با بچه های «گلوبال مارش»
گوویند
سیزده و نیم ساله است. باهوش، متفکر و ساده. به مدت یک سال سنگ شکن بوده است. از او میپرسم: پیامی برای بچه ها و بزرگ ترهایی که «داروگ» را میخوانند نداری؟ میگوید: «من میخواهم معلم شوم. فکر میکنم تمام بچه هایی مثل من باید معلم شوند. همهی بچه های دنیا!»

نجبید کمار
دوازده ساله است و خشت زنی میکرده است. خوشحال است، که فعالین «کمپین دفاع از حق کودکی» آزادش کردهاند و الان در بال اشرم (مرکز توان بخشی کودکان کار و بردگان آزاد شدهی قرض) زندگی میکند. او هم میگوید، که همهی بچه های دنیا باید معلم شوند!
سلیم و عالمین
دو برادر هشت و نه سالهاند. بسیار زیبا و با هوش. به سلیم لقب "مستر سلیم" دادهام، چون بسیار جنتلمن است. هفتهای هفت روز کار میکردند و روزی سی روپیه درآمد داشتند. در یک آشغال دانی بزرگ پشت یک رستوران مک دونالد کار میکردند و خرده شیشه ها مرتب دستهایشان را زخمی میکرده است.
از سلیم میپرسم: چی شد، که به این جا - یعنی بال اشرم - آمدید؟ میگوید: «بسیاری از بچه ها مثل ما آن جا کار میکردند و هنوز هم میکنند. از بچه هایی که به آن جا میآمدند، شنیدیم که بعضی بچه های "مثل ما" به مدرسه میروند و کسانی هستند به نام فعالین «ب. ب آ» که به آنها کمک میکنند به مدرسه بروند. ما خیلی فقیر بودیم، پدرمان میگفت، که ما به مدرسه نمیتوانیم برویم. اما عموی من به او گفت، بیا بچه ها را به "بال اشرم" ببریم، تا آن جا درس بخوانند. و ما به این جا آمدیم.»
از او میپرسم: نظرت راجع به بال اشرم چیست؟
میگوید: «روز اولی که این جا آمدم، خیلی خوشحال شدم. باغ زیبا بود. اما مرا نپذیرفتند، چون خیلی کوچک بودم. الان دو سال است این جا هستم. عالی است. درس میخوانم، ورزش میکنم، کلاس موسیقی دارم.»
کای لایش شروع به تمرین ورزش با آنها کرده است و میگوید، که آنها ورزشکاران خوبی شدهاند.
سلیم در ادامهی صحبتاش میگوید: «ما از خانوادهای مسلمان میآییم، اما امروز من میدانم که همهی ما انسانیم، چه مسلمان چه هندو و...»

ویرو کمار
ده ساله است و زیبا، بسیار زیبا و باهوش، به خصوص در موسیقی و نت خوانی. خشت زن بوده است و میگوید: «مدرسه یعنی دوستی و انسانیت.»
و فریاد میزند: «آواز دو همی کی!» (حقت را فریاد بزن!)
زنتيدره كمار
اهل هندوستان است. میگوید: «شانزده سالهام، كارگرم. از ده سالگى كارگر كشاورزى بودم. و بزرگ ترين آروزيم از بين رفتن کار كودك، بردگى قرض و تجارت كودكان است. وقتى كه هم بستگىمان را و اين كار و رژه را مىبينم، فكر مىكنم كه از بين برود.»
سورج كمار
سیزده ساله و هندی است. بردهى قرض و كارگر كشاورزی بوده است. سورج از هشت سالگى و به مدت پنج سال كار كرده است.
مى گويد: «بهترين لحظهى زندگى من الان هست، چرا كه مىبينم بچه هایی مثل من با يك رژه میتوانند يك قانون را به دولت تحميل كنند.»

مانتون كمار
سیزده ساله و پنجابى است. بردهى قرض بوده و از سن نه سالگى به مدت چهار سال کار کرده است.
از او مىپرسم: نظرت راجع به اين رژه چيست؟ مىگويد: «اين قانون وضع خواهد شد و ما بسيار خوشحاليم.»
مىپرسم: شادترين خاطرهى زندگیات چيست؟ مىگويد: «وقتى كه در طول این رژه دسته جمعی به تمام شهرها وارد مى شديم، با هم بوديم، سرود مىخوانديم و شعار مىداديم.»

رادا كمارى
دختری ده ساله از اهالى راجستان است. در معدن سنگ كار مىكرده و كارش سنگ شكنى بوده است. از هفت سالگى به مدت سه سال كار سنگ شکنی كرده است.
از او مىپرسم: نظرت را جع به اين رژه چيست؟ جواب میدهد: «بچه ها نبايد كار كنند و مورد تجارت قرار بگيرند، در هيچ كجاى دنيا. اين رژه مىخواست اين را بگويد و خوب هم گفت.»
از او هم مىپرسم: شادترين خاطرهى زندگىات چيست؟ مىگويد: «اين جا، زندگى اين چند مدت در این جا هم راه با عشق با شماها!»

دولى كمارى
ده ساله و سنگ شكن است. از هفت سالگی به مدت سه سال در معدن سنگ کار کرده است. دولى كودكى است، كه رنگ پول و كلا كاغذ را نديده بود. او از زندگى در خارج از معدن سنگ هيچ تصويرى نداشت. اما الان شاد، سخن ران و پر توان است. صداى بسيار زيبایى دارد و خيلى هم قشنگ مىرقصد.
مىگويد: «شادترين لحظات زندگى من زمانی است، كه با هم زندگى مىكنيم و براى بچه ها آواز مىخوانيم. برای بچه هاى دنيا.» و ادامه میدهد: «مىدانى؟ ما بايد مبارزه كنيم عليه كسانی كه كودكان را اذیت مىكنند، ما بايد مبارزه كنيم عليه كار كودك و براى تحصيل آنها. آدمهاى بدجنس بايد از كارها اخراج شوند و بال مزدورى كتم كرنگه!» (یعنی كار مزدى بايد لغو شود!)
از دلوى مىپرسم: نظرت راجع به برابرى بين دخترها و پسرها چيست؟ جواب میدهد: «دخترها بايد درهمه چيز اول باشند، سر صف! چون خيلى وقت است، كه آخر بودهاند. من مىگويم اول دخترا!»

