معلم بچه­ها اعدام شد!

 

جمهوری آدم­کُش اسلامی، سحرگاه روز یک­شنبه، نوزدهم اردیبهشت 89، برابر با نهم ماه مه 2010، پنج زندانی سیاسی را در زندان اوین تهران اعدام کرد.

بر اساس گزارش‌های منتشره در رسانه‌های دولتی و نیمه‌دولتی ایران، سحرگاه روز یک­شنبه حکم اعدام فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم‌هولی و مهدی اسلامیان، به جُرم عضویت در «گروهک­های ضد انقلاب» و «اقدامات تروریستی علیه امنیت ملی»، به اجرا در آمد.

فرزاد کمانگر، معلم زندانی، که از مرداد ماه 85 دستگیر و در زندان­های جمهوری اسلامی به سر می­برده، بارها اتهامات وارده به خود را تکذیب کرده بود.

آن چه می­خوانید، یکی از آخرین نامه­های فرزاد عزیز در زندان جمهوری اسلامی است، که خطاب به دیگر معلمین زندانی نوشته است.

 

* * *

قوی باش رفیق* 

 

یکی بود یکی نبود، ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می­کرد. ماهی از ده هزار تخمی که گذاشته بود، تنها این بچه برایش مانده بود. بنابراین، ماهی سیاه یکی یک دانه­ی مادرش بود. یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می­خواهم از این جا بروم.

مادرش گفت کجا؟

- می­خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.

 

هم بندی، هم درد، سلام!

شما را به خوبی می­شناسم. معلم، آموزگار، همسایه­ی ستاره­های خاوران، هم­کلاسی ده­ها یار دبستانی که دفتر انشای­شان پیوست پرونده­های­شان شد و معلم دانش­آموزانی که مدرک جُرم­شان اندیشه­های انسانی­شان بود. شما را به خوبی می­شناسم، هم­کاران صمد و خان علی هستید.

مرا هم که به یاد دارید:

منم، بندی بند اوین؛

منم دانش­آموز آرام پشت میز و نیمکت­های شکسته­ی روستاهای دورافتاده­ی کردستان که عاشق دیدن دریاست؛،

منم، به مانند خودتان، راوی قصه­های صمد اما در دل کوه شاهو؛

منم، عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن؛

منم، همان رفیق اعدامی­تان؛

 

حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می­گذشت. از راست به چپ، رودخانه­های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند... ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می­برد... ماهی کوچولو خواست ته آب برود. می­توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله­اش به جایی نخورد، ناگهان یک دسته ماهی را دید، ده هزار تایی می­شدند، که یکی از آن­ها به ماهی سیاه گفت: به دریا خوش آمدی رفیق.

 

هم­کار در بند، مگر می­توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشم­های فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟

مگر می­توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می­کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز؛ چه فرقی می­کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است، بگذار پاداش­مان هم زندان باشد.

مگر می­توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ مگر می­توان بغض فروخورده­ی دانش­آموزان و چهره­ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟ مگر می­توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما "الف" و "بای" امید و برابری را تدریس نکرد، حتا اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟

نمی­توانم تصور کنم در سرزمین "صمد"، "خانعلی" و "عزتی" معلم باشیم و هم­راه ارس جاودانه نگردیم. نمی­توانم تجسم کنم که نظاره­گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟

می­دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی­ها و مرارت­های آن نشان افتخاری خواهد شد "برای تو معلم آزاده"، تا همه بدانند که معلم، معلم است حتا اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام؛ که آموزگار نامش را، و افتخارش را، ماهیان کوچولویش به او بخشیده­اند، نه مرغان ماهی­خوار.

 

ماهی کوچولو، آرام و شیرین در سطح دریا شنا می­کرد و با خود می­گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تاسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من... که ناگهان مرغ ماهی­خوار فرود آمد و او را برداشت و برد.

ماهی بزرگ قصه­اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه­اش گفت: حالا دیگر وقت خواب است. یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید، اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هر کاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود...

 

معلم اعدامی زندان اوین

فرزاد کمانگر

اردیبهشت ماه ۱۳۸۹

* * *

* قوی باش رفیق؛ مادربزرگ دانش­آموزم یاسین در روستای "مارآب"، که هشت سال پیش داستان معلم مدرسه­ی "ماموستا قوتابخانه" را با نوار کاستی برایم گذاشت، گفت: می­دانم سرنوشت تو هم مانند معلم این شعر و نوار اعدام است، اما "قوی باش رفیق". مادربزرگ این را گفت و پُک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.