آنها با بچه های ما هیچ تفاوتی ندارند

 

گیتا صالحی - تهران


کم کم هوا گرم می شود و تابستان از راه می رسد. برای تابستان بچه ها چه برنامه ای در نظر دارید؟ به هر حال باید آنها را برای کلاس های تابستانی ثبت نام کنید. کلاس شنا، زبان، نقاشی، سفالگری و...
گاهی هم یک سفر برایشان بد نیست. با ماشین و در یکی از هتل های شهرهای خودمان یا یکی از هتل های اروپا. یا یک سفر دو روزه شمال. بالاخره مامان و بابا کارمند هستند. نمی شود انتظار داشت. حالا ماشین شخصی هم نشد، با سواری هم می شود. بالاخره می گذرد تابستان با تمام گرما و وقت های زیاد و وقت گذرانی ها و هزاران برنامه تفریحی و خوش گذرانی و خوش گذرانی و خوش گذرانی.
تهران هم دیگر خیلی شلوغ شده. دیگر حتی رغبت نمی کنیم در خیابان هایش راه برویم. اتوبوس؟ اصلا اسمش را نبر! توی این گرما، فشار آدم ها... مگر می شود تحمل کرد؟
تاکسی یا ماشین شخصی. از خانه به محل کار و از محل کار به خانه.
در خانه هایمان مبل های نرم و فرش های دست بافت ایرانی انتظارمان را می کشند. زیر باد کولر، روی مبل لم می دهیم و احساس خستگی می کنیم، از این که مجبوریم بچه ها را از کلاس شنا به زبان و از آنجا به کلاس نقاشی و... برسانیم.
در همین روزهایی که در این خیابان ها، پشت فرمان ماشین نشسته ایم و موسیقی دلخواه مان را گوش می دهیم و از ترافیک و چراغ قرمز گلایه می کنیم، کمی به اطراف مان نگاه کنیم. فقط کافیست کمی سرمان را بچرخانیم به سمت پنجره خودمان، آن وقت پسرکی با دسته ای گل می بینیم که به شیشه پنجره چسبیده. اما این بار مثل همیشه سرمان را برنگردانیم و انگار نه انگار که او را دیده ایم. این بارسعی نکنیم که ماشین را به جلو برانیم تا او دست بردارد. این بارسعی نکنیم با بلند کردن صدای موسیقی، صدای درونمان را خفه کنیم که می پرسد چرا؟
این منظره ایست که بارها و بارها در خیابان ها، سر چهار راه ها، در سرمای زمستان و گرمای تابستان دیده ایم. فرقی نمی کند کجای این شه ربزرگ یا حتی کجای این کشور پهناور زندگی می کنیم، آنها وجود دارند. کودکانی که کار می کنند. کودکانی که از بد روزگار در خانواده ای زندگی می کنند که به دست های کوچک آنها برای زنده بودن امید بسته اند. آیا گاهی به آنها فکر کرده ای؟ یا فقط از کنارشان گذشته ای؟
از کدام محله، کدام خیابان، کدام شهر، از کدام نقطه روی کره زمین به اینجا رسیده اند؟