كمار الدين
پانزده ساله است و اهل نپال. زيبا است با نگاهى رمنده. ساكت، با لبخندى هزار بار گوياتر از هر واژه. كودك كار خيابانى بوده است.
تعریف میکند: «بعضى وقتها كه كار نبود، توى آشغالها دنبال غذا مىگشتم. من شش سال در خيابان زندگى كردم، تا این که يك روز كه مشغول پيدا كردن غذا در زباله ها بودم، فعالين گلوبال مارش مرا پيدا كردند و به این مركز آوردند.»
میپرسم: الان چه میكنى؟ میگوید: «ورزش، فقط ورزش. مربيان ما در مركز تشخيص دادهاند، که من به ورزش نياز دارم تا بعد بتوانم درسم را شروع كنم.»
و مربى او در مرکز مىگويد: «وضع روحى اش الان خوب است، اما بدنش نياز به تقويت از طريق غذاى مناسب و ورزش دارد تا مغزش آمادگى درس خواندن را پيدا كند.» کمار الدین الان شش ماه است كه در مركز بسر میبرد.

سوبول
چهارده ساله است و از نپال در رژه شركت كرده است. در دو سمينار در طى رژه، شاهد سخنرانیاش بودم. شورى كه در بيانش بود و واكنشهاى پر شور حاضرين در جلسه گواه مستدل و دلنشين بودن حرفهايش بود. متاسفانه من نمىفهميدم كه او چه مىگويد و حرفهایش ترجمه هم نمىشد. اما درك سخنور بودن او مشكل نبود و به قول معروف از صد فرسخى هم مىشد تشخيص داد كه با يك انسان مجرب و آگاه طرف هستیم.
بعد از رژه و قبل از رفتن سوبول به نپال، با او مصاحبه كردم و تازه متوجه شدم كه نه تنها اشتباه نكردم، بلکه شنوندگان سخنانش حق داشتند که برایش چنین ابراز احساسات کنند.
سوبول چهارده ساله است و از یازده سالگی، به مدت سه سال، كارگر خانگى بوده و در منزل يك افسر كار مىكرده است.
در اين باره به من میگوید: «مى دانى سوسن؟ بدتر از سختى كار و كتكها، سركوفتى بود كه به من مىزد: نمىخواهى برو. چيزى که زیاد هست، كارگر محتاج مثل توست! من در اين صحبت کارفرمایم، واقعيت تلخ نيازمندى همهی كارگران به كار را مىديدم.»
نظرش را دربارهى گلوبال مارش مىپرسم. مىگويد: «خيلى خوب و زيباست، مىدانى چرا؟ براى اين كه براى بچه هاى همهى جهان كار مىكند. واقعييت اين است كه در همهى دنيا كودكان به كارهاى سخت مشغولند.»
در جواب اين كه الان چه حسى دارى؟ مىگويد: «خوشحالم و مىدانم كه همين جور كه با اين رژه توانستيم وضع قانون را به آنها تحميل كنيم، جنبش مان را هم به پيش خواهيم برد.»
سوبول مىگويد: «رژه مهم است، يكى از بهترين اشکال كار آگاهى رساندن است. مىدانى؟ چون در طول راه مردم ما را مىبينند، به حرفهایمان گويش مىدهند، بروشورهايمان را به آنها مىدهيم ، سمينار مىگذاريم و و كلى نيرو جمع مىكنيم.»
مىپرسم: سوبول جان در آينده مىخواهى چه كاره شوى؟ مىگويد: «فعال گلوبال مارش.»
مىگویم: آن كه جای خود دارد، منظورم اين است، دكتر، وكيل يا... مىگويد: «نه من مىخواهم مثل مددكار اجتماعى به كودكان خدمت كنم. دكتر و وكيل نمىشوم، چون شايد پول مانع از رسيدنم به بچه هایى مثل امروز خودم شود.» و اضافه مىكند: «البته دكترها و وكيلهاى خوبى هم داريم كه خيلى كمك مىكنند، اما كار وقت گيرى است. من مىخواهم تمام وقتم را صرف بچه ها کنم.»
از او تشكر مىكنم. با هم عكس مىگيريم. دست هايش را به صورت بال پرنده در مىآورد و مىگويد: «من حس آزادى دارم!»

پرابها باداوپور
او مربى بچه ها و اهل نپال است. مىگويد: «هفت سال است با بچه ها كار كردهام و الان قرار است با مركز آموزش به عنوان معلم مشغول كار شوم. من خيلى از كاركردن با بچه ها خوشحالم و اين فرصتی است براى من تا شادى بچه ها را ببينم، با آنها باشم و حس كنم كه مىتوانم كمكشان كنم. زمانی كه من اين كاررا شروع كردم، صرفا براى كمك به بچه ها نبود، بلكه براى بالا بردن سطح آگاهى بشريت در زمينهى حقوق كودكان بود. واقعيت اين است، كه ما عليه كار كودكان در سطوح مختلف خانه، مدرسه و جامعه بايد كار كنيم تا بتوانيم به بچه ها كمك كنيم.»

توضیح: این مصاحبه ها توسط سوسن بهار با بچه های «گلوبال مارش» صورت گرفته است.