اعتیاد در بین کودکان و جوانان

گفت و گوی سوسن بهار با داریوش اقبالی

 

سوسن بهار: قبل از هر چیز، یک دنیا از شما داریوش عزیز به خاطر پذیرفتن این گفت و گو تشکر میکنم.

شما همیشه یک هنرمند پیشرو بودهای. ولی این کار اخیر و این حرکت انسانی و بزرگی که علیه اعتیاد شروع کردهای، با توجه به ابعادی که این مشکل در جامعهی ایران دارد، بسیار شایسته است. چرا که ما کمتر هنرمندانی داریم، که به عرصههای اجتماعی قدم بگذارند و تمام زندگی و وقت و انرژیشان را در این راه به کار بگیرند.

اگر جامعهی ما به این جا میرسید که آلوده شدن به اعتیاد را به رسمیت میشناخت، نه این که آن را اجازه بدهد و تشویق کند، بلکه اگر معتاد بودن یک انسان در خانواده این قدر محکوم نمیشد، آیا خود خانواده بهتر نمیتوانست کنترل داشته باشد؟ آیا بخشی از درغلطیدن به اعتیاد، بیشتر از سر ترس از بیان این موضوع و کمک خواستن از خود خانواده نیست؟ این سئوال همیشه در ذهن من بوده، که به عنوان والدین چگونه برخوردی به این مساله مناسب است؟ اگر جوانان این احساس امنیت را داشته باشند که بگویند به اعتیاد دچار شدهاند، آیا امکان بیشتر وجود ندارد که به آنها کمک کرد؟ تا این که خانوادهها معتاد را به عنوان انسانی که دیگر نه درکی دارد و نه فهمی و کلا نه هویت انسانی در نظر میگیرند. و این در حالی است که خیلیها چشم به روی بسیاری از جنایات میبندند، اما به معتاد که خود قربانی یک جنایت هست، به عنوان مجرم نگاه میکنند.

داریوش: شما اشارههای دقیقی به زوایای مختلف مسالهی بچهها و اعتیاد کردی. مسالهی فرهنگی هم البته در بین ما بسیار عمیق است و به قولِ دوستی این چاه خیلی عمیقه. ولی هست و این واقعیت را یک جامعه باید قبول کند. ما اصولا در جامعهی خودمان همیشه میخواهیم گناه را به گردن کس دیگری  بیندازیم. مسالهی پنهان کاری را داریم. انکار را هم داریم. یکی از بزرگترین انکارهایی که در جامعهی ما میشود، مسالهی بچهاس، پنهان کن نفهمه، بچهام معتاده، نذار کسی بفهمه، آبرومون میره، همهی اینها در فرهنگ ایرانی هست. و مهم این است که راه کارهایی را باید مردم بپذیرند و برایش زحمت بکشند. ما میخواهیم بچههایمان چیزی که ما میخواهیم باشند، اما چنین چیزی امکان ندارد. بچه شخصیت خودش را دارد. ولی در محیطی که زندگی میکند  و از آن تغذیه میکند، این که پدر و مادر به او  چه میگویند، چگونه با او رفتار میکنند، بسیار مهم است. معمولا در جامعهی ما، پدرها وقتی که بچه به دام اعتیاد میافتد، دست به کار میشوند که آن موقع دیراست. ما در برنامههای تلویزیونی خودمان (آینه) به کَرات این را میگوییم، که پدر و مادرها باید بفهمند که چگونگی برخورد به مسالهی اعتیاد، علم است. من هشت سال است، که در مسیر بهبودیام و هفت سال است  که در این رابطه کار میکنم. نمیشود فقط بگوییم، که خب میخواست نکشد، چرا کشید؟، باید برویم دلایل کشیدنش را بفهمیم و بدانیم چه عواملی باعث شده، که بچه به اعتیاد کشیده بشود.