بسیاری از این کودکان از بد روزگار به خاطر مهاجرت ناخواسته و تحمیل شده، علاوه بر مشکلات غربت و فقر، با مشکلات ساده، اما اساسی دست به یقه هستند. مثلا کودکانی که متعلق به همین کشور پهناور همسایه هستند. افغانستان. کودکانی که سال هاست مهمان کشورما هستند. اما چگونه؟ بدون شناسنامه، بدون اعتبار، بدون آموزش، بدون پول.
آنها مهمان ما هستند، اما هر روز قوانینی وضع می شود که آنها مجبور به ترک ایران شوند و به کشور خود باز گردند. مجوز اقامت آنها تمدید نمی شود، مدارس خودگردانشان فاقد مجوز قانونی هستند، از مدارس ایرانی اخراج می شوند، در مدارسی که اجازه تحصیل دارند باید شهریه های سنگین پرداخت کنند و کلام آخر را از وزارت آموزش و پرورش و اداره امور اتباع خارجه بشنوید: اتباع خارجی فاقد مجوز اقامت معتبر، اجازه برخورداری از حقوق یکسان مثل دیگران را ندارند. این وضعیت شامل آموزش و پرورش کودکان اتباع افغان هم می شود.
این خانواده ها برای تحصیل به ایران نیامده اند که به خاطر نبود آن به کشور خود باز گردند. مشکلات آنها اساسی تر است.
اما داستان به اینجا ختم نمی شود، می گوییم آنها باید به کشور خود باز گردند، پس چرا کودکانی که زاده خاک ایران هستند و در خیابان ها کار می کنند، به خاطر سر و وضع نامناسب از مدرسه اخراج می شوند؟
بسیاری از کودکان کار و خیابان که در یکی ازمدرسه های دولتی جنوب تهران درس می خواندند، از مدرسه اخراج شدند. آنها از که بیاموزند راه ورسم زندگی را؟ از که بیاموزند که درس و مدرسه یعنی چه؟
در حالی که بچه های ما در بهترین مدارس و با بهترین امکانات به درس خواندن مشغول هستند، این کودکان در پارک ها، خیابان ها و کارگاه ها جان می کنند تا زنده باشند. تا بگویند که زنده اند و می خواهند زندگی کنند. می خواهند بگویند که وجود دارند. اما هیچ کس قبول شان ندارد.
بچه های ما از طفولیت در خانواده ای زندگی کرده اند که حداقل ابزار رفاه و حق آموزش و تحصیل در اختیارشان بوده است. از اسباب بازی گرفته تا مداد رنگی و دفتر نقاشی و نوار قصه. اما کودکان کار از طفولیت، کتک، فحش، ترس، اضطراب، خشونت، اعتیاد و آزارهای جنسی اسباب آموزش شان بوده است.
همه کودکان خلاقند، در صورتی که محیط لازم برای آنها وجود داشته باشد. همه کودکان فکر می کنند، تخیل می کنند، با موجودات حرف می زنند و بازی می کنند. اما وقتی مجبور باشند که فقط کار کنند، وقتی از همان کودکی با مفهوم فقر آشنا دست و پنجه نرم میکنند، وقتی از همان کودکی اعتیاد دامان آنها را نیز آلوده می کند، دیگر چه جایی برای خلاقیت می ماند؟ این کودکان کجا می توانند حرف بزنند؟ نقاشی کنند؟ بازی کنند؟
اما در این روزگار پر از تباهی و سیاهی، در این روزگار بی کسی و بی مهری در خبرها می خوانیم:

