را عوض می کردم و یک فرش می خریدم. وقتی که پدرم این حرف را زد احساس کردم که اصلا مرا دوست ندارد. یک روز همین جور نشسته بودم که پدرم گفت عزیزم فکر می کنی امروز چه روزی است. گفتم دوم خرداد.پدرم گفت چیزی به نظرت نمی رسد. گفتم نه. گفت تولدت مبارک.یک کادو هم گرفته بود، اگر گفتید چه؟ با پول هایی که گونی زده بود سه هزار تومان دیگر رویش گذاشته بود و یک مانتو برایم خریده بود.احساس خوبی داشتم.

فریبا، سیزده ساله، سوم دبستان

 

* * *

 

یک روز خوب

علی دوست دارد که روزهای جمعه سر کار نرود ولی مامانش می گوید علی تو باید سر کار بروی فرقی ندارد که امروز جمعه است یا شنبه علی از این بابت کمی ناراحت است. یک شب که می خوابد  صبح که بلند می شود می بیند که مادرش به او می گویدعلی امروز جمعه است سر کار نرو . علی خیلی خوشحال می شود.

صالحه، ده ساله، چهارم دبستان

 

* * *

 

وقتی

وقتی  بعد از سه ماه حقوقم را دادند برای پدرم یک جفت کفش بخرم برای مادرم یک کافشن گرمی تا بتواند زمستان از آن استفاده کند. برای عید به برادرم یک شلوار لی بخرم تا در مدرسه به او به خاطر شلوارش توهین نکنند. برای خواهرم یک کیف نو بخرم تا وقتی به مدرسه می رود کتاب و دفتر هایش را در کیسه پلاستیکی نکند و بچه ها به او نخندند. اما خودم چی. من هم چیز هایی لازم دارم مثل مانتو کفش و برای مدرسه کیف.ولی کفش پدرم و کافشن مادرم و کیف و شلوار خواهر و برادرم مهمتر است. اگر پولم رسید همه را می خرم برای خودم بماند بعد آن ها لازم تر دارند.

سمیه، پانزده ساله، پنجم دبستان

 

* * *

 

اگه

اگه پدرم سر کار می رفت الان بی کار نبود و در خانه نمی نشست و با مادرم دعوا نمی کرد.

اگه من جای رییس جمهور بودم یک عالمه کار درست می کردم که مردم بیکار نمونن.

اگه من پولدار بودم پدر و مادرم را به رستوران می بردم.

فرشته، نه ساله

 

* * *

 

 اگه

اگه من پول داشتم پدرم را به دکتر می بردم.

اگه بیمارستان مجانی بود هیچ کس به بی پولی نمی مرد.

اگه مواد مخدر ردوبدل نمی شد جوان ها از زندگی ناکام نمی شدند.

اگه لباس ارزان بود فقیرها در زمستان مریض نمی شدند.

اگه پلیس ها خوب باشند بی گناه ها را به زندان نمی بردند و کتک نمی زدند.

اگه مربی ها پول روی هم بذارند می توانند یک مدرسه بزرگ بخرند.

عالیه، ده ساله، پنجم دبستان

 

* * *

 

اگه

اگه من پولی داشتم به فقیران کمک می کردم و آن ها کارخانه درست می کردم تا آن ها پولی برای خوردن غذا پیدا می کردند تا دیگر گرسنه نمی ماندند و برای پیدا کردن غذای زن و بچه هایش پولی داشته باشد تا برای آن ها لباس و هر چه که بچه هایش می خواهد تهیه کند و دیگر دست آن ها پیش مردم دراز نباشد و دیگر نگران خوردن زن و بچه هایش باشد.

رحمت، نه  ساله

 

 * * *

 

اگه

اگر پدرم فرصت کند یک نقاشی برای اگر می کشد تا من یاد بگیرم اگر را نقاشی کنم.

اگر مادرم کاموا داشته باشد برای همه بچه ها کلاه و دستکش می بافد که سرما نخورند.

اگر برادرت و برادر بزرگم وقت کند مدرسه را مجانی رنگ می زند تا بچه ها خوشحال تر شوند و بیشتر درس بخوانند.

اگر من بتوانم هر جمعه به مدرسه بیایم خیلی بهتر است. بیشتر جمعه ها با برادرم سر کار می روم و پدرم شب ها دیر به خانه می آید و صبح زود می رود و کاموا هم خیلی گران است.

جبار، سیزده ساله، پنجم دبستان

 

* * *

 

خجالت

صاحب کار بابام برای عید بهش پول نمیده بابام از اینکه نمی تونه برای ما لباس بخره خجالت می کشه منم از اینکه عید مجبورم دوباره لباس های کهنه مو بپوشم خجالت می کشم.

سمیه، پانزده ساله

 

* * * 

 

خجالت  

شب اومد خونه مثل هر شب خسته ی خسته آه و ناله می کرد دلم می خواست بوسش کنم بگم دوستش دارم اما خجالت کشیدم.

میترا، شانزده ساله، سوم راهنمایی

 

* * *

 

 دوست داشتن یا...

من جوراب فروشی را دوست ندارم چون که شهرداری من را میگیرد و به کلانتری میبرد مامانم نگران میشود و زیاد پول از دستش می رود. من دوست دارم به مدرسه بروم و سر کار نروم چون من مدرسه را دوست دارم وقتی بزرگ شدم معلم شوم.

سعید، دوازده ساله، اول دبستان

 

* * *

 

خشم 

صابکار من خیلی خشن بود تنبل خر نفهم. و من هم از او عصبانی تر چون خسته تشنه داغون. او گفت و من گفتم و درگیری در آ نجا شروع شد. من اخراج او خوشحال من گریان او خندان من بیکار او پولدار.

محمد رضا، چهارده ساله، پنجم دبستان

 

* * *

 

خشم

یه پسره رفته مدرسه. خانمش گفته شهریه بیاره اونم نیاورده. پسره خشن شد. داد زد. همسایشون واسه مامانش گفت باید پول بدی ولی پسره گفت شهریه مدرسه ما چی میشه بعد باباش گفت واسه صاحب خونه دادم. پسره میره کفاشی. نمیاد با بچه ها بازی کنه.             

سلسله ، هفت ساله، اول دبستان

 

* * *

 

واژه 

سقف خانه ما ترک خورده و دیوار خانه ما شکسته است ما پول نداریم که دیوار و سقف خانه را درست کنیم و باران می آمد ظرف ها را می گذاشتیم که خانه مان پر آب نشود دست های مادر ترک خورده است و پنجره خانه همسایه شکسته است.

فاطمه، دوازده ساله، چهارم دبستان

 

* * *

منبع: کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری (منطقه تهران) http://www.hamaahangi.com