بچهها قربانیان جامعهای هستند، که به آنها بی توجهی کرده است. این قربانیان، همانهایی هستند که فردا  در زندانها خواهند بود؛ که فردا باند قاچاق چیان خواهند شد. و روز به روز هم متاسفانه در سرزمین ما آمارش دارد بالا میرود. دلایلش بی توجهی و درست برخورد نکردن هست. ما همیشه در برنامههایمان میگوییم پیش گیری مهمتر از درمان است. مثال را همیشه من بر این میگذارم، که من سربازی بودم رفتم به یک جنگی در این جنگ شکست خوردم. و بیماری اعتیاد مرا فتح کرد. ولی اگر از نوجوانی به من میگفتند، پدر و مادر این آموزش را میداشتند، یاد گرفته بودند که اعتیاد فقط مسالهی مواد مخدر نیست و دهها شاخهی دیگر دارد که یکی از آنها مواد مخدر است، یک مسالهی روحی روانی است، پنج درصد جسمی و نود و پنج درصد روحی روانی است، شاید این اتفاق نمیافتد.

بچه ازکجا تغذیه میشود؟ از جامعه. من همیشه دلم میخواهد این را بگویم، که باید  آشکارا با بچههایمان صحبت کنیم و پنهان کاری نکنیم. کاری کنیم بچههایمان در رابطه با مسالهی اعتیاد بدانند، راجع به مسایل اخلاقی بدانند. ما میگوییم باید با بچههایمان صحبت کنیم. من آموختم، که بگذارم بچهام با من صحبت کند. اگر ده دقیقه وقت داریم، که صحبت کنیم به عنوان پدر و پسر. این ده دقیقه را من یک دقیقه صحبت میکنم و او نه دقیقه. اما معمولا در فرهنگ ما، ما نه دقیقه صحبت میکنیم و بچه یک دقیقه.

بچهها آسیب پذیرترین افراد یک جامعه هستند. بی دفاعترین، بی گناهترین. بعضی مواقع بچهگی نمیکنند. بچهگیشان سرکوب میشود، احساسشان سرکوب میشود.

ما با چند انجمن کودکان کار در ارتباط هستیم. در رابطه با پیش گیری از اعتیاد، باهاشان هم کاری میکنیم. تلاشمان را میکنیم، که بتوانیم کمک رسان باشیم. موقعی که پای صحبت اینها مینشینیم، میبینیم بچه از سه سالهگی رفته کار. این بخش، این قشر کودکان، قربانیان جامعه هستند. و جای تاسف زیاد است، که جامعه به اینها به عنوان کودک نگاه نمیکند. کودکی که غذا ندارد، لباس ندارد، کودکی که مجبور است کار کند، خب بازی به چه دردش میخورد؟ درس به چه دردش میخورد؟ اینها از توی زیاله دانیها خوراکشان را پیدا میکنند. قوانین کودکان را زیر پا گذاشتن، قُصور دولت است.

کودکان کار، کودکان کار خیابانی، و دختران فراری، زیاد میشوند. باید ریشهها را پیدا کنیم. بی توجهی مسئولین؛ راه کارها را ندانستن؛ انکار کردن؛ پنهان کردن؛ اینها دارد آن جامعه، نسلهای آیندهی آن سرزمین، را متلاشی میکند. ما همیشه میگوییم، که ما نسل سوخته هستیم. اما اینها نسل بیمار خواهند بود. پس کی به داد اینها باید برسد؟ از یک طرف دولت بسیار قُصور کرده، بسیار ظلم کرده در حق کودکان، از طرف دیگر جامعه هم مسئول است. حالا ما چه کار میتوانیم برای بچههای سرزمینمان بکنیم؟ به عنوان یک انسان، به عنوان کسی که آن حس انسانی در ما هست، باید توجه کنیم انسان دیگری هم هست. واقعیت در آن سرزمین این است که آن همه بدبختی دارد، چه بهتر که مردم آستین بالا بزنند. چه بهتر که مردم بروند این سازمانها را ببینند. بچهها را حمایت کنند. نگذارند بچهها به کار اجباری بروند. به خانوادهها کمک کنند. از ان. جی. اوهای مختلف دفاع و حمایت مادی و معنوی کنند.

 

سوسن بهار: کودکان ایران را من همیشه فراموش شدهترین کودکان جهان نامیدهام. چرا که ایران تنها کشوری در جهان است، که قوانینی مستقیما علیه کودکان دارد. یعنی علی رغم پذیرفتن کلیهی کنوانسیونهای حقوق کودک، تحت نام کنوانسیونهای تطبیقی، همان کنوانسیونها را زیر پا میگذارد. اولین این قوانین هم مادهی 1210 قانون مدنی ایران هست، که دختر بچههای نه ساله را بالغ به حساب میآورد و اجازهی ازدواج میدهد. ما قوانین تنبیه فقهی داریم، که حتا اگر کودکی در اثر تنبیه پدر کشته شد، پدر میتواند با پرداخت جریمه نقدی یا ده روز حبس معاف شود و یا اصلا مورد مجازات قرار نگیرد. قوانین نشان دهندهی پرنسیپهای یک جامعهاند، وقتی که در قوانین فقهی، شرعی و مدنی، چنین بندهایی علیه کودکان وجود دارد، طبیعی است که ما به ازای عملی آن در جامعه هم خشونت و بی حرمتی نسبت به کودکان است. سئوالی که من این جا از شما دارم، این است که اکثرا در تعریفها و در کارهای تحقیقی دربارهی این مساله در ایران به جای این که بگویند جامعه آسیب رسان است، به این جوانان و کودکان به عنوان آسیب اجتماعی برخورد می کنند. چقدر این بچهها از جامعه آسیب دیدهاند، تا این که به جامعه آسیب رسانده باشند؟ اگر بپذیریم که در درجهی اول جامعه به این جوانان و کودکان آسیب رسانده است، پس خانواده میتواند قدری گارانتی کند، مصونیت بدهد که آن جامعهی بیمار به بچه آسیب نرساند. و این گارانتی را من محبت میدانم. شما نقش عشق و محبت را در چه حد میبینی؟ بیان عشق و ابراز محبت مستقیم  به بچه، به یک جوان، چقدر اهمیت دارد؟ آیا محبت کردن به کودک و جوان برای پیش گیری از درغلطیدن به انواع آسیبهای اجتماعی کمک میکند؟ یا این که به قول فرهنگ ما، بچه را لوس میکند و برای خطاکاری آماده میسازد؟

داریوش: چیزی که من میدانم، این است که شخصیت کودک تا سه چهار سالهگی شکل میگیرد. ولی بچه تا زمانی که پدر و مادر دارد، در هر سنی احتیاج به عشق دارد. طبیعتا از طفولیت باید به کودک با عشق برخورد شود. باید به او توجه شود. بعضیها فکر میکنند توجه به بچه، یعنی این که برای بچه اسباب بازی بخرند. لباس نو بخرند. وقتی این جور بچههای در ناز و نعمت بزرگ شده، معتاد میشوند،  پدر و مادرها تعجب میکنند و میگویند ما که از خانوادههای خوب هستیم، ما که آدمهای متمولی هستیم، ما که چیزی کم نداشتیم، چرا بچهی ما معتاد شده؟ ما باید نیازهای کودک را بشناسیم. اگر بچهی سه ساله و نیمهی من به نزدم میآید و من به او بی توجهی میکنم، او واکنش من را میبیند و همان عکس العمل را نشان میدهد. این خطای من است، بازدهی عمل من است. نتیجتا عشق این وسط نقش موثر و حساسی دارد. باید بدانیم این عشق را چگونه نسبت به بچههایمان به وجود بیاوریم. ایثار را ما باید در هر صورت بکنیم. ولی نوع ایثار باید آگاهانه باشد، باید آموزش دیده باشد، به خصوص دراین دوره زمانه که همهی اطلاعات را خانوادهها میتوانند از طریق رسانهها و اینترنت و از طریق گروههای مختلفی که  در این راستا دارند کار میکنند، داشته باشند. در خارج از ایران هیچ رسانهای نیست، که چند تا روان شناس نداشته باشد. میتوان به آنها مراجعه کرد. اما نگاه جامعهی ما در داخل، اگر بخواهیم از خارج جدایش کنیم، نسبت به رفتن به نزد روان شناس منفی است. حتا در خارج هم که این دید بهتر است، ولی باز میبینید پنهان کاری وجود دارد. وقتی که اسم رفتن به نزد روان شناس میآید، بعضیها میگویند من که دیوانه نیستم، نیاز به روان شناس ندارم. ولی من فکر میکنم به مرور و با تکرار مکررات، با سمینارهای مختلف، میتوان کاری کرد که جامعه دست از انکار بردارد و بداند که احتیاج به کمک دارد. نه بعد از این که بچهاش به دام اعتیاد افتاد، کمک بخواهد. درست قبل از وقوع حادثه باید آماده باشد، که چگونه باید برخورد کند. متاسفانه زمینه برای رشد آسیبها فراوان است. اختاپوسی شده و افتاده روی این جامعه و دارد آن را میبلعد. و تا آن جا که به مسئولین برمیگردد، ما با انکار کردن و پنهان کاریشان مواجه هستیم. آن عشقی که داریم میگوییم حتا در طبقههای مختلف اجتماعی وجود دارد. عشق چیزی است که به طبقه ربط ندارد، پدیدهای است که در وجود هر انسان باید وجود داشته باشد تا بتواند تقدیم کند. اما یک  کلاف سردرگمی در آن مملکت وجود دارد، که هر وقت  به آن فکر میکنم، اذیت میشوم. با خودم میگویم، خدایا چه کار باید کرد برای این جوانان، برای نسل آینده؟ آن جا هم باز من مشکل دارم، چون پدر و مادرهایی که خودشان آسیب دیدهاند، نمیتوانند آن ایثار را که باید نسبت به کودکانشان بکنند.