- نمایشگاه نقاشی کودکان کار در نگارستان شاهد تهران در اردیبهشت ماه 82
- برپایی کارناوال موسیقی کودکان کار و خیابان هم زمان با روزجهانی کودک در تالار هنر تهران در مهر ماه 82
- برگزاری جشن اول مهر به مناسبت آغاز سال تحصیلی در مهر ماه 83
- بچه های کار و خیابان شوش برندگان قرعه کشی فروشگاه کتاب پکا در مهر ماه 83
- دو کودک کارعنوان نفرات سوم جشنواره عکس کودک و نوجوان تهران در آذر ماه 83 را به خود اختصاص دادند.
- و برای اولین باردر ایران، تجمع کودکان کار و خیابان در پارک لاله به مناسبت روز جهانی مبارزه علیه کار کودک.

این کودکان از نهایت بی توجهی و بی کسی چگونه به اینجا رسیده اند؟ چگونه وجود خود را ابراز کرده اند؟ حالا دیگر کسی نمی تواند آنهارا نادیده بگیرد. آنها دیگر به هیچ وجه معضل اجتماعی نیستند. آنها نشان دادند که می توانند، که اگر محیط برایشان فراهم باشد آنها نیز با بچه های ما هیچ تفاوتی ندارند.
و این واقعیت را بسیاری از سازمان های غیردولتی از جمله انجمن حمایت از کودکان کار و بسیاری سازمان های دیگر پذیرفته و درک کرده اند و با در اختیار گذاشتن فضای مناسب آموزشی وتفریحی برای این کودکان به آنها فرصت ابراز وجود داده اند. به آنها انگیزه زندگی و درس خواندن داده اند. اعتماد به نفس و حق نفس کشیدن.
سازمان های غیردولتی، سازمان هایی کاملا مردمی هستند که از دل جامعه و از میان مردم و به صورت خودجوش شکل می گیرند. این سازمان ها که مجوز خود را از وزارت کشور می گیرند، توسط افراد داوطلب تشکیل و اداره می شوند و مهم ترین منبع مالی آنها از کمک های مردمی است.
بسیاری ازکودکان کار تا قبل از ورود به انجمن حمایت از کودکان کار، بی سواد بودند. آنها فکر می کردند که قرار است در آینده مثل پدر یا مادر خود یک کارگر ساده و بی سواد باشند.
اما در این چند سالی که وارد انجمن شده اند، استعدادهایشان شکوفا شده است. آنها با حضور در کلاس های درسی و غیردرسی از جمله نقاشی، موسیقی، نمایش خلاق و عکاسی و... نشان دادند که تنها نیاز به حمایت دارند و یاد گرفته اند که نظرات یک دیگر را بپذیرند و در کارهای گروهی شرکت کنند. آنها عضو کتابخانه انجمن هستند.
چه کسی می تواند تصور کند که این کودکانی که در روزها در خیابان ها گل می فروشند، واکس می زنند، دخترکانی که قالی بافی می کنند یا قند می شکنند و یا گل می سازند، پسر بچه هایی که در کوره پزخانه ها یا در کارگاه ها کار می کنند و یا بار می کشند، از کتابخانه کتاب امانت می گیرند؟ و یا در کارهای گروهی و در ساختن کاردستی و برگزاری جشن ها شرکت می کنند؟
در یکی از کلاس ها بچه ها با مشارکت هم تصمیم گرفتند که به خانه های محله خودشان در خیابان مولوی آموزش دهند که زباله های تر و خشک را جدا کنند. اول برایشان خیلی سخت بود، اما بعد از چند بار تکرار این کار، اعتماد به نفس پیدا کردند و با این که بعضی از همسایگان با لحن نامناسب با آنها برخورد کردند، اما بچه ها خواسته بودند با آنها با احترام برخورد شود و این کار را ادامه دادند.
چه اتفاقی افتاده است؟ کودکانی که جز با فحش و کتک بلد نبودند حق خود را بگیرند، امروز احترام گذاشتن را به دیگران می آموزند. کودکانی که در مورد خود و آینده شان هیچ تصویری نداشتند، امروز می خواهند معلم، پزشک، مهندس و مددکار شوند.
این کودکان زنده اند و وجود دارند. دیگر کسی نمی تواند وجود سازنده آنها را نادیده بگیرد. آنها مثل تمام کودکان دنیا حق دارند که از آموزش برخوردار باشند. حق دارند که به کودکی شان بها داده شود. حق دارند که کودک باشند. آنها در درجه اول انسان هستند و ساکن کره زمین.
تا کی می خواهیم وجودشان را نادیده بگیریم؟ تا کی می خواهیم به بهانه های واهی آنها را از حق مسلم آموزش محروم کنیم؟
از این به بعد، وقتی پشت فرمان ماشین در انتظار سبز شدن چراغ قرمز هستیم و کودکی را دیدیم که با دسته ای گل به شیشه پنجره ماشین مان چسبیده، به یاد بیاوریم که او هم مثل فرزندان ما زنده است و می تواند درس بخواند، فلوت بنوازد، نقاشی بکشد، اما باید کار هم بکند.
یادمان باشد که ما هم می توانیم در بهتر شدن آینده این کودکان سهیم باشیم.