 

سوسن بهار: تصویر غم انگیزی هست. اما یک نقطهی عطف، یک نقطهی روشن هم این است که شما شروع کردهای و این کار را به خصوص در مورد کودکان میکنی. میدانی که در خارج از ایران کمتر صحبتی از کودکان میشود. از زنان، کارگران و جنبشهای اجتماعی فراوان صحبت به میان میآید، اما از کودکان نه. حتا در رابطه با جنبش کارگری از کودکان کار حرفی زده نمیشود. به گفتهی معاونت وزارت کار جمهوری اسلامی، همین چند سال پیش، کودکان در بیست و سه نوع رشتهی کار اشتغال داشتهاند. به لحاظ قانونی کار در این گونه رشتهها را ممنوع کردهاند. اما نکته قابل توجه این است، که این ممنوعیت برای کودکان زیر پانزده سال است که در کورههای آجرپزی، شیشه پزی، قالی بافی و... کار میکنند. در مورد ایران مطمئن نیستم، اما در سطح جهانی میدانم که مثلا در کامبوج و تایلند و ویتنام به بچههایی که در صنعت کشتی رانی و ماهی گیری به  کار مشغولند، مواد مخدر میدهند تا ازشان کار بکشند. پارسال که برای رژه علیه تجارت کودکان هندوستان بودم، با یک سری از بچهها مصاحبه کردم. اینها در کارخانهی کبریت سازی، فشفشه و ترقه سازی، معدن سنگ، تراش الماس و... کار کرده بودند. میگفتند، کارفرما تریاک را در چای یا در عرق حل میکرد و به بچههای ینج و شش و هفت ساله میداد که بیشتر کار کنند. خود به کار کشیدن کودکان یک جنایت است، که جامعهی ما انجام میدهد و مبتلا کردن این کودکان به مواد مخدر یک جنایت مضاعف.

به هر حال، آن چیزی که مهم است بیان این مسایل است. به خصوص از طرف آدمهایی که آتوریتهی معنوی در جامعه دارند، مثل شما. هزاران گل نثار شما.

داریوش: ممنونم. من هم از شما سپاس گزارم. جای تاسف است، واقعا دلم میسوزد، دلم میخواهد انسانهای هر چه بیشتری به کمک کودکان بشتابند. پیام من این است که مردم ما، حتا الان که در خارج از ایران هستیم، باید یک سرباز در این راه باشند. یک نفر میتواند دو ساعت وقتاش را در هفته صرف این فعالیت کند، دیگری یک روز. یکی توانایی مالی دارد و میتواند کمک کند. و این مهم است، با  اینهاست  این که زندگی معنا پیدا میکند. حقیقت گریزی را باید قبول کنیم. بعضیها حقیقت گریزند، بعضیها پنهان میکنند، انکار میکنند. و به نظر من، انسانی که انکار میکند یک بیمار است؛ انسانی که پنهان کار است، زیر سقف خانهی خودش از زنش دارد چیزی را پنهان میکند یک بیمار است. و خوشا به حال انسانهایی که رسیدهاند به درجهای از سعادت انسانی که مشکلاتشان را به رسمیت بشناسند و خودشان را در آینه بینند و بیایند وسط میدان، بیایند پهلوی مردم و بگویند تنهایی خوب است، اما بدون مردم زندگی کردن جهنم است.

راه کار این است، که بیاییم در کنار این کودکانی که فردا خدای ناکرده در زندانها خواهند بود و قاچاق چیها آنها را به باندهای مواد مخدر خواهند کشاند، بایستیم و به آنها کمک کنیم. چه بسا فرزند من. هیچ کسی نمیتواند بگوید، که این مسالهی فرزند من نیست. نه این کار را نکنید، من همیشه بیماری اعتیاد را یک هیولای جهانی میبینیم که مثل موریانه، خیلی موذیانه، پایههای خانه را میخورد. ما باید از خودمان آغاز کنیم و ببینیم چگونه انسانی هستیم و چه کاری برای این کرهی خاکی میخواهیم بکنیم.

 

سوسن بهار: داریوش جان یک دنیا ازشما متشکرم. مصاحبه برای جوانهاست. من مدتهاست سئوالاتی را در داروگ طرح کردهام و از همهی بزرگترها هم میپرسم. یکی از سئوالها این است، به نظر تو عشق چه رنگی است؟ این را دیگر باید در بُعد هنرمندانه پاسخ بدهی، که شادی آفرین هم باشه. حتما شنیدهای در ترانهای میگن: مشکی رنگ عشقه.

داریوش: نه والا، اون شاعر یک مقدار گرفتاری قافیه داشته. من عشق را یک کریستال میبینیم. یک کریستال بسیار حساس، که با یک تلنگر میشکنه. عشق را باید در رابطهی انسانها توی دست نگه داشت و نگذاشت که بشکنه. در رابطهی دو نفر، مثل این است که این کریستال را انگار در دست گرفتهاند و روی یک طناب راه میروند.

 

سوسن بهار: آخرین سئوال من این است، که به عنوان هنرمند سه نسل چه پیامی در زمینهی هنری برای جوانان داری؟ به خصوص که الان وارد یک کار اجتماعی و انسانی وسیع شدهای، به نظرت جوانان چطور میتوانند قدم بردارند در این گونه زمینهها که هم به خودشان کمک شود و هم آنها به سهم خودشان بتوانند به جامعه کمک کنند؟ اصلا شان نزول هنر را امروز با توجه به این شرایط خفقانی که به قول شاملو و صدای زیبای خودت، روزگار غریبی است، چه میبینی؟

داریوش: قطعهای هست که میگوید: هنرمندی که انسان نباشد، هنرمند نیست. انسانی که هنرمند است، نگرشش به جهان مقداری احساسیتر هست، آسیب پذیرتر هست. همیشه گفتهام، اگر ما از عشق میخوانیم، از محبت میخوانیم، از اتحاد و هم بستگی میخوانیم، در عمل هم  باید اینها را انتقال بدهیم. یک سازمان دهی باید باشد، قلبهای ما باید به هم نزدیک باشد. بسیاری از ترانههایی که اخیرا میشنوم، همش منفی برخورد میکنند. درسته که از احساسات سرچشمه گرفتهاند، ولی نباید زندگی را این قدر منفی دید. زندگی دیدگاهای زیبایی هم دارد. ترانههای ما باید این زیباییها را هم منتقل کنند به مردم. یعنی باید شمعی باشند برای روشنی بخشیدن به یک جامعه. هنرمند حکم شیپورچی جامعه را دارد. در صف اول است و همه میبینندش و از او توقع دارند. امیدوارم هنرمندهای جوان، انسان دوست باشند، کمک رسان باشند، یاری دهنده باشند. حتما هم این طور خواهند بود. چون اگر غیر از این باشند، شنوندههای خوبی نخواهند داشت.

 

سوسن بهار: یک دنیا ازت متشکرم. من میتوانم تا صبح از شما بپرسم و شما زیبا جواب بدهی، ولی به خاطر خستگی و کارهایی که فردا در پیش داری، سئوالاتم را تمام میکنم.

داریوش: من هم از شما و حضورت در این عرصهی مهم متشکرم.

 

به نقل از: داروگ، نشریهی جوانان، شمارهی پنج، ژوئیه 